به گزارش شهرآرانیوز؛ در روزهای پایانی سال، بوستان کوهسنگی حالوهوایی بهاری داشت و خانوادههای بسیاری برای تفریح به این پارک بزرگ آمده بودند. درهمینزمان، نگهبانان بوستان نیز برای تأمین امنیت شهروندان در نقاط مختلف پارک مستقر بودند. یکی از نگهبانان که در اطراف استخر بوستان گشتزنی میکرد، مشاهده کرد دختری نوجوان از جمع سه مرد جوان جدا شد و با اضطراب بهسمت او دوید.
دختر نوجوان با چهرهای پریشان گفت: «آقا، تو رو خدا کمکم کن! این سه جوان من را دزدیدند، اجازه نده مرا با خودشان ببرند. آنها من را مورد آزار و اذیت شدید قرار دادند. لطفا کمکم کنید».
سه مرد جوان با دیدن گفتوگوی دختر و نگهبان بوستان، بلافاصله از روی نیمکت بلند شده و متواری شدند. نگهبان بوستان، دختر نوجوان را به یک اتاق نگهبانی برد و موضوع را به سایر نگهبانان و پلیس اطلاع داد. پس از این گزارش، سرهنگ حسن آخوندی، رئیس کلانتری میدان جهاد، با صدور دستوراتی ویژه، تیمی از مأموران این مرکز پلیس را به بوستان کوهسنگی اعزام کرد.
دقایقی پس از این تماس، مأموران کلانتری میدان جهاد به این بوستان رفتند. با حضور مأموران در این محل، نگهبان به استقبال آنها رفت و توضیحاتی درباره فرار سه مرد مظنون به آدمربایی و آزار یک دختر نوجوان ارائه کرد. این نگهبان در ادامه مأموران را به اتاقکی که دختر در آن پناه گرفته بود، راهنمایی کرد.
پس از حضور مأموران در بوستان آنها دیدند که دختر نوجوان ترسیده و مضطرب است. به همین دلیل، پیش از سایر مأموران، سرهنگ زهره پارسا، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری میدان جهاد، بهتنهایی وارد اتاق شد. سرهنگ پارسا با مهربانی این دختر نوجوان را در آغوش گرفت و به او آب داد. پس از حدود ۱۰ دقیقه گفتوگو که در فضایی آرام صورت گرفت، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری میدان جهاد به این دختر اطمینان داد که مراقبش است و امنیت او را تضمین کرد.
کیمیا هرچند در ابتدا نگران بود، اما این دعوت را پذیرفت و همراه مأموران راهی کلانتری میدان جهاد شد. کیمیا پس از حضور در مقر پلیس، مستقیم به دایره مددکاری و مشاوره رفت و داستان زندگیاش را بازگو کرد و گفت: من در یکی از شهرستانهای کوچک استان و در یک خانواده معمولی به دنیا آمدم.
تنهادختر خانواده هستم و سه برادر دارم. در کودکی رفتار خانوادهام با من خوب بود، اما چند سال بعد به ویژه رفتار برادرانم، با من بسیار سخت گیرانه شد. من حتی اجازه داشتن تلفنهمراه نداشتم. با بدبختی یک گوشی هوشمند گرفتم که فقط اجازه داشتم از آن برای کلاسهای مجازی استفاده کنم. اگر من یک ساعت گوشی در دست داشتم، برادرانم دو ساعت این گوشی را میگرفتند و بررسی میکردند.
کیمیا والدین و برادرانش را به سختگیری و رفتار دوگانه متهم کرد و گفت: اگر به برادرانم و پدرم میگفتم میخواهم درس بخوانم، آنها میگفتند برای دختر درس و مدرسه سودی ندارد و باید به فکر شوهرداری باشی. اگر میگفتم نمیخواهم درس بخوانم، میگفتند درس بخوان تا آدم بشی. مدام به من دستور میدادند.
اگر آب و چای میخواستند به من دستور میدادند که برای آنها بیاورم یا کارهای دیگری برای آنها انجام بدهم. اگر میخواستم به خانه دوستانم بروم، نمیگذاشتند. همیشه میگفتند بگو دوستانت به اینجا بیایند، اما آنها که میآمدند هر سه نفر با دوستانم طوری رفتار میکردند که من خجالت میکشیدم. این رفتارها ادامه داشت تا اینکه هفته قبل، با یکی از برادرانم بهخاطر دیدن تلویزیون دعوای شدیدی کردم. من داشتم یک فیلم میدیدم که او آمد و کانال را عوض کرد.
دختر نوجوان اشکهایش را پاک و اضافه کرد: بهخاطر این کار بغضم ترکید و ما با هم دعوای شدیدی کردیم. مثل همیشه خانواده پشت برادرم درآمدند و با من دعوا کردند. مادرم گفت بس کن و پدرم سرم داد کشید. من مدام تا صبح گریه کردم و تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. میدانستم مادرم مقداری پول در خانه پنهان میکند. من این پول و مدارکم را برداشتم و هنوز خورشید بالا نیامده بود، فرار کردم.
بدون هیچ نقشه و برنامهای به مشهد آمدم. چند ساعت در خیابانها راه میرفتم تا اینکه با سه مرد جوان آشنا شدم. وقتی آنها شنیدند که من فرار کردم، گفتند مراقب باش پلیس تو را نبیند که دستگیرت میکند. آنها من را خیلی ترساندند. طوری که انگار آدم کشته بودم. یکی از آنها که خودش را جواد معرفی کرده بود، به من گفت هر سه نفر ما از شهر دیگری به مشهد آمدیم.
کیمیا این سه جوان را شیطان معرفی کرد و ادامه داد: این سه جوان گفتند که ما در مشهد یک سوئیت اجاره کردهایم. تو هم میتوانی به خانه ما بیایی و همه در کنار هم زندگی کنیم؛ حتی به تو جای خواب و غذا میدهیم تا وقتی که خودت بخواهی. من که جا و مکانی نداشتم، از این پیشنهاد خیلی خوشحال شدم و همراه آنها رفتم. هر سه نفر رفتار خوبی با من داشتند، اما وقتی به خانه رسیدیم، رفتار آنها بهطورکامل تغییر کرد.
من پنج روز اسیر این سه جوان بودم. هر سه من را مورد آزار و اذیت قرار دادند و به بهانه اینکه پلیس من را دستگیر میکند، اجازه خروج از خانه نداشتم. تا اینکه تصمیم گرفتند به کوهسنگی برویم تا حالوهوایمان عوض شود. من که از اول تصمیم به فرار داشتم، از این فرصت استفاده کردم. همه وسایلم را داخل کوله ریختم. وقتی به کوهسنگی رسیدیم، متوجه شدم شانسی برای فرار از دست آنها ندارم، برای همین وقتی نگهبان بوستان را دیدم، به او پناه بردم و از او کمک خواستم.
پس از ثبت اظهارات کیمیا، مشاور کلانتری با خانواده او تماس گرفت. باوجود توصیه سرهنگ پارسا که فقط پدرومادر دختر به کلانتری بیایند، پنج ساعت بعد کل خانواده در مقر پلیس حاضر شدند. به جز والدین، هیچ یک از اعضای خانواده اجازه ملاقات با کیمیا را نداشتند. پدر و مادر خشمگین بودند و ابتدا قصد برخورد فیزیکی داشتند، اما پس از حضور در جلسه مشاوره طولانی، شرایط آرامتر شد.
در جریان گفتوگوها، والدین در جریان بخشی از آزارهای دخترشان قرار گرفته و تصمیم گرفتند از سه مرد جوان شکایت رسمی کنند. همچنین متعهد شدند رفتار و مراقبت بهتری نسبت به دخترشان داشته باشند. سه برادر کیمیا نیز پس از گفتوگوهای مشاورهای، تعهد دادند برخورد محترمانهتری با خواهرشان داشته باشند. کیمیا به آغوش خانوادهاش بازگشت و تلاش پلیس برای شناسایی و دستگیری سه مرد شیطانصفت همچنان ادامه دارد.