صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

روایتی از علمداری خاص مشهدی‌ها | این پرچم زمین نمی‌ماند

  • کد خبر: ۴۰۴۰۲۹
  • ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۶:۴۴
روایت علمداری مشهدی‌ها که این روز‌ها در پویشی مردمی پرچم کشورمان را به‌صورت شبانه‌روزی به اهتزاز درآورده‌اند.
محمدرضا فیضی
خبرنگار محمدرضا فیضی

به گزارش شهرآرانیوز؛ در روز‌هایی که خبر‌ها بوی التهاب و نگرانی می‌دهد، گوشه‌ای از مشهد حال‌وهوای دیگری دارد؛ تقاطع احمدآباد و کلاهدوز؛ جایی که یک پرچم بزرگ ایران بر پایه‌ای سه‌ونیم تا چهارمتری برافراشته شده است و مردم، خودجوش پای آن ایستاده‌اند.

از ششم فروردین، این نقطه به قرارگاه غیررسمی همدلی تبدیل شده است؛ جایی که هر دو ساعت، شهروندان وطن‌دوست می‌آیند، چوب پرچم را در دست می‌گیرند و با ایستادن زیر سایه‌اش، سهم خودشان را از «باهم‌بودن» ادا می‌کنند؛ حضوری که حالا به‌صورت بیست‌وچهارساعته و شبانه‌روزی ادامه دارد و حتی یک لحظه هم پرچم تنها نمی‌ماند. اینجا خبری از تشریفات و دعوت رسمی نیست؛ هرکه دلش بخواهد، می‌آید و چندساعتی نگهبان پرچم می‌شود. 

یکی کارگر است، یکی دانشجو، یکی کاسب محل و حتی رهگذری که برای اولین‌بار صحنه را‌ می‌بیند و دلش می‌خواهد بماند. همین سادگی و مردمی بودن، به این حرکت جان داده است. قرار است این پویش تا پایان روز‌های جنگ ادامه داشته باشد؛ بی‌هیاهو، اما مداوم. شما هم اگر می‎خواهید پرچم‌گردان شوید، بسم‌ا...؛ با این شماره تماس بگیرید: ۰۹۱۵۸۸۸۶۱۷۲

ایده ساده‌ای که دیده شد

«ایده ما حتی اسم هم نداشت. یک کار خیلی ساده بود؛ آن‌قدر ساده که به نظرمان نه اسم می‌خواست نه طراحی و کار گرافیکی.» این را مسعود نبی‌دوست، فعال فرهنگی مشهدی و از ایده‌پردازان طرح برافراشتن پرچم در چهارراه احمدآباد می‌گوید؛ طرحی که از یک تصویر ساده شروع شد و حالا به یک حرکت بیست‌وچهارساعته مردمی تبدیل شده است.

ماجرا از یک شب معمولی آغاز شد: «یکی از دوستان آخر شب، حوالی ۴صبح، دیده بود یک نفر در میدان تقی‌آباد ایستاده و پرچم را در دست گرفته است و‌ می‌چرخاند. همان تصویر در شبکه اجتماعی منتشر شده بود. وقتی دیدم، با خودم گفتم چقدر جذاب است که یک نقطه از شهر، بیست‌وچهارساعته، چنین صحنه‌ای داشته باشد.» همین جرقه، ایده‌ای را شکل داد که حالا به‌گفته نبی‌دوست، به یک کار کاملا جمعی تبدیل شده است.

از ششم فروردین، برنامه‌ریزی‌ها با یک تصمیم جدی شروع شد: «با خودمان گفتیم وقتی کار را شروع کنیم، دیگر نمی‌توان پرچم را زمین گذاشت.» نبی‌دوست توضیح می‌دهد که از همان ابتدا می‌دانستند این کار، تعهد می‌خواهد؛ چراکه شاید جنگ ماه‌ها طول بکشد، پس باید آدم‌هایی باشند که هر ساعت بیایند و پرچم را دست‌به‌دست نگه دارند.

اما چرا پرچم؟ پاسخ او روشن است: «پرچم، نماد همه ایرانی‌هاست. توافق ما همین بود؛ هر کسی که ایران را دوست دارد و مقابل دشمن خارجی می‌ایستد، زیر این پرچم قرار می‌گیرد.» به‌گفته او، انتخاب چهارراه احمدآباد هم اتفاقی نبوده است؛ آنها جایی را انتخاب کرده‌اند که تردد در آن زیاد است و اغلب مردم شهر، از همه طبقات، از آن عبور کنند.

با این حال، او تأکید می‌کند که ماجرا صرفا نصب یک پرچم نبوده است: «فرقش این است که پرچم را با دست نگه می‌داریم. این یعنی ما پای پرچم‌مان، با همه سختی‌ها و واکنش‌ها ایستاده‌ایم.» واکنش‌هایی که متضادند؛ از بوق و تشویق گرفته تا انتقاد و حتی بی‌مهری. اما نبی‌دوست معتقد است که همین تنوع عقاید، بخشی از جذابیت کار است: «ما می‌خواستیم بچه‌ها این مواجهه با مردم را تجربه کنند و باافتخار در چشم آدم‌ها نگاه کنند؛ مثل یک سرباز که پرچم کشورش را بالا نگه داشته است.»

آنچه درظاهر ساده به‌نظر می‌رسد، در عمل پیچیدگی‌های زیادی دارد. آن‌طور که نبی‌دوست می‌گوید، برای پوشش بیست‌وچهارساعته، حداقل باید با ۴۰ تا ۵۰نفر در ارتباط باشی که کار آسانی نیست.

اما مهم‌تر از عددها، کیفیت حضور آدم‌هاست؛ تنوعی که شاید کمتر جایی بتوان دید. نبی‌دوست در این‌باره می‌گوید: یکی با کراوات می‌آید، یکی با چادر، یکی با حجابی نامناسب. یک خانم با حجاب نصفه‌ونیمه آمد و پرسید می‌توانم بایستم. گفتم اگر پای پرچمی، بایست. او این تنوع را نقطه قوت این کار مردمی می‌داند؛ جایی که اختلاف‌ها کنار می‌رود و یک نقطه مشترک شکل می‌گیرد.

نبی‌دوست از خاطرات روز‌های اول این کار مردمی نیز می‌گوید؛ از زنی که با طعنه گفت: «آن‌قدر بایست تا زیر پایت، علف سبز شود» تا پیرمردی که با اشک گفت: «این کار‌ها در دستگاه خدا گم نمی‌شود.» یا زوجی که پیش از رفتن به دکتر، ساعتی پرچم را نگه داشتند. این روایت‌هاست که به کار روح می‌دهد و آن را زنده می‌کند.

به‌گفته نبی‌دوست، این حرکت، یک خلأ قدیمی را هم یادآوری می‌کند: «پرچم ایران از زندگی روزمره ما حذف شده است؛ جز مناسبت‌ها، کمتر آن را‌ می‌بینیم، درحالی‌که باید به ضرباهنگ زندگی مردم برگردد.»

پای پرچم، از زبرخان تا احمدآباد

علی فتحی برای پیوستن به این پویش، خودش را از شهرستان زبرخان به مشهد رسانده و دقایق آخر شیفتش است که با او هم‌کلام می‌شویم. فتحی می‌گوید: در این دو ساعتی که اینجا بودم، بیشتر به رزمنده‌ها فکر می‌کردم؛ به بچه‌های هوافضا که با چه سختی‌هایی درگیر هستند.

او فضای این تقاطع را سرشار از واکنش‌های مردمی توصیف می‌کند؛ واکنش‌هایی که به‌گفته خودش، غافلگیرکننده بوده است: «در این دو ساعتی که پرچم دستم بود، شاید ۹۹درصد مردم واکنش مثبت نشان دادند؛ بوق می‌زدند، دست تکان می‌دادند، بعضی‌ها حتی گل و شکلات برایم آوردند.»

او معتقد است که تفاوت این کار با بسیاری از برنامه‌های دیگر در زنده بودن آن است: «این یک کار زنده است؛ کار زنده همیشه اثرگذار است. همین حضور ساده در خیابان، می‌تواند انگیزه‌ای جدی درمیان جوان‌ها ایجاد کند.»

به‌گفته فتحی، این بازخورد‌ها نشان می‌دهد که ایده، قابلیت گسترش دارد: «جوان‌ها می‌گفتند در شهرستان‌های خودشان، در میدان‌های اصلی، این کار را انجام می‌دهند. این خیلی ارزشمند است.»

برای کسانی که ممکن است این کار را بی‌اثر بدانند، فتحی پاسخ روشنی دارد: «کار زنده، بیهوده نیست. وقتی می‌بینیم مردم می‌ایستند، وقت می‌گذارند و ارتباط می‌گیرند، یعنی این حرکت، اثرش را گذاشته است؛ چراکه این پویش، فراتر از یک نماد ساده، به ایجاد روحیه کمک می‌کند؛ هم برای مردم و هم برای رزمندگان.»

فتحی حالا تصمیمش را گرفته است که این تجربه را به شهر خودش منتقل کند: «وقتی برگردم زبرخان، حتما این دو ساعت را برای همه تعریف می‌کنم. سعی می‌کنم بچه‌ها را آشنا کنم، توجیه کنم و این طرح را آنجا راه بیندازم.»

ایستاده در سایه پرچم

معصومه انوری، دانشجوی رشته مامایی و از فعالان مسجد توفیق کوهسنگی است. او از طریق دوستش با این پویش آشنا شده و حالا خودش را به تقاطع احمدآباد و کلاهدوز رسانده است تا پای پرچم بزرگ ایران بایستد و به قول خودش، دینش را ادا کند.

او تجربه حضورش در این کار نمادین را چنین روایت می‌کند: «حقیقتش اول دوست نداشتم اینجا بیایم؛ چون اینجا همان جایی است که بعضی‌ها شیرینی عید و ذوق لباس نو و سرگرمی و بی‌تفاوتی را به خون دختران میناب ترجیح می‌دهند و این بی‌تفاوتی برای من بسیار زجرآور بود. اما دیشب، تراکتی دستم رسید که نوشته بود شهیدبهشتی با شما سخن می‌گوید؛ مضمون آن جمله، این بود که در اسلام کار بر زمین‌مانده زیاد است و نیازی نیست هیچ پست و مقامی داشته باشی تا آن را انجام دهی. ذهنم درگیر این جمله بود تااینکه دوستم گفت فردا می‌آیی باهم برویم پای پرچم، بلافاصله پذیرفتم؛ چون احساس کردم این کار همانی است که باید انجام شود.»

انوری درباره حس خودش در هنگام ایستادن پای پرچم نیز این‌طور می‌گوید: این فقط یک پارچه و یک چوب نیست، یک هویت دارد. حس می‌کنم این پرچم امام‌زمان (عج) است؛ انگار از کوچه‌های مدینه عبور کرده، از خرابه‌های شام گذشته و بوسه مدافعان امنیت بر آن خورده است و حالا من به‌نیابت از همه شهدایی که رفتند ولی نگذاشتند پرچم روی زمین بیفتد، آن را در دست گرفته‌ام. این حس غرور و افتخار، وصف نشدنی است.

او درباره تأثیر حضور خود و پیام پویش توضیح می‌دهد: این کار بصیرت‌آفرین است. مردم وقتی می‌بینند پرچم تنها نیست و افراد ساده‌ای مثل ما پای آن ایستاده‌اند، انرژی می‌گیرند. یکی از رهگذران، سرش را از شیشه ماشینش بیرون آورد و گفت: «خداقوت!» و همان یک جمله، انرژی زیادی به من داد. حس من در این لحظه را‌ نمی‌توان در یک جمله بیان کرد.

تجربه غریبی بود

این پویش برای امیرحسین خانی‌زارع، تجربه غریبی بوده است؛ به‌خصوص اینکه نوبت او برای پاسداری از پرچم وطن در مشهد، در ساعات اولیه یک صبح بارانی بوده است. محال است که یادش برود آن روز که پرچم را در دست داشت، باران شدید شد و حتی فرصت این را نداشت که برود و از داخل خودرو کلاهش را بردارد، اما راننده‌ای را دید که ترمز زد و آمد روی سر او پلاستیک کشید تا خیس نشود.

او می‌گوید: من ساعت ۶ تا ۸ صبح باید پرچم را نگه می‌داشتم و حال‌وهوای عجیبی داشت؛ زیرا خبری از آن شور و شلوغی‌های شبانه نبود، بنابراین واکنش‌ها هم فرق داشت. آدم‌هایی را‌ می‌دیدم که هیچ پوستر خاصی به ماشین خود نچسبانده بودند یا پرچم روی آن نصب نکرده بودند، اما به من خداقوت می‌گفتند. آقایی از حرم برگشته بود و آمد در جیبم خوراکی گذاشت. جوانی را هم دیدم که درحالی‌که به سیگارش پک می‌زد و پشت چراغ قرمز ایستاده بود، از من پرسید چطور باید برای نگه داشتن پرچم ثبت‌نام کند.

صحنه‌ها و خاطراتی که او در دو ساعت پرچم‌داری دیده است، به اندازه سکانس‌های یک فیلم سینمایی است. آن‌طور که‌ می‌گوید: یکی دیگر از خاطرات آن روز مربوط به هاجرخانم است که با حال غریبی به‌سراغ پرچم آمد و گریه می‌کرد. بعد برایم تعریف کرد که مریض‌احوال است و از تلویزیون دیده است که این پرچم را مردم شبانه‌روزی بالا نگه می‌دارند.

از خانواده‌اش خواهش کرده است تا او را به پای پرچم بیاورند؛ چراکه اعتقاد داشت این پرچم تبرک است. او در تمام دو ساعتی که ایستاده و پرچم را نگه داشته بود، علاوه‌بر دیدن واکنش‌های مردم، وقت داشت که به چیز‌های دیگری هم فکر کند و به قول خودش، یک بازخوانی از انقلاب و پرچمی که شکل آن پس از انقلاب تغییر کرد، برای خودش داشته است.

وقتی پرچم، در ذهن علامت سؤال ایجاد می‌کند

نرگس محمدی، وکیل پایه‌یک دادگستری، یکی از شهروندانی مشهدی است که دو ساعت پای پرچم کشورمان ایستاده است. او در فضای مجازی با این پویش آشنا شده است. محمدی روایت می‌کند که تصمیمش، ناگهانی، اما جدی بوده است: «اولین‌بارم بود که‌ می‌آمدم. حس کردم باید خودم را درگیر این کار کنم، حتی برای یک ساعت.» همان یک ساعت، برایش به فرصتی برای فکر کردن تبدیل شده است؛ فرصتی که به‌گفته خودش، کمتر در زندگی روزمره پیش می‌آید.

محمدی از حال‌وهوای آن لحظات، این‌طور می‌گوید: وقتی پرچم را دست گرفتم، مدام به این فکر می‌کردم که برای این پرچم، برای این کشور و این باورها، چه خون‌هایی ریخته شده است. ناخودآگاه آدم به خودش برمی‌گردد؛ به اینکه من چه کار‌هایی می‌توانستم انجام بدهم و نداده‌ام و حالا چه مسئولیتی دارم.

به‌گفته او، ایستادن در دل خیابان و میان رفت‌وآمد مردم، تجربه‌ای متفاوت است؛ تجربه‌ای که ذهن را درگیر آینده می‌کند: «با خودم فکر می‌کردم در این وضعیت کشور، من چه کاری از دستم برمی‌آید؟ شاید کار بزرگی نتوانم انجام بدهم، اما حتی یک قدم کوچک هم مهم است.»

محمدی این پویش را فراتر از یک حرکت نمادین می‌داند: «شاید در نگاه اول، فقط یک پرچم دست گرفتن باشد، اما تأثیرش روی آدم‌ها بیشتر از چیزی است که به‌نظر می‌رسد.»

محمدی که به‌دلیل نزدیکی محل سکونتش با محل برگزاری این رویداد، ساعات مختلفی از این فضا را دیده است، این تداوم را رسالت بزرگ می‌داند؛ رسالتی که باعث می‌شود پرچم، نه‌فقط در مناسبت‌ها، بلکه در جریان عادی زندگی مردم هم دیده شود.

با این حال، واکنش‌ها همیشه یکسان نیست. او با لبخند از تضاد برخورد‌ها می‌گوید: یک نفر رد می‌شود و‌ می‌گوید «خیلی مردی»، یک نفر دیگر با نگاه یا بیان جمله‌ای، مخالفتش را نشان می‌دهد. او حتی خاطره‌ای از یک واکنش دوگانه دارد: «خانمی رد شد، گفت خسته نشدی؟ بعد دوباره برگشت و با لحنی متفاوت چیز دیگری گفت. این تضاد‌ها طبیعی است.»

محمدی در پایان صحبت‌هایش، این تجربه را برای خودش یادآور مسئولیت می‌داند: «برای من، آن یک ساعت فقط نگه داشتن پرچم نبود؛ فرصتی بود برای اینکه دوباره از خودم بپرسم سهم من چیست. شاید پاسخ‌ها کامل نباشد، اما همین پرسش‌ها، شروع یک مسیر است.»

مشارکت ۲ برادر عراقی

برای نوجوانی که کنجکاوی، خصوصیت اصلی و ذاتی اوست، دیدن یک آدم پرچم‌به‌دست آن‌هم سر یک چهارراه در روز روشن، برابر است با هزار علامت سؤال در ذهنش. این همان موضوعی است که علی یعقوبی به آن اشاره می‌کند. اصالتا عراقی هستند، اما ایران زندگی کرده‌اند و ایرانیان را هموطن و همشهری خود می‌دانند.

می‌گوید: فصل بهار جان می‌دهد برای ورزش کردن در هوای ملس صبحگاهی. صبح آن روز مثل همیشه عجله داشتم که زودتر بروم پارک. دیر شده بود. یک‌دفعه در چهارراه احمدآباد دیدم یک نفر پرچمی در دست گرفته است که توی آسمان می‌چرخاند. هیجان‌زده شدم؛ همه‌چیز یادم رفت. رفتم جلو تا ببینم چرا این کار را‌ می‌کند. او از جریان یک پویش تعریف کرد که متقاضی زیادی دارد. آن روز پارک نرفتم. دوست داشتم پرچم به دست من بیفتد. اولش به آن آقا هم گفتم. استقبال کرد، اما گفت باید ثبت‌نام کنیم. بعد هم حرف قشنگی زد و گفت: «بیا این پرچم را بگردان به عشق هموطن!»

لحن تأثیرگذاری داشت و همین هم بیشتر ترغیبم کرد. همان شب، ساعت ۷ سر چهارراه بودم. هر بار که یادم می‌آمد کلی کودک در عراق، جانشان را در جنگ از دست داده‌اند، پرقوت‌تر آن را‌ می‌چرخاندم.

عباس برادر کوچک‌تر علی است. آنها چیزی را ازهم پنهان نمی‌کنند. وقتی علی از این پویش تعریف می‌کند، عباس در واکنش می‌گوید: روی کمک من هم حساب کن؛ من هم می‌توانم. او ثابت کرد که بچه‌های کوچک‌تر هم می‌توانند پرچم را بگردانند، فقط باید عشق باشد.

مسئله من، ایران است

از مهمانی برمی‌گشت و هنوز لباس رسمی‌اش را بر تن داشت که تصمیم گرفت مستقیم به چهارراه احمدآباد برود. عابس قدسی، شهروند مشهدی و فعال فرهنگی، بدون آنکه به خانه برود یا تغییری در ظاهرش ایجاد کند، به جمع نگهدارندگان پرچم پیوست.

او نخستین مواجهه خود با این پویش را چنین توصیف می‌کند: «شاید نتوانم بگویم در آن لحظه دقیقا چه فکری از ذهنم گذشت، اما این احساس برایم پررنگ بود که چنین حرکتی باید زودتر شکل می‌گرفت.» تأکید می‌کند که همان ابتدا تلاش کرده است در حد توان خود به گسترش این جریان کمک کند: «سعی کردم اطلاع‌رسانی کنم تا افرادی که دغدغه دارند، سریع‌تر به این حرکت ملحق شوند. ایده اینکه پرچم تا پایان جنگ بر زمین گذاشته نشود، به‌نظرم ایده‌ای درخشان بود.»

تصویر او با همان لباس مهمانی در فضای مجازی، بازتاب گسترده‌ای پیدا کرده است. خودش در این‌باره می‌گوید: عکس من در فضای مجازی دیده شد و واکنش‌های مختلفی به‌همراه داشت.

با این حال، قدسی معتقد است این جریان بیش از آنکه نیازمند تبلیغ باشد، به‌طور طبیعی در حال گسترش است: «به نظر می‌رسد افراد خودشان به این نتیجه رسیده‌اند و حتی در مواقعی، شاهد شکل‌گیری صف برای حضور هستیم.»

فعال فرهنگی شهرمان، فضای کنونی را فضایی می‌داند که در آن انتخاب‌ها تا حد زیادی روشن شده است: «به‌نظر من، تکلیف افراد مشخص است؛ تصمیم می‌گیرند زیر پرچم بایستند یا از آن فاصله بگیرند.»

قدسی در ادامه، مسئله پرچم را فراتر از یک نماد سیاسی و در پیوند با هویت تاریخی ایران تحلیل می‌کند: «در شرایط فعلی، مسئله اصلی برای من ایران است؛ فارغ از اینکه این پرچم متعلق به چه دوره‌ای باشد. مهم، موجودیت ایران است.» او با اشاره به پیشینه تاریخی کشور می‌افزاید: ما درباره سرزمینی سخن می‌گوییم که ریشه‌های عمیق تاریخی دارد؛ کشوری که زبان هزار سال پیش آن، همچنان قابل‌فهم است و میراثی گسترده از فرهنگ، هنر و اندیشه را در خود جای داده است. آسیب دیدن این هویت، پیامد‌های سنگینی خواهد داشت.

با این حال، از نگاه او مهم‌ترین ویژگی این پویش، ایجاد نقطه اتصال میان افراد با دیدگاه‌های متفاوت است: «افرادی را در این فضا می‌بینیم که شاید در شرایط عادی حاضر نباشند درکنار یکدیگر قرار بگیرند، اما در اینجا، به‌واسطه پرچم، کنار هم ایستاده‌اند.» او این هم‌زمانی را ارزشمند می‌داند و تأکید می‌کند: اینکه پرچم ایران همچنان می‌تواند چنین پیوندی ایجاد کند، نشان‌دهنده اهمیت و اعتبار آن در ذهن ایرانیان است.

تاریخ را‌ می‌سازیم

«بماند از روزی که کتاب‌های تاریخ را گذاشتیم و رفتیم که خودمان تاریخ را بسازیم.» این جمله را رها محمدپور می‌گوید؛ روان‌شناسی که کارش خوب کردن حال دیگران است با حرف زدن، قوت قلب دادن و انرژی مثبت فرستادن. جنگ که شروع شد، کارش سنگین‌تر شده بود. باید وقت بیشتری برای برای دوست و فامیل و غریبه می‎گذاشت. ساعت‎ها وقت می‌گذارد و تا مطمئن نشود که حال کسی خوب نشده است، ول‌کن آن نیست.

موج همدلی‌ها از همان اول ماه مبارک رمضان شروع شده بود و خانم روان‌شناس، همه آنها را دنبال می‎کند تا یک روز اتفاقی چشمش به نام پویشی می‌افتد در یکی از کانال‌های فضای مجازی. کنجکاو می‌شود و ماجرا را دنبال می‌کند. به خودش که‌ می‌آید، می‌بیند سر چهارراه ایستاده و پرچم را از نفر قبلی تحویل گرفته است. حرف آن مرد هنوز توی گوشش زنگ می‌زند که گفته بود: «نیت کن، این پرچم حاجت می‌دهد و قسم هم خورده بود که به خدا گواه که این‌طور است.»

حالا وقت اعتراف کردن است: «آن لحظه دلم لرزید وقتی پرچم به دست گرفتم و دیدم همان مرد، پرچم دیگری به دست گرفت و آمد وسط خیابان و با قدرت و شور و حرارت آن را چرخاند. ببینید در این ماجرا‌ها هیچ‌کس نفعی نمی‌برد. سودی برای من و دیگر داوطلبانی که وقت می‌گذارند تا پرچم را بچرخانند، ندارد.

وقتی به این ایمان رسیده باشی که این پرچم، پرچم امام‌حسین (ع) است که قرن‌ها زمین نمانده و پرچم امن و امان و رهایی ماست، دیگر باحجاب و بی‌حجاب و این طرفی و آن طرفی ندارد. طرفدار این حزب و آن حزب، مخالف و موافق و.... حالا وقت این حرف‌ها نیست. ما باید تکلیف دشمن را روشن کنیم. این جنگ، جنگ بین دشمن و علم و پژوهش ماست، جنگ با دانشمندان و کودکان ما و خانه‌های ما و هستی ماست. حالا صحبت از وطن است. صحبت از هویت است. صحبت از من و تو نیست، آن‌هم بین ملتی که همه عاشق شهادتند.

او می‌گوید: هر شب برای خداقوت گفتن به نیرو‌های امنیتی به خیابان می‌آیم و فقط یک جمله می‌شنوم: «دعا کنید ما هم شهید شویم.» دشمن هر چه را نابود کند، این بینش و طرز تفکر، نابودشدنی نیست.

پرچم‌داری در روز بارانی

مادر سه فرزند است که کوچک‌ترینشان چهارساله است، اما این موضوع هم نتوانسته است مانعش شود تا کاری را که فکر می‌کند از دستش برمی‌آید، برای مملکتش انجام ندهد. روایتش از روزی که پرچم‌دار بوده، این است که به‌همراه تعدادی از اعضای خانواده‌اش در آنجا حضور پیدا می‌کنند و به تعبیر خودش «یک پیکنیک تمام‌عیار» هم درکنار خانواده داشته‌اند؛ زیرا فلاسک چای و ناهار را هم با خودشان آورده بودند تا بعد از پاسداری از پرچم کمی استراحت کنند.

روز دوازدهم فروردین یعنی همان روزی که به نام «جمهوری اسلامی» مزین شده است، قرعه پرچم‌داری به نام او‌ می‌افتد. او‌ می‌گوید: آن روز به همراه دو دخترم و چند نفر دیگر از اعضای خانواده‌ام در میدان حاضر شدیم و همه‌مان پرچم کشورمان را بالا نگه داشتیم، حتی دختر چهارساله‌ام نیز اصرار می‌کرد که خودش به‌تنهایی آن پرچم بزرگ و سنگین را نگه دارد.

«هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم بهترین کار من، این شود که پرچم کشورمان را در یکی از شلوغ‌ترین و اصلی‌ترین چهارراه‌های شهرم بالا نگه دارم و این برای من افتخار است.» تقی‌زاده این را‌ می‌گوید و ادامه می‌دهد: اکنون که کشور درگیر جنگ تحمیلی است، باید در میدان حضور پیدا کنیم و از کشور و رزمنده‌هایمان حمایت کنیم.

روز دوازدهم فروردین بارشی بی‌وقفه میهمان بیشتر شهر‌های کشورمان ازجمله مشهد بود تا دوباره به یاد بیاوریم که چتر رحمت الهی روی سر همه ما هست حتی در شرایط جنگی.

تقی‌زاده نیز در همان روز بارانی، باید پرچم را سرافراز نگه می‌داشت، اما واکنش مردم برایش انگیزه بیشتری ایجاد می‌کرد. او‌ می‌گوید: مردم به ما خداقوت و ماشاءا... می‌گفتند، از داخل ماشین دست تکان می‌دادند، برایمان خوراکی می‌آوردند و حتی خانمی برایمان گل رز خرید و به ما هدیه داد.

از او می‌پرسم که آیا هنگام پرچم‌گردانی، واکنش منفی هم دیده است. او‌ می‌گوید: تعدادی از آدم‌ها بودند که بی‌تفاوت از کنارمان عبور می‌کردند، اما هیچ‌کس واکنش بدی نداشت.

راهپیمایی‌های شبانه برای حمایت از وطن را هم به‌جز یک شب که‌ نمی‌توانسته است بچه کوچکش را تنها بگذارد، شرکت کرده است و به اصطلاح قلق پرچم‌داری دستش آمده است؛ چراکه هر شب پرچم‌های بزرگ و سنگینی را در خیابان‌های شهرمان می‌گردانده است. او اضافه می‌کند: من از دستانم زیاد کار می‌کشم؛ به همین دلیل خیلی اذیت نمی‌شوم، با این حال بازهم گاهی دستانم درد می‌گیرد، اما آن عشق و شوری که دارم، در برابر آن هیچ است.

حمایت‌های پشت‌صحنه او از هم‌وطنان و رزمندگانمان به همین‌جا ختم نمی‌شود و به قول خودش، عضو کوچکی از یک گروه جهادی است که برای نیرو‌های امنیتی غذا می‌پزند. او‌ می‌گوید: حجم کار‌های این روزها، اتفاقا موجب شده است که زندگی‌اش به نظم خوبی برسد؛ زیرا اعضای خانواده نیز در کار‌ها کمک بیشتری می‌کنند.

توصیف تقی‌زاده از لحظه‌ای که پرچم را در دست نگه داشته است، حس افتخار و غرور است و اینکه به این طریق نشان می‌دهد تا هر زمانی که لازم باشد، پای کار نظام و انقلاب خواهد بود.

از پرچم‌داری تا هماهنگی

کوثر مرادی حرفش را با این جمله شروع می‌کند: «اگر شما هم دوست دارید برای ایران کاری انجام دهید، اما نمی‎دانید چه کار، همین حالا بسم‎ا... بگویید.» این‎ها همه خیر کثیر است. منظورش تمام پویش‌هایی است که در شهر راه افتاده است. می‌گوید اولش به‌عنوان پرچم‌دار شرکت کردم و حالا کار‌های پشتیبانی‌‎اش را می‌کنم.

حرف و روایت زیاد دارد از همین روز‌هایی که کار‌های ثبت‌نام داوطلبان را انجام می‌دهد. همین ابتدای صحبت و با گفتن این جمله خیالمان را جمع می‌کند که تا یک هفته بعد، برای ساعت‌به‌ساعت پرچم‌گردانی آدم‎ها اسم نوشته‌اند. برخی‌ها خانوادگی اعلام آمادگی کرده‌اند. خانواده‌های سه‌چهارنفره باهم می‌ایستند. خانم‌ها همراه با بچه‌هایشان می‌آیند. زیرانداز برای نشستن بچه‌ها می‌آورند و خودشان می‌ایستند زیر پرچمی که امن است.

او می‌گوید: واکنش رهگذران البته جالب‌تر است؛ آنهایی که برای بچه‌ها اسباب‌بازی می‌آورند و خوراکی، و به قول خودشان، به بچه‌ها جایزه می‌دهند. برخی خانواده‌ها که وقتشان تمام می‌شود، جایزه‌ها را تحویل می‌دهند و می‌خواهند که بماند برای دیگران. به نظرم اینجا تمرین انفاق و ازخودگذشتگی در نوع کوچکش است. ما دوست داریم لذت این همراهی را همه بچشند، حتی اگر شده ساعت‌های حضور آنها را به نیم‌ساعت یا حتی کمتر هم کاهش دهیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.