چندماهی هست که هفتهای یک بار دور هم جمع میشویم و حدیث کساء میخوانیم.
اما حالا دیگر وقت نشستن در خانه نیست. تاالآن هم بیشتر جلسات خانه سعیده برگزار میشد و اینهفته هم بانی شد و با یک قابلمه بزرگ عدسی و ظروف یک بار مصرف آمد سر قرار.
محل قرارمان کنار مسجد قبا در خیام ۲۱ است. دیگر هرشب آنجا جمع میشویم و به قول خود سعیده خیابان را نگه میداریم.
هرکس مسجد قبا را دیده باشد میداند که موقعیت مسجد قبا، خیام ۲۱ است و با یک پل از خیابان جدا شده و به قولی عقب نشینی دارد.
خادم مسجد مرد باصفای ترکزبانی است که خیلی همراه است و حتی یک شب برای جمعیت آشرشته درست کرد.
کمکم جمعیت بیشتر شد و همسایهها به جمع اضافه شدند، حتی همسایههایی که خودشان شرایط حضور در تجمع را نداشتند یا برای راهپیمایی ماشینی میرفتند، تشکر میکردند و میگفتند: هرشب بیایید!
ما اینجا بدون هیچ فراخوانی میدان داری میکنیم. حتی بچههای دوسالهیمان توی کالسکه نشسته و پرچم به دست گرفتهاند.
بین جمعیت زنی جوان که دوتا بچه همراه آورده نظرم را جلب کرد.
اسم دختر سه سالهاش رقیه بود. همیشه دیدن دختربچههایی با این سنوسال و این نام مرا میبرد به روضههای کربلا.
مادرش با وجود سن کم خیلی مهربانانه بچهها را مدیریت میکرد؛ و هردو در کالسکه نشسته بودند و پرچم توی دستشان بود. ماشینهای زیادی از کنارمان رد میشدند و دست تکان میدادند.
حتی یکموتوری آمد کنارمان و گفت چقدر میدهند: درحالی که ما خشکمان زده بود و داشتیم فکر میکردیم یعنی چه؟ خانمی گفت: هیچی!
من برای عشق به این سه رنگ پرچم میام! به نظرم تو هم برای حفظ کشورت بیا؛ و بعد از چنددقیقه پسر جوان موتورش را پارک کرد و پرچم دست گرفت.
واقعیت این است که این شبها ما همه با اعتقادات مختلف از جایجای شهرمان دور هم جمع میشویم با هدف حفظ ایران و روشن نگهداشتن چراغ خیابانها!