هنوز یک سال نشده بود که وارد ستاد انجمن سینمای جوانان ایران شده بودم. بحث ارتباطات با مراکز مختلف را شروع کرده بودم و یکی از آنها آستان قدس رضوی بود. قرار بود چند فیلم کوتاه با فضای ارتباط جامعه ایرانی با حضرت رضا (ع) بسازیم و در گیرودار رفت وآمدهای محتوایی بودیم.
در این رفت وبرگشتها و در آستانه ایام ولادت حضرت؛ متصدی مربوط در ساختار آستان قدس که با کاروان «زیر سایه خورشید» همراه با جمعی از خدام به تهران آمده بود؛ بحث قرار جلسه را پیش کشید و من از فرصت حسن استفاده را کردم و گفتم: شما که با کاروان پرچم حضرت آمدهاید؛ با همان کاروان به انجمن بیایید تا هم جلسه منعقد و هم بچههای انجمن بهرهمند شوند. همه این هماهنگی بدون اطلاع اعضای انجمن بود. صبح یکشنبهای ساعت۱۰ جلوی پارکینگ انجمن ماشین ون خادمان حضرت توقف کرد و بدون مقدمه سرپرست خادمان به سمت نگهبانی انجمن جلو آمد که اینجا انجمن سینمای جوان است؟
ما از مشهد آمدهایم! همه کارمندان را سریع خبر کردیم و در سالن اجتماعات جمع شدند. در این جمع، اما اتفاقات عجیبی افتاد. یکی از این ماجراها ناظر به یکی از همکاران ما بود؛ جلو آمد در حالی که به پهنای صورت گریه میکرد
رو به من گفت: من سه سال بود که با امام رضا (ع) قهر کرده بودم و پیش خودم میگفتم حاجتم که حل نشد؛ اگر بین من و تو (امام رضا (ع) را میگفت) رابطهای هست؛ خب تو آن رابطه را نشان بده! و حالا حس میکنم من جفا کردهام و حضرت آمد که بگوید بیا.
شاید این حدیث را شنیده باشید که امام رضا (ع) سه بار به سراغ محبانش میآید تا آنها را از گذرگاههای سخت این دنیا به دیار باقی نجات دهد، اما من فهمیدم امام رضا (ع) در همین دنیا هم به سراغ شیعیانش میآید و دستگیری شان میکند حتی اگر شیعهای جفا و کم لطفی کرده باشد.