به گزارش شهرآرانیوز، آخرین جمعه فروردین ۱۴۰۵ بهشت زهرا میناب حالوهوای دیگری دارد.
بادی که از دریا بلند شده به میناب میرسد و غم را به تمام ایران میرساند.
غم سمج است، غم سنگین است، غم اینجا آدم را لال میکند و زبانش را میبندد. این چندمین جمعه است؟ این چندمین روز است که صدایی نمیآید؟ گورها خُردِ برآمده باد را به تأمل وامیدارد، همان بادی که از روی دریا بلند شده و به میناب رسیده، همان بادی که راه میافتد و شهر به شهر این شمیم سوگواری را میرساند به تمام ایران، به مشهد به تهران و سنندج!
همان بادی که در گوش من نام کشتگان میناب را زمزمه میکرد، سلما، زینب، آسنا، محمد، رضا و ماکان! نامیست که هی در سرم تکرار میشود. کودکی که پیکرش پیدا نشده تا پدرو مادرش حداقل با دیدن پیکر تکهتکه شدهاش آرام بگیرند! آه آه:رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا!:
مگر این آیه برای چنین موقعیتی نازل نشده است؟ ما تمام همین نود و چند میلیون مگر چندبار میتوانیم این همه داغ را تجربه کنیم؟ حالا مرگ به اشکال مختلف سراغمان آمده است. اینبار موشک دشمن، دشمنی که در فیلمهایش و قهرمانهای پلاستیکیاش همیشه جهان را نجات میدهد و حتی نمیگذارد در راه این نجات خون از دماغ گربهای بیاید، پس این کودکان را چه کسی کشته است؟ موشکهای مهربان چه کسی آنها را از پشت میز به جهان دیگر برده است! حالا اینگونه نامهایشان را میخوانیم شهید محمد، شهید ملیکا، شهید ...
و حافظ که گفته است: "با صبا در چمن لاله سحر میگفتم/ که شهیدانِ کهاند این همه خونینکفنان"
این چندمین جمعه است، اما زمان را کسی اندازه میگیرد که داغ ندیده وگرنه زمان در لحظه اصابت موشک به مدرسه شجره طیبه میناب متوقف شد، خانوادههای سوگوار بعد از آن لحظه آدمهای دیگری بودند! ما بعد از آن لحظه آدم دیگری شدیم، حتی چشمبهراهان بمبهای بشردوستانه برای لحظهای در خلوتشان آدم دیگری شدند، حتی اگر کینهتوزی کور و کرشان کرده باشد. خون که راه میافتد آدم منقلب میشود.
هوا در «بهشت زهرای میناب» سنگینتر است، کسی جرأت نمیکند، سمت خانوادههای سوگوار برود، شرم زنده ماندن خودمان در این جهانِ دیوانه سنگین است و این مکان از سهشنبهای که خاکسپاری شروع شد از همان لحظهای که آن عکس سهمگین هوایی ثبت شد، برای بسیاری از خانوادهها به محلی برای ارتباط با از دستدادگانشان بدل شده، برای توقف لحظهای که چیزی جایش خالی میماند و هیچگاه پر نمیشود.
نشستهام یا نمیتوانم بلند شوم؟ غم در شرجی هوا حل شده و در ریهها جاخوش میکند، سرمیچرخانم، یاد کاوه گلستان میافتم که جایی گفته بود: «ناراحت هستم که مثل لاشخورها در حوالی فاجعه قدم میزنم»، حالا من و دهها نفر خبرنگار مثل من اینجا در میان فاجعه قدم میزنیم و میخواهیم رنج مادران و پدران را ثبت کنیم، میخواهیم از معصومیت بنویسیم.
واقعه آن لحظهای اتفاق میافتد که ما نیستیم، آن لحظه که مادر برای کودک از دست رفتهاش هم غذا میکشد یا در وقتی به خانه برمیگردد، هرچه منتظر میماند آغوشش خالی میماند و خبری از فرزندش نیست! رنج در نبودن و ادامه یافتن آن اتفاق میافتد.
من به آن لحظهای فکر میکنم که ما نیستیم و دور رفتگان خلوت شده است. اینجا است که قلمرو غم است، قلمرو سوگ، اینجاست که غم پهلو به پهلوی جنون میشود، جنون و غم در جنوب شکل دیگری دارد.
قبرها اینجا قصه خودش را دارند، قبرهایی که گاهی فقط ردی از خون، یا تکهای لباس را در آغوش گرفتهاند، بعضهایشان هم نمادیناند و پیکرها به روستاهای اطراف رفتهاند، اما یادمانی از آنها اینجا مانده تا بچههای مدرسه اینجا هم دور هم باشند، تا کلاسهای درس غایب نداشته باشد و نامها و تاریخها درسی باشند، برای ما تا رفوزه روزگار نباشیم.
تنها در این میان یک قبر هیچ پیکری ندارد، ماکان نصیری که پیکرش هیچگاه پیدا نشد و تنها به لباسی آبی اکتفا کردند و امروز رئیس هلالاحمر مینابِ غمگین از پیدا نشدن و تلاش ناکام همکارانش برای یافتن او گفت. تکهای گمشده از تاریخ مدرسه شجره طیبه میناب که سنگینی غمش ردی عمیق میاندازد تا یادمان بماند که چه ظلمها و سوگواریهایی را تحمل کردهایم.
اما یک قبر دیگر هم اینجا است که قصهای عجیب و سهمگینتر از این دیگر قبرها دارد، آن هم قبری عمومی که همه تکههای برجای مانده از شهدای میناب را در خود جای داده، تکههایی که شناساییاش امکانپذیر نبوده، اما باید جایی آرام میگرفتند، جایی نزدیک تن و سنگ شهدایی که ۷ تا ۱۴ ساله بودهاند.
پدرهای سوگوار، پدرهایی که تکهتکه خاطراتشان را در موبایلهایشان حفظ کردهاند، مادربزرگهایی که سوگوار نوههایشان هستند و نگران دخترانشان. هرکس غمی غریب را در خود دارد.
میگویند تاریخ بیرحم است و عدد کشتگان جنگها را رُند میکند، اما قبرستان میناب نقشه دیگری دارد، مردم ایران نقشهای دیگری دارند، آنها این داغ را به تعداد دقیق شهدایش، به تعداد همان ۱۵۵ شهید مدرسه شجره طیبه حفظ خواهند کرد، شبیه میراثی ماندگار مثل چهلستون، مثل تخت جمشید، مثل آرامگاه فردوسی این میراث داغ بزرگ ماست، داغی بِشکوه و بزرگ.
نقطهای که پایان ندارد، اینجا همهچیز در ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه ۹ اسفند ۱۴۰۴ متوقف شده، اما همچنان ادامه دارد.