صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

هرجا که باشیم، وطن بسوزد ما می‌سوزیم

  • کد خبر: ۳۹۶۵۲۵
  • ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۳
مهاجرت، فقط جابه جایی تن نیست، جابه جایی معناست. بعضی‌ها که رفتند، با خودشان زخمی هم بردند، زخمی از ناکامی، از احساس نادیده‌ماندن، از رؤیایی که آن طور که باید، محقق نشد.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

مهاجرت، فقط جابه جایی تن نیست، جابه جایی معناست. بعضی‌ها که رفتند، با خودشان زخمی هم بردند، زخمی از ناکامی، از احساس نادیده ماندن، از رؤیایی که آن طور که باید، محقق نشد. آدم وقتی زخمی می‌شود، اگر مرهمی نیابد، دردش تبدیل به روایت می‌شود؛ روایتی که کم کم همه چیز را با همان عینک می‌بیند.

برای بخشی از مهاجران بی سرمایه فرهنگی و بی‌پشتوانه تحلیلی، جهان جدید نه بهشت بود و نه کابوس؛ چیزی بود میان این دو، اما، چون جایگاه اجتماعی شان آنجا معمولاً در حاشیه شکل گرفت، حس تحقیر خاموش در جانشان نشست و انسان برای دوام‌آوردن، دنبال مقصر می‌گردد. ساده‌ترین پاسخ این است: «ریشه مشکل آنجاست که از آن آمده‌ام.»

اینجا گذشته ناگهان طلایی می‌شود. پهلوی تبدیل می‌شود به یک رؤیای مرتب و بی دردسر، نه به عنوان یک دوره تاریخی پیچیده با روشنایی‌ها و تاریکی‌هایش، بلکه به عنوان یک تصویر روانی برای ترمیم غرور. این ستایش، بیشتر از آنکه محصول آرشیو و سند باشد، محصول نیاز به عزت‌نفس است. وقتی امروزت کوچک است، دیروزت را بزرگ می‌کنی. از آن سو، هم صدایی تند با گفتمان‌های غالب غربی یا حتی گرایش به صهیونیسم، برای بعضی‌ها راهی برای پذیرفته شدن است.

انسانی که در جامعه میزبان، حس «دیگری‌بودن» دارد، گاهی می‌کوشد از خود میزبان هم رادیکال‌تر شود تا بگوید «من دیگر از آن سو نیستم، من کاملاً با شما هستم.» این، بیش از آنکه تحلیل ژئوپلیتیک باشد، تلاشی برای یافتن تعلق است، اما داستان وقتی تلخ‌تر می‌شود که این بریدگی عاطفی به جایی برسد که وطن، از «خانه» تبدیل شود به «صرفاً یک حاکمیت». آن وقت برخی به خود اجازه می‌دهند آرزوی حمله نظامی کنند، گویی جنگ یک جراحی تمیز و بی هزینه است.

فاصله جغرافیایی، فاجعه را انتزاعی می‌کند. موشک در ذهنِ دور، فقط یک خبر است، نه آوار روی سر کودک. اینجا یک خطای اخلاقی جدی رخ می‌دهد، یکی گرفتنِ مردم با ساختار سیاسی. اگر کسی از وضع موجود سرزمین و کشورش ناراضی است، حق دارد نقد کند، حتی تند و رادیکال، اما وقتی خوشحال می‌شود از اینکه به سرزمینش حمله شود یا از اینکه رهبر سیاسی کشورش کشته شود، دیگر ماجرا فقط سیاست نیست؛ مسئله وجدان است؛ و وای که وجدان چه چیز خوبی است. شهادت یا کشته شدن هر انسان، فارغ از اینکه چه نسبتی با او داریم، موضوع شادی نیست. فارغ از اینکه رهبر عزیز ما انسانی به‌شدت با تقوا، با ورع، ساده‌زیست و اخلاق گرا بود و کوچک‌ترین و جزئی‌ترین نکته‌های اخلاقی و معاشرتی را رعایت می‌کرد. شادی از مرگ یک نفر نشانه آن است که خشم، جای اخلاق را گرفته و وطن دوستی اگر معنایی داشته باشد، قبل از هرچیز یعنی دل سوزی برای جان مردمی که در همان خاک زندگی می‌کنند، مردمی که خودشان اولین قربانی هر آشوب و جنگی‌ هستند. 

وطن فروشی فقط امضای یک قرارداد و بده‌بستان معمولی نیست، حتی ساده هم نیست، گاهی یک موضع ذهنی است. آنجا که سرنوشت خاک و مردم را به امید دخالت بیگانه گره می‌زنیم، در واقع از مسئولیت تاریخی خودمان شانه خالی می‌کنیم. تاریخ منطقه ما همین بیخ گوشمان پر است از نمونه‌هایی که دخالت خارجی، به جای آزادی، ویرانی به بار آورده و حتی بعد از گذشت سال‌های طولانی هنوز ترمیم نشده است؛ به روح علی خامنه‌ای قسم، این‌ها شعار نیست، تجربه است. 

عراق را دیدیم، افغانستان و سوریه و لبنان را دیدیم و داستان کشور‌های دیگر تاریخ هم گواه این ماجراست. می‌شود منتقد بود، می‌شود معترض بود، می‌شود حتی از یک دوره تاریخی دفاع کرد و از دوره‌ای دیگر انتقاد، اما با رعایت انصاف  و اخلاق، اما خط باریکی هست میان نقد و نفرت، میان مخالفت و آرزوی ویرانی.

آن خط، همان جایی است که اگر ذره‌ای درونت شرف، نفس بکشد، به محض یک رفتار غیرعادی، نوشتن یک پست، یک استوری، یک متن و یک عکس سریع یقه‌ات را می‌گیرد؛ وجدان را می‌گویم، وجدان می‌ایستد و  خرخره ات را چفت می‌گیرد و می‌گوید پس من چی؟ خواستی منتشر کنی اول من را بکش، بعد هر غلطی دلت خواست بکن. وطن، فقط یک نظام سیاسی نیست.

وطن، زبان مادری است. خاطره‌های کودکی است. قبرستانی است که پدربزرگ در آن خوابیده. کوچه‌ای است که اولین دوچرخه را در آن راندیم. اگر از خشم و نفرت از یک نگاه و سلیقه حکمرانی همه این‌ها را با هم یک کیسه کنیم و بسوزانیم، در حقیقت بخشی از خودمان را سوزانده‌ایم. 

می‌شود با سیاست‌های خرد و کلان مملکت اختلاف داشت، اما از سوختن و پرپرشدن بچه‌های مدرسه میناب خوشحال نشد. می‌شود با نگاه حکمرانی و سیاست‌های رئیس جمهور و رهبر یک کشور مخالف بود، اما در خبر فوت یا کشته شدنش پا نکوبید و هلهله نکرد. این حداقل اخلاق و حداقل وطن دوستی است. هرچند سیدعلی شهید ما یک عمر دم از مکتبی زد که صاحب و پرچم دارش را هم کشتند و بالای پیکرش نوشیدند و رقصیدند.

حالا درهم یا دلار و پوند چه فرقی می‌کند، مروت و انصاف چیز خوبی است، اصالت ایرانی این است که حتی یک بودایی که مجسمه می‌پرستد هم مهمانش شود و مرشد و مقتدایش عمرش به سر برسد و او خبردار شود دل شریکی می‌کند و دعوتش می‌کند به صبر. رفیق اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، با خنج‌کشیدن به صورت هم ساخته نمی‌شود، با بلوغ ساخته می‌شود؛ با گفت‌و‌گو، با حرف‌زدن و شیرفهم‌کردن همدیگر، با این فهم ساده که هیچ بیگانه‌ای دل سوزتر از مردم یک سرزمین برای آن خاک نیست. هیچ خشم سیاسی‌ای آن قدر مقدس نیست که وجدان و اخلاق و مروت را تعطیل کند و چشم ببندیم روی همه چیز‌هایی که خط قرمز است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.