به گزارش شهرآرانیوز؛ درباره آیتا... خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، کتابهای متعددی نوشته شده که هر کدام به نحوی به وجوه مختلف زندگی، مبارزات و سیاستورزی ایشان پرداختهاند. از این میان کتاب «خون دلی که لعل شد» بسیار ویژه است.
نسخه اصلی این کتاب توسط سیدحسن نصرا...، دبیرکل شهید حزبا... لبنان، نوشته شده است و ابتدا توسط دکتر محمدعلی آذرشب به زبان عربی در پایتخت کشور لبنان، بیروت، با نامِ «إنمعالصبرنصرا» به چاپ رسیده و بعدتر در زمستان ۱۳۹۷ توسط محمدحسین باتمان غلیج ترجمه و به کوشش دفتر حفظ و نشر آثار آیتا... خامنهای به چاپ رسیده است.
هرچند ناشر در مقدمه کتاب اشاره کرده که این نوشتهها در حقیقت نقل به مضمون از خاطرات رهبر انقلاب است، اما به هر حال تمام اتفاقات جزو مهمترین رویدادهای زندگی ایشان پیش از وقوع انقلاب اسلامی است. ما در جریان ۱۵ فصل اصلی، با فعالیتهای مردمی و سیاسی ایشان در راستای به وقوع پیوستن انقلاب اسلامی همراه ایشان میشویم و در نهایت به روزهای پیروزی انقلاب میرسد.
این کتاب مجموعهای از خاطرات ششساله آیتا... خامنهای از حبس و بازجویی و تبعید در رژیم طاغوتی پهلوی است که توسط ایشان روایت شده است. در نوشتار پیشرو برشهایی از متن همین کتاب را آوردهایم.
من و برادر بزرگترم پس از دوره دبستان، به تحصیل در حوزه علمیه پرداختیم؛ چون پدرم نگذاشت در مدارس رسمی تحصیل کنیم تا مبادا از لباس روحانیت بیرون بیاییم.
هر طلبه علوم دینی، در آغاز با خواندن ادبیات عرب، یعنی صرف و نحو و معانی و بیان و بدیع، شروع میکند. من وقتی در دبستان بودم، مقداری از کتاب جامعالمقدمات را تا پایان آنموذج خوانده بودم. کتاب امثله را با پدرم شروع کردم، اما ادامه نیافت؛ لذا با استاد دیگری ادامه دادم. صرف میر را نزد پدرم خواندم. بعد عوامل منظومه را هم نزدیک استاد خواندم. مشغول آنموذج بودم که درس دبستان را به پایان رساندم.
در مدرسه سلیمانخان (سلیمانیه) که زیر نظر شیخ حسین بجستانی بود، دروس مقدمات و سطوح را ادامه دادم. شیخ حسین بجستانی از علمای فاضل و دوست پدرم بود. ریاست مدرسه با شیخ احمد کفائی، فرزند آخوند خراسانی، بود. آقای بجستانی شخصی به نام آقای علوی را به عنوان استاد من تعیین کرد و من صمدیه را نزد وی خواندم. وی بعدا درس پزشکی خواند و پزشک شد. سپس آقای بجستانی استاد دیگری به نام آقای مسعودی برایم تعیین کرد. سیوطی و مغنی را نزد ایشان خواندم.
سال ۱۳۳۲ از مدرسه سلیمانیه به مدرسه نواب منتقل شدم. در این دوره بود که شایستگیها و تواناییهای من شکوفا شد و در خود اشتهای سیریناپذیری برای فراگرفتن دروس و قدرتی فوقالعاده برای درک و فهم آن یافتم.
پس از مغنی، مطول را خواندم. در اینجا باید اهمیت دو کتاب مطول او مغنی را مورد تأکید قرار دهم، که اولی در زمینه علوم بلاغت کتاب سودمندی است، اما خواندنش خیلی طول میکشد، دومی هم کتاب بیمانندی در علم نحو است.
فقه و اصول را با شرایع نزد پدرم شروع کردم و تا باب حج ادامه دادم. پدرم در آن هنگام به برادر بزرگترم شرح لمعه درس میداد و او هم با پدر در شرح لمعه به باب حج رسید و من که پیشتر در برخی دروس شاگرد برادرم بودم، اکنون با او هم درس شدم. سهچهارم شرح لمعه را نزد پدر، و یکچهارم آن را نزد سید احمد مدرس یزدی خواندم.
پیش از آن، معالمالاصول را نزد سید جلیل حسینی که دوست پدرم بود، خوانده بودم. سپس رسائل و مکاسب را نزد پدر و حاج شیخ هاشم قزوینی خواندم. حاج شیخ هاشم قزوینی بحق استاد توانایی بود و من کسی را بهتر از او در روش تدریس ندیدهام.
در هفده سالگی، رسائل و مکاسب و کفایه را تمام کردم. سال ۱۳۳۵ در درس خارج شرکت کردم. سال بعد برای زیارت به عراق رفتم و چند ماه در نجف اشرف ماندم. در آن مدت، در محضر درس علمای بزرگ آن دیار حضور یافتم تا دروس آن استادان را با دروس حوزه مشهد مقایسه کنم. من در برخی درسهای آقای خوئی، آقای حکیم، آقای بجنوردی، آقای شاهرودی، میرزا باقر زنجانی و میرزا حسن یزدی حضور یافتم.
در اواخر دورهای که کفایه میخواندم، با تشویق پدرم به حلقه درس آقای میلانی پیوستم. آقای میلانی سال ۱۳۳۳ به مشهد آمد و تدریس فقه را از ابتدای کتاب اجاره شروع کرد و دو سال ادامه داد؛ ولی من در این درسها حضور نیافتم. زمانی در درس ایشان شرکت کردم که کتاب صلاة را شروع کرد. دو سال و نیم - یعنی تا میانههای سال ۱۳۳۷- با آقای میلانی ادامه دادم. در آن سال به قم رفتم و تا سال ۱۳۴۳ در این شهر ماندم. از سال ۱۳۴۳ به مشهد بازگشتم و تا پیروزی انقلاب اسلامی در مشهد ماندم.
درس خارجی را هم با پدرم داشتم، ولی از آنجاییکه تدریس خارج، نیازمند تلاش گسترده برای آمادگی و مطالعه منابع متعدد است و پدرم قادر به این تلاش گسترده نبود، بنابراین درس خارج با ایشان جدی نبود.
عادت کرده بودم درسها را به زبان عربی بنویسم. همچنین کوشیدم کارم از جهت ارائه و فصلبندی هم ابتکاری باشد.
پدرم ما را عادت داده بود که هیچ فرصتی را از دست ندهیم و هیچ روزی را بدون بهرهگیری از درس و مباحثه نگذرانیم. ایشان از فرصت تعطیلی درس حوزه در ایام ماه محرم و همچنین ماههای تابستان هم بهره میگرفت. در هفت روز اول ماه محرم برای من درس میگرفت و سه روز بعد از آن را به مجالس روضه امام حسین (علیهالسلام) میرفت. چیزی را به نام تعطیلی تابستانی قبول نداشت و میگفت: ما در نجف علیرغم هوای طاقتفرسا و گرمای سخت، درسمان را ادامه میدادیم؛ بنابراین تابستانها در مشهد چرا باید درس و تحصیل تعطیل شود؟!
مطول را در ماههای تعطیل تابستان خواندم. شیخ فشارکی در تابستان از قم به مشهد میآمد و دو ماه میماند. من او را قبلا دورادور میشناختم، چون پیشتر در مشهد ادبیات عرب را تدریس میکرد و بعد هم که به قم میرفت، به تدریس همین دروس در قم میپرداخت.
از او خواستم در مشهد به من مطول درس بدهد، که پاسخ مثبت داد و من ساعتهایی طولانی از روز را به درس خواندن نزد او میپرداختم؛ لذا بیان و مقداری از معانی و بدیع مطول را در خلال دو تابستان - یعنی ظرف چهار ماه - به پایان رساندم. شیخ فشارکی بعدا فهمید که من مکاسب هم میخوانم و لذا از پیشرفت سریع من در فقه شگفتزده شد. او خود، این کتاب را در قم تدریس میکرد.
پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت میکرد. ما را گاه با تشویق و گاه با تندی، به آن ترغیب میکرد. من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم. هرگاه درباره درسی که میخواندم، اظهارنظر میکردم، پدرم خیلی خوشحال میشد و به من که چهارده پانزده ساله بودم، میگفت: تو مجتهدی و قدرت استنباط داری. با برادرم مباحثه میکردم. پس از مباحثه، پدرم ما را به اتاق خود میخواند، از ما پرسش میکرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم، برایمان توضیح میداد.
به خاطر دارم که خانه ما سه اتاق داشت. دو اتاق از آن پدر بود: یک اتاق نسبتا بزرگ برای میهمانها، و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت؛ شبیه حجره طلاب. ماهم همگی یک اتاق داشتیم: چهار برادر و چهار خواهر، با مادر! در مواردی که مادر میهمان یا روضه داشت، ناگزیر بودیم بیرون خانه بمانیم!
در اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن منقلی در زیر آن، برای گرمایش هم مورداستفاده واقع میشد که به آن کرسی میگویند). پدر در سمت طول میز چهارزانو مینشست، ما هم هردو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن مینشستیم. به خاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره، من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم، باهم کشمکش داشتیم!
بیشک این تندی و خشم پدر هرچند جنبههایی منفی داشت، اما منکر جنبههای مثبت آن نمیتوانم بشوم؛ زیرا این سختگیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیون به علت عدم توجه به آنها پیش میآمد، به دور داشت. یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوره سطح فقه و اصول را در پنج سال و نیم به پایان برسانم.
از شش سال تحصیل در حوزه مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعه کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همه داستانهای «میشل زواگو» را که ۱۰ تاست، خواندهام. داستانهای «الکساندر دوما» پدر و پسر را هم خواندهام. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خواندهام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوه نگارش انسان دارد.
سال ۱۳۳۶ چند ماه به عراق سفر کردم؛ برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم، به همراه خود بردم. بعد به کتابخانه شوشتریه نجف اشرف رفتم که اتفاقا بسیاری از کتابهای عمویم - سید محمد - در این کتابخانه هست و موقوفه آنجا است. در آنجا کتابهایی را استنساخ کردم. سپس به همراه خانواده از طریق بصره - به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتابها را به همراه چند شناسنامه گم کردم.
همهجا را زیرورو کردم و هرجایی را گشتم، به انبارهای راهآهن رفتم و مدتها در آنجا جستوجو کردم؛ اما نتیجهای نداشت. پریشان و اندوهگین و افسوسمند به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامهای از یک راننده تاکسی به دستم رسید که نوشته بود: من بستهای را که در اتومبیلم جا مانده بود، پیدا کردم؛ آن را باز کردم، اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم؛ فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه، معمم است؛ لذا از فردی در تهران پرسوجو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد. به این ترتیب کتابها به من بازگشت!
در بخش اول این کتاب از روزهایی میخوانیم که سیدعلی خامنهای تحصیل در حوزه علمیه را شروع کرده بودند و درکنار مطالعه درسها، به فعالیت در اجتماع و حضور در بین مردم نیز میپرداختند. در این بخش ایشان از شرایط زندگی ساده در دهههای پیش از انقلاب میگویند و اینکه ایشان چگونه همیشه در برخورد با افراد، تلاش میکردند تا به درکی مشترک از اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران برسند. در همین دوره است که در این خاطرات میبینیم که پیشزمینههای فکری و ایدئولوژیک برای طرح ایدههای انقلاب در ذهن ایشان در جریان است.
بخش دوم نیز درباره زندگی و تحصیلات ابتدایی رهبر انقلاب است که این دورهها پای درس استادان حوزه یا عموما در نزد پدر خود ایشان انجام میشده است. در این بخش آیتا... خامنهای به این موضوع اشاره میکنند که شکلگیری پایهها و اصول تفکر اسلامی و انقلابی در ذهن ایشان، به چه شکل و تا چه اندازه تحتتأثیر آموزشهای پدر ایشان بوده است. یکی از قسمتهای مهم این اثرپذیری، تمایل و علایق به مطالعه و یادگیری هرچهبیشتر بود.
در بخش سوم کتاب «خون دلی که لعل شد» رهبر به عراق برمیگردند و خاطراتی از کودکی خود را زنده میکنند. ایشان از ابتدا به طور کامل به زبان عربی تسلط داشتهاند و این مسئله علاوهبر توانایی در ارتباط گرفتن با مردم کوچه و بازار، در مطالعه درست متون دینی و قرآن مؤثر بوده است.
ایشان در دهه ۱۳۳۰ علاقه بسیاری به ترجمه نیز داشتند و برای ترجمه عربی به فارسی، به عنوان مثال آثار جبران خلیل جبران را انتخاب میکردند. در این بخش بیتهایی جذاب را از ادبیات عرب میخوانیم که در جوانی بر روزگار ایشان بسیار تأثیر داشتند؛ در ادامه این فصل نیز نویسنده به ذکر خاطرات رهبر انقلاب درباره نکاتی میپردازد که از دل ادبیات و شعر بیرون میآید و بر زندگی عملی انسان تأثیر مستقیم دارد.
از فصل چهارم کتاب «خون دلی که لعل شد» به حال و هوایی پرشور و انقلابی تبدیل میشود و تمام این تغییرات ناگهانی که در عرض مدت کوتاهی اتفاق میافتد و زندگی همه را دگرگون میکند، از یک اتفاق نشئت میگیرد و آن شهادت نواب صفوی است.
بعد از اعدام نواب در سال ۱۳۳۴ آیتا... خامنهای مانند دیگر مردم ایران به بحران روحی و معنوی تازهای وارد میشود؛ بحرانی که همزمان آتش خشم و انتقام را نیز در دل مردم برانگیخته است و باید به نحوی مدیریت شود. در اینجا به نخستین اقدام سیاسی سیدعلی خامنهای میرسیم؛ و این اقدام چیزی نبود جز پخش اعلامیههایی در محرم همان سال برای بیداری مردم و تشویق برای امر به معروف و نهی از منکر.
گروه ما در انتظار فرصتی بود تا عملا شور و شوق سرشار خود را نشان دهد. محرم سال ۱۳۳۴ این فرصت به دست آمد. استاندار خراسان دستور داده بود سینماهای مشهد فقط از اول تا دوازدهم محرم تعطیل شود؛ درحالیکه پیش از آن معمولا به احترام عاشورا و اربعین، در هر دو ماه محرم و صفر تعطیل میشد. همین کافی بود تا انگیزه ما برای اقدامی مخالفتآمیز شود. ما با دوستان جمع شدیم، بیانیهای نوشتیم و این تصمیم را محکوم کردیم.
در این بخش رهبر معظم انقلاب از خاطرات خود درباره روزهایی میگوید که به موازات دغدغه سیاسی-اجتماعی، تلاش برای بازسازی نظام ساختاری حوزه نیز فکر ایشان را مشغول کرده بود. نظرات و ایدههای ایشان برای ایجاد و بروز تغییراتی در دل حوزه علمیه که عموما به شیوه مدیریتی برمیگردد، و این سِمَت در آن روزها به عهده آیتا... بروجردی بود، در همین دوره بود که صورتی عملی به خود گرفت. در ادامه این بحثها آیتا... خامنهای از دو خط فکری و سیاسی اصلی در ایرانِ آن روزها سخن به میان میآورد:
در اینجا باید یکی از مشخصههای مهم نهضت اسلامی ایران را بیان کنم. این مشخصه عبارت است از وجود دو خط در این نهضت، که تعامل میان این دو خط، تشکیلدهنده روند تکاملی حرکت به سمت اسلام در این کشور بوده است: نخست، خط مقابله دینی با دستگاه حاکم، که برخاسته از عقیده دینی بود. دوم، خط بیدارگری فکری و ارائه برنامه اسلامی برای زندگی، با گفتمانی نو. یا به عبارت دیگر؛ خط نوسازی اندیشه دینی.
انقلاب اسلامی به دستان معمار آن، حضرت امام خمینی (ره)، بنا شد و طبیعتا در کتاب خاطرات رهبر فرزانه، هر خوانندهای به دنبال حضور امام است و کوچکترین رد پاها را تشخیص میدهد. در بخشهای میانی این کتاب میرسیم به قیام امام خمینی در قم، که با فعالیتها و تحرکات متوالی به خروش آمد، اما نکته اینجاست که هنوز این فعالیتها سازماندهیشده نبود.
در این روزهای پرهیاهو، خاطرات رهبر انقلاب از امام خمینی، مملو از شور و فعالیت و حرکت است. حتی منزل امام پر شده بود از طلاب جوان و مشتاقی که میخواستند زیر سایه رهبری جهاندیده، به ظلم و بیداد حکومت پهلوی پایان بدهند و اندیشه دینی و اسلامی نوینی را پایهریزی کنند.
به موازات فعالیتهای امام در راستای متحد کردن مردم علیه شاه، طلاب بیشتر و بیشتری به سمت این اجتماع گرایش پیدا کردند و آیتا... خامنهای نیز یکی از آنها بود؛ البته ایشان با قبول مسئولیتهای تشکیلاتی و برنامهریزیهای سازمانی، به پیشبرد اهداف کمک کردند و به دست راست و معتمد امام تبدیل شدند.
وقتی در عنفوان جوانی، ندای امام خمینی (ره) را از همان آغاز نهضت ایشان لبیک گفتم و راه مقاومت در برابر قدرت ستمگر حاکمه را در پیش گرفتم، میدانستم این راه، راهی پر از اشک و خون است؛ بنابراین از نظر روحی برای همهگونه زجر و شکنجه آمادگی داشتم.
وقتی با نخستین تجربه بازداشت در شهر بیرجند روبهرو شدم، این آمادگی در من آشکارا ظهور یافت. در نتیجه همین آمادگی، علیرغم زندانها و بازداشتها و تهدیدها و انواع جنگ روانی و شکنجه بدنی، توانستم به لطف و فضل و توفیق خداوند، راه را ادامه دهم.
مباحث و موضوعهایی که در ۴۰۰ صفحه کتاب «خون دلی که لعل شد» آورده و از آنها صحبت شده، بسیار گستردهتر از آن است که بتوانیم با نگاهی گذرا به آنها بپردازیم. ریشههای اجتماعی و ایدئولوژیک انقلاب اسلامی به انقلاب مشروطه و حتی پیش از آن برمیگردد و بدون دقت کافی، تحلیل درستی در دست نخواهیم داشت.
اما در این میان میتوانیم از موضوعهای مهمی نام ببریم که در شکلگیری و استحکام ساختاری انقلاب اسلامی، نقش کلیدی ایفا کردند؛ و یکی از آنها مسئله فلسطین است. فلسطین نزدیک به هشتاد سال است که با ورود نیروهای ارتشی آمریکا به خاک این کشور، تسخیر شده و تابهحال هزاران کشته و مجروح و آواره حاصل این جنگ بوده است.
در بخشی از این خاطرات، رهبر انقلاب به یکی از دفعاتی اشاره میکنند که توسط ساواک دستگیر شدند. این اتفاق از نظر زمانی مصادف شده بود با سپتامبر سیاه (قتل عام مردمان فلسطین توسط نیروهای غیررسمی دولت اردن) و مسئله فلسطین بیش از هر زمان دیگری بالا گرفته بود.
در این میان آیتا... خامنهای از حمایتهای بیدریغ همسرشان میگویند که انرژی و توان بینظیری برای ادامه به ایشان میداد و ترس را از وجودشان میزدود. در این بخش رهبر انقلاب اشاره میکنند که فلسطین نقطه عطف مهمی در جهان اسلام است و باید به عنوان برادران دینی، از آنها حمایت شود.
منبع: فروشگاه آنلاین کتابچی