صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

داستان کودک درباره خلیج فارس | خانه صدفی

  • کد خبر: ۴۱۱۰۷۸
  • ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۲۹
می‌دانستی کلی گنج داخل آب‌های خلیج فارس هست؟ تازه خلیج فارس مرز دریایی هم هست. می‌دانستی کلی مرزبان آنجا روی آب‌ها گشت می‌زنند و مواظب مرزها هستند تا دشمنی به ایران نزدیک نشود؟
 

لیلا خیامی - سفر رفتن خیلی خوب است. وقتی سفر می‌رویم جاهای مختلفی را می‌بینیم. تازه برای خودمان از سفر یادگاری هم می‌آوریم. 

احسان هم سال پیش رفته بود جنوب و یک یادگاری با خودش آورده بود. احسان به بطری شیشه‌ا‌ی توی کمدش نگاه کرد. بعد هم بطری را برداشت و رفت تا آن را به دوستش مهدی نشان بدهد.

داخل بطری پلاستیکی چند تا صدف قشنگ بود و یک‌کمی خاک که همه را احسان سال پیش وقتی رفته بودند جنوب از ساحل خلیج فارس جمع کرده و با خودش آورده بود. 

مهدی وقتی بطری شیشه‌ای را دست احسان دید، با‌عجله آن را از دستش گرفت و تکانش داد تا صدف‌ها که بین خاک رفته بودند، بهتر دیده شوند.

بعد هم اخمی کرد و همان‌طور که به بطری بزرگ زل زده بود، گفت: «یادگاری که گفتی این است؟‌ فکر کردم لباس جنوبی چیزی خریده‌ای!»

احسان لبخند‌زنان جواب داد: «خب اینکه از لباس جنوبی بهتر است!» مهدی دوباره اخمی به ابروهایش انداخت و گفت: «اما این صدف‌ها خانه‌ی خرچنگ‌های خلیج‌فارس است!» 

احسان نزدیک آمد و داخل بطری را نگاه کرد و با تعجب گفت: «وقتی آن‌ها را از کنار ساحل برداشتم، هیچ خرچنگی تویشان نبود!»

مهدی سری تکان داد و مانند معلم‌ها به احسان نگاه کرد و گفت: «خب حتما خرچنگ رفته بوده یک دوری بزند. اگر خانه‌ی تو خالی باشد و خانه نباشی و یکی بیاید خانه‌ات را بردارد و ببرد چه‌کار می‌کنی؟»

احسان سرش را پایین انداخت و گفت: «نمی‌دانستم این صدف‌ها خانه‌ی خرچنگ‌ها هستند!» مهدی با مهربانی دست احسان را گرفت و گفت: «عیبی ندارد، دوباره این کار را نکن.

چون اگر صدف‌های کنار ساحل را همین‌جوری برداریم و با خودمان بیاوریم، دیگر خرچنگ‌ها خانه ندارند و شب جایی برای استراحت ندارند.»

احسان لبخندی زد و گفت: «دفعه‌ی بعد که برویم جنوب صدف‌ها را برمی‌‌گردانم کنار ساحل.»

سپس همان‌طور که با هیجان کنار مهدی روی تختش می‌نشست، گفت: «خب حالا که تا شب خانه‌ی ما می‌مانی و خیلی چیزها بلدی، یک‌کمی برای من از خلیج فارس بگو.»

مهدی دست انداخت دور گردن احسان و گفت: «چشم آقا احسان.» بعد هم شروع کرد به سخنرانی درباره‌ی خلیج فارس که چه‌قدر قشنگ است و همه برای تفریح می‌روند آنجا.

آن‌وقت با شیطنت لبخندی زد و ادامه داد: «تازه می‌دانستی کلی گنج داخل آب‌های خلیج فارس هست؟» احسان جیغی کشید و گفت: «جدی!؟ من نمی‌دانستم! از آن گنج‌های قدیمی که رفته زیر آب؟»

مهدی دوباره لبخندی زد و گفت: «نه پسر جان، کلی موجود دریایی مهم در این آب‌ها زندگی می‌کنند که مانند گنج باارزش هستند. دریای خلیج فارس پر از میگو و مروارید و این‌جور چیزهاست. آنجا خانه‌ی خیلی از موجودات دریایی است.»

احسان آهی کشید و بطری بزرگ را از دست مهدی گرفت و گفت: «کاش دفعه‌ی پیش که رفتم جنوب فقط آب‌بازی نمی‌کردم و مثل بابا می‌رفتم پیش ماهیگیرها تا این‌طور چیزها را برایم تعریف کنند.»

مهدی همان‌طور که بلند می‌شد تفنگ اسباب‌بازی احسان را از روی کمد بردارد، گفت: «تازه خلیج فارس مرز دریایی هم هست. می‌دانستی کلی مرزبان آنجا روی آب‌ها گشت می‌زنند و مواظب مرزها هستند تا دشمنی به ایران نزدیک نشود؟»

بعد هم ‌با ‌دستش ادای تیراندازی به سمت احسان را درآورد و گفت: «این‌طوری جلوی هر دشمنی را که بخواهد به مرزهای ما نزدیک شود ‌می‌گیرند. تازه ناو، موشک و این‌جور چیزها هم دارند.»

احسان لبخندی زد و زود دست‌هایش را بالا برد و گفت: «شلیک نکن. من فقط یک‌کمی خاک و صدف برداشته بودم. ببخشید، دیگر از این کارها نمی‌کنم.»

و بطری‌به‌دست شروع کرد به دویدن دور اتاق. مهدی هم با خنده و دنبالش دوید. مهدی گفت راستی ما می خواهیم به سفر جنوب برویم  این بطری صدف ها را می دهی که به خلیج‌فارس برگردانم؟

احسان گفت: آره حتما. چرا که نه! بچه‌ها می‌دویدند و بازی می‌کردند و صدف‌ها‌ی داخل بطری تکان می‌خوردند. درست مانند وقتی که موج آن‌ها را روی ساحل تکان می‌دهد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.