صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

تجمع متفاوت کودکان مشهدی در  چهلمین روز شهادت دانش آموزان میناب| سربازان کالسکه سوار به میدان آمدند

  • کد خبر: ۴۰۵۸۴۵
  • ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۰
وقتی درد یکی باشد، همذات پنداری بیشتر می‌شود. فرقی ندارد بمبی، سقف خانه‌ای را در غزه شکافته باشد یا در حلب، روی سر نوزادی در لبنان فروریخته باشد یا بر سر کودکانمان در تهران، آوار شده باشد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ وقتی درد یکی باشد، همذات پنداری بیشتر می‌شود. فرقی ندارد بمبی، سقف خانه‌ای را در غزه شکافته باشد یا در حلب، روی سر نوزادی در لبنان فروریخته باشد یا بر سر کودکانمان در تهران، آوار شده باشد. تکرار هرکدام از این صحنه‌ها و مظلومیت بچه ها، بغض را توی گلوی مادران ایران زمین می‌اندازد؛ از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب. حالا هربار نوزادشان شیر می‌خواهد یا برای خوابیدن بی تابی می‌کند، قلبشان تندتر می‌زند. هم بغض می‌کنند و هم لالایی می‌خوانند. هم شیشه شیرش را تکان می‌دهند، هم گریه می‌کنند، هم مو‌های سرش را نوازش می‌کنند و هم اشک هایشان را پاک می‌کنند و همراه همه این لحظه ها، تضرع و دعا برای سلامتی کودکان دنیاست. حالا ندبه و دعا خواندن برای پیروزی اسلام، جزو تعقیبات نماز‌های یومیه شان است و علاوه بر این، هر کاری از دستشان برآید، کوتاهی نمی‌کنند.

وعده ملاقات در صبح جمعه

دعوت نامه و زمان برگزاری برنامه «بعثت نوسربازان عصر ظهور» را یکی از بروبچه‌های جهادی برایم می‌فرستد؛ زمانی که چهل روز از شهادت دانش آموزان میناب گذشته است و تنها چند ساعت از بمباران دشمن بر سر کودکان لبنان و شهید شدنشان می‌گذرد. در همان مکالمه‌ای که درقالب چت کوتاه انجام می‌شود، می‌خواهد دعوتشان را اجابت کنیم و‌ می‌گوید برنامه جالبی خواهد بود. دعوتشان را قبول می‌کنیم و وعده ما می‌افتد به صبح جمعه در عرصه میدان شهدا. با خودم فکر می‌کنم یعنی چند نفر می‌توانند از خواب صبح جمعه شان به خاطر این برنامه بگذرند و احتمالا مراسم خیلی شلوغ نخواهد بود.

اما از همان دور و نرسیده به محل، می‌فهمم که اشتباه کرده‌ام. صدای تکبیر‌های بلند و «ا... اکبر» گفتن‌های جمعیت بزرگ، خواب را از سرم می‌اندازد. صحنه‌های پرتکرار و شیرین تجمع‌های شبانه، پیش چشمم می‌آید؛ این بار با کالسکه سواران کوچک که قرار است مسیر میدان شهدا تا حرم مطهر امام هشتم (ع) را پیاده بروند.

از همان دور با تماشای این همه بچه و پرچم‌هایی که در هوا می‌رقصند، به وجد می‌آیم. آن‌ها تا همیشه مایه نشاط قلب‌های ایرانی‌ها خواهند بود. توی دلم و به نیتشان «لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم» را زمزمه می‌کنم و بین جمعیت راه می‌افتم. غالبا با کالسکه آمده‌اند؛ تزیین شده با شعار‌های مختلف.

حریفت منم!

برخی‌ها هنر دست خودشان را به نمایش گذاشته‌اند. مادران خوش ذوقی که خط زیبایی دارند و روی مقوای بزرگی نوشته‌اند: «حریفت منم»، آن را چسبانده‌اند بالای سر طفلی که پیشانی بند «یاحسین (ع)» تا روی چشم هایش، پایین آمده و شیشه شیرش را بالا گرفته است. یکی شان حاضر نیست پستونک را از او بگیرند و آن یکی، شیرش را خورده و وقت خوابش است. مادران، خوب قلق بچه‌ها را‌ می‌دانند. سایه بان کالسکه را پایین می‌کشند و برایشان لالایی می‌خوانند تا بدخواب نشوند.

در همان حال، محکم در میدان ایستاده‌اند و به صحبت‌های مجری گوش سپرده‌اند که آغاز رسمی برنامه را اعلام می‌کند و از جمعیت حاضر می‌خواهد به سه دسته تقسیم شوند؛ سه تا بچه جلودار بایستند و بقیه پشت سرشان.

مادران سر از پا نمی‌شناسند و خوشحال‌اند. برق چشم‌های آن‌ها می‌تواند بزرگ‌ترین نیروگاه‌ها را هم به کار اندازد. اینکه امید دارند همین کوچولو‌های امروز آینده درخشانی برای سرزمینشان می‌سازند. بچه‌ها را از کالسکه بلند می‌کنند و محکم در آغوش می‌گیرند، در خیابانی مشرف به حرم مطهر و روبه روی امام رئوفمان.

راستی تاریخ این روز‌ها خالق چه تصویر‌های عجیب وغریبی است! هر بار و هر اندازه هم که تکرار شود، رنگ تازگی دارد. به قول بهاره خبیری، مادر ابوالفضل، در هیچ جای دنیا این صحنه‌ها دیده نمی‌شود. پشت بندش بیان می‌کند: ما ایرانی‌ها شریک غم و شادی همدیگر هستیم. پسر بهاره خانم یک سال وهفت ماهه است. ابوالفضل، یکی از صد‌ها کودکی است که همراه خانواده هایشان در این مراسم شرکت کرده‌اند.

بعضی مادر‌ها فقط فرزندشان حاضر شده‌اند. برخی بچه‌ها را پدر و مادر باهم همراهی می‌کنند. بعضی‌ها هم خانوادگی قرار گذاشته‌اند؛ چند خواهر با هم یا عروس و خواهرشوهر و اقوام دورتر و.... یک ردیف بچه قدونیم قد با چند کالسکه کنار هم صف کشیده‌اند. از دختر و پسر شش هفت ماهه گرفته تا بچه‌های بزرگ تر. یک و دوساله هم بینشان پیدا می‌شود. بچه‌های بزرگ‌تر هم هستند؛ پنج شش ساله‌هایی که سوار کالسکه‌هایی هستند که غالبا پرچم ایران کنارش نصب است؛ انگارنه انگار که برایشان کوچک است.

میان این همه جمعیت که یک دستشان پرچمی است که روی هوا تکان می‌دهند و یک دستشان به کالسکه مقابلشان، نمی‌دانم سراغ کدام یک بروم که زحمتی برایش نباشد و راحت بتواند حرف بزند.

در همین حال وهوا هستم که یکی می‌پرسد: «اینجا چه خبر است؟» زن جوانی است که دست پسرکی یکی دوساله را گرفته است. تا اندازه‌ای که مفهوم را برساند، برنامه را برایش توضیح می‌دهم. به تکاپو می‌افتد که برای پسرش پرچم بگیرد. می‌گوید: بودن بین این جمع، بدون پرچم ایران نمی‌چسبد؛ انگار یک چیزی کم است. از بین جمعیت، یکی با دست گوشه‌ای را نشان می‌دهد و‌ می‌گوید: «شاید بتواند کمکتان کند.» زن باعجله دور می‌شود تا از مراسم عقب نماند.

فرصتی برای تربیت دینی

ساجده صادقی، رادوین سه ماهه را سر بغل گرفته است. رادوین، ما را‌ نمی‌شناسد و لب می‌چیند و بغض می‌کند. مادرش قربان صدقه اش می‌رود و بالاوپایین می‌اندازدش و‌ می‌گوید: «رادوین کمی بدخوست؛ به خصوص جا‌هایی که شلوغ باشد و اطرافیانش را نشناسد. معمولا جا‌های شلوغ نمی‌برمش. علاوه بر این جمعه‌ها وقت تعطیلی و استراحت کردن همسرم است، اما این مراسم و این جمعه با هفته‌های قبل تفاوت داشت. از پای سفره صبحانه برای به وقت رسیدن به این برنامه بلندش کردم. این بهترین فرصت برای تربیت دینی ما مادران است. ما در روضه‌های امام حسین (ع) روی زانوی مادرانمان می‌نشستیم و حب حضرت به دلمان افتاد و حالا نوبت ماست تا حقی که فرزندانمان بر گردن ما دارند، ادا کنیم.»

دفاع از وطن از نان شب هم واجب‌تر است

گیر افتاده‌ام بین پرچم‌های مواج، بین دست‌های کوچکی که‌ نمی‌توانند از شیشه شیرشان بگذرند. دست‌های تپل و کوچولوی امیرمحمد، نمی‌تواند درست پرچم را بگیرد. اما مادرش کلثوم ایزانلو معتقد است: «باید از همین حالا یاد بگیرد که ایران وطن ماست و نگه داشتن وطن برای ما از خوردن نان شب هم واجب‌تر است.» امیرمحمد به این جمع‌ها و شلوغی شان عادت کرده است. خانم ایزانلو می‌گوید: هم نوا با بچه‌های هواوفضا و رزمندگان پای لانچر، ما هم به میدان آمدیم و‌ می‌آییم و «یا زهرا (س)» گفتیم و از ایشان کمک خواستیم.

دشمن از کودکان می‌ترسد

سیدامیرمحمد، چهارمین فرزند الهه جلیلیان است و یکی دیگر از شرکت کنندگان جمع امروزی. خانم جلیلیان محکم و باصلابت حرف می‌زند و‌ می‌گوید: «مطمئنم به لطف وجود همین شیرخوارگان، آینده از امروز درخشان‌تر است و همین تجربه چهل روزه حضور در خیابان‌ها ثابت کرد که پاسبان‌های مملکت امام زمان (عج) نه تنها متولدین دهه‌های نود، هشتاد و هفتاد و قبل تر‌های آن‌ها هستند، بلکه هزاروچهارصدی‌ها هم برای ایران جان به میدان آمدند. دشمن از این کودکان بیشتر می‌ترسد که بیمارستان‌ها و زایشگاه‌ها را بمباران می‌کند.»

باید بدانند زیر کدام پرچم ایستاده‌ایم

امیرحسین، پسر سه ماهه نجمه اخلاقی فرد است که آرام خوابیده و مادرش دارد تلاش می‌کند جوری بیدارش کند که بدخلقی نکند. مادر جوان یک عبارت می‌گوید و دور می‌شود: «حالا برای این کوچولو‌ها زود است این چیز‌ها را بفهمند و متوجه شوند. ولی بزرگ که شد، باید بفهمد ما زیر کدام پرچم ایستاده‌ایم.»

خبردار برای این پرچم می‌ایستیم

مادر‌های این جمع، اعتقادات مشترکی دارند و غالبا شبیه هم فکر می‌کنند. با دست هایشان روی هوا را نشانمان می‌دهند و پرچم‌هایی که بالای آن‌ها سبز است و رنگ میانه اش سفید و پایین‌ترین ش قرمز و سرخ و‌ می‌گویند: کنار بچه هایمان، خبردار برای این پرچم می‌ایستیم. این گفته لیلا وفادار هم هست؛ مادر فاطمه الزهرای سه ساله که لباس رزمی تنش کرده است و دارد برای عکس گرفتن آماده اش می‌کند.

فرصتی برای آموزش معرفتی مادران

تکتم جوادیان، مادر مهدی کوچولو، می‌گوید: بعضی تصاویر، عواطفی را منعکس می‌کنند که اصالت ایرانی و اسلامی دارند. این صحنه‌ها فقط در ایران است که اتفاق می‌افتد و یک دوره کامل آموزش تربیتی و معرفتی به ما مادران است که دوست داریم بچه هایمان امام زمانی بزرگ شوند و این لحظه‌ها باید برای دنیا مخابره شود.

ثبت تاریخ برای بچه‌ها

به ریحانه پاکدل نمی‌آید که مادر زینب شش ماهه باشد. دختر تپل شیرین و نمکین، آن قدر که هر رهگذری لپش را‌ می‌کشد. مادر زینب حرف قشنگی می‌زند. می‌گوید: تا قبل از جنگ، پرچم توی غالب خانه‌ها و محل کار دوستان بود، اما به چشم مان نمی‌آمد و این جنگ‌ها بود که ارزش آن را بالا برد و باز به ما یادآوری کرد که. ما باید برای بچه هایمان این چیز‌ها را ثبت کنیم و نشانشان دهیم.

حماسه‌سازان فردا

مجری می‌خواهد خانواده‌ها صفوف را مرتب کنند. برای زکیه عافیت‌طلب که همراه چهار فرزندش در این مراسم شرکت کرده است، آن‌هم بدون پدرشان، آماده کردن بچه‌ها کمی کار سختی بوده است. مطهره، محمد، میثم و محدثه، بچه‌های خوب و حرف‌گوش‌کنی هستند و با مادر همراهی می‌کنند. زکیه‌خانم می‌گوید: اسطوره‌ها و حماسه‌ها بخش پررنگ تاریخ این روز‌های ماست که آیندگان حتما به آن افتخار خواهند کرد. دلم می‌خواهد بچه‌های من هم گوشه‌ای کوچک از این تاریخ باشند. یعنی می‌شود؟ بین اجرای سرود صدوشصت‌وهشت‌نفره، صدا به صدا نمی‌رسد. مجری دوباره حرفش را تکرار می‌کند: «جمعیت، فاصله را رعایت کنند و کمی دورتر بایستند.» گروه‌های مختلف خبری هم حاضرند. خبرنگار صداوسیما گزارش را زنده مخابره می‌کند و می‌خواهد دیگران که صدایش را می‎شنوند، هم به این جمع بزرگ بپیوندند.

احتمال‌هایی که دشمن از آن می‌ترسد

زهرا سوارکار، نماینده مجمع ملی فعالان جمعیت خراسان‌رضوی است. او از گروهی یاد می‌کند که طرح «بعثت نوسربازان عصر ظهور» را در سطح استان برگزار می‌کنند و اشاره کوتاهی هم به رژه کالسکه‌سواران می‌کند؛ از میدان‌شهدا تا حرم مطهر: «این برنامه در پاسخ به اقدام خبیثانه دشمن است که جنگ را با بمباران مدرسه میناب شروع کرد و در روز‌های اخیر، زایشگاه‌های لبنان هدف آنها قرار گرفتند و این تعرض و حمله‌ها، نشان از این دارد که دشمن می‌داند هرکدام از این نوزادان و کودکان در آینده ممکن است یک سردار شوند یا یک فرمانده یا یک دانشمند هسته‌ای و.... خنده‎دار است که از همین احتمال‌‎ها هم می‌ترسد و نمی‌خواهد بچه‌های شیعه زنده بمانند و بزرگ شوند. حالا ما به احترام همه کسانی که در این جنگ، شهید و زخمی شده‌اند، با همین طفل‌های معصوم، پیش امام رئوفمان، شکایتشان را می‌کنیم و نابودی‌شان را می‌خواهیم.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.