حمیده صفائی - خردادماه 8سال دفاع مقدس، 34عملیات کوچک و بزرگ را در خاطراتش ثبت کرده است که هر یک ماجرایی دارند. پایان این ماه را بهانهای دانستیم تا ساعتی پای صحبتهای «پرویز میرزابیگی ازغندی» سروان بازنشسته ارتش و راوی هشت سال دفاع مقدس بنشینیم تا از خاطرات روزهای جنگ برایمان بگوید. وی متولد سال 1335است که پس از گرفتن دیپلم (سال54) وارد ارتش میشود و پس از گذراندن دوره آموزشی به لشکر92 زرهی اهواز منتقل میشود. 3سال و 3ماه در دوران شاهنشاهی خدمت میکند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی خدمتش را ادامه میدهد.
میرزابیگی میگوید: «پس از پیروزی انقلاب اسلامی شهرهای مرزی ایران همچنان گرفتار ترور، بمبگذاری و خرابکاری بودند. دشمن با تصور اینکه ایران هنوز به ثبات نرسیده است و میتواند قسمتی از خاک آن را تصرف کند دست به هر اقدامی میزد. انقلابیها شبانهروز کار میکردند تا شهر را سروسامان دهند. اوایل انقلاب عراقیها پاسگاههای مرزی را با خمپاره میزدند و به سمت نیروهای ایرانی تیراندازی میکردند. قبل از شروع جنگ در مرز شلمچه در 3پاسگاه ساسان، اشکان و یزدنو مأمور به خدمت بودیم. 48ساعت لب مرز و 48ساعت استراحت داشتیم. این پاسگاهها 10 تا 15کیلومتر با یکدیگر فاصله داشتند. قبل از شروع رسمی جنگ در حملههای محدود عراقیها به خرمشهر 9شهید، 34مجروح، یک مفقود و 15اسیر داشتیم.»
رو در رو با عراقیها
او که آن روزها تازهداماد بود تعریف میکند: «سال59 تازه ازدواج کرده بودم و همسرم را هم به اهواز بردم. آن روز لب مرز بودم که هواپیماهای عراقی آمدند و اهواز را بمباران کردند، همسرم در اهواز تنها بود خیلی نگرانش بودم نه دوست و آشنایی و نه فامیلی در آنجا داشتیم. با خودم گفتم در این شهر غریب چه اتفاقی برایش افتاده است، هر طور بود خودم را به اهواز رساندم، دیدم همسرم نیست. دیدم نامهای نوشته و برایم گذاشته است: «پدرم آمده اهواز من هم همراهش به مشهد رفتم.» با خواندن این متن خیالم راحت شد و برگشتم پادگان، همان اوایل جنگ ما را فرستادند جبهه نورد اهواز در کنار کارخانه نورد و جنگل نورد. عراقیها تا 5کیلومتری اهواز آمده بودند. اولین جبهه ما بودیم و عراقیها روبهرویمان. روز به روز به نیروهایشان اضافه میشد.»
آمدهایم بمانیم
این راوی 8سال دفاع مقدس تعریف میکند: «صدام ارتش عراق را آورده بود تا خوزستان را اشغال کند، اما مقاومت مردم را که دید متوجه شد نمیتواند به اهواز برسد پس خرمشهر و آبادان را هدف قرار داد. حزب بعث عراق از مدتها قبل جنگ علیه ایران را «یومالرعد» نامیده بود. آنها جنگ سریع را به عنوان استراتژیشان انتخاب کرده بودند، اما نیروهای ایرانی بدون پشتوانه نظامی قوی توانستند 35روز مقابل ارتش عراق مقاومت کنند. در استراتژی جنگ سریع، خرمشهر باید بهسرعت فتح میشد، اما نشد و عراقیها پس از 35روز توانستند آن را بگیرند. در نهایت پس از اشغال خرمشهر، عراقیها جشن گرفتند، روی دیوارهای شهر هم نوشتند «جئنا لنبقی»، «آمدهایم بمانیم» از خرمشهر به بصره هم خط اتوبوس و تاکسی راه انداختند و صرافی افتتاح کردند تا ریال را به دینار عراق تبدیل کنند.»
برای گرفتن خرمشهر باید به کره ماه بروند
میرزابیگی تعریف میکند: « مدتی که ارتش عراق در خرمشهر مستقر بودند، بهدلیل شکستهای پیاپی موانع بسیاری اطراف شهر ایجاد کرده بودند تا خرمشهر را به یکی از محکمترین مواضعشان تبدیل کنند. آنها بیشتر خانهها و ساختمانهای شهر را خراب کردند، اطراف شهر میدان مین ساختند و درون شهر کانالهای زیرزمینی احداث کردند. درمجموع خرمشهر به سنگری بزرگ تبدیل شده بود که یک طرفش اسکله بود و تأسیسات دریایی و طرف دیگرش جاده اهوازخرمشهر با خاکریزهای اطرافش. این جاده از نظر تدارکاتی و پشتیبانی برای عراق نقش مهم و حیاتی داشت. کارشناسان نظامی خارجی که از خرمشهر بازدید کرده بودند میگفتند ایرانیها برای گرفتن خرمشهر باید به کره ماه بروند، معنایش این بود که آزادسازی خرمشهر غیرممکن است.»
تغییر در استراتژی جنگ
عراقیها با این تصور به ایران حمله کردند که پیروزیهای پشت سر هم به دست خواهند آورد و بهراحتی میتوانند ایران را اشغال کنند، اما وقتی جنگ را آغاز کردند تازه متوجه شدند اینها خیالی بیش نبود. این ارتشی ساکن محله امام خمینی(ره) ادامه میدهد: «نیروهای انقلابی وضعیت جنگ را عوض کردند. آنها در عملیات «ثامنالائمه» محاصره آبادان را شکستند، بعد با عملیات «طریقالقدس» بستان و چذابه را آزاد کردند و خودشان را به هورالهویزه رساندند. در نوروز سال1361 هم با عملیات «فتحالمبین» آزادی شوش و دزفول را به مردم ایران هدیه دادند. مردم منتظر آزادی خرمشهر بودند. یک ماه پس از عملیات «فتحالمبین» عملیات «بیتالمقدس» برای آزادسازی خرمشهر طراحی و اجرا شد که درنهایت آزادی خرمشهر را برای ایرانیان به ارمغان آورد.»
عملیاتی در راه بود
او خدمه و راننده تانک اسکورپین بود. میرزابیگی تانکش را سال 1355تحویل گرفته بود و تا سال 1362 دستش بود. در تمام عملیاتها و مأموریتهایی که به یگانشان میدادند او با همین تانک شرکت داشت. اوایل سال1361 خانهاش در اهواز بود مسیر اهواز به جنگل نورد را میرفت و میآمد. نزدیک کارخانه نورد، مسجدی در کنار جاده بود. قبل از مسجد سولههای بزرگی را که در آنجا بود نظافت کردند و بر سر در هر کدام یک نام نوشته بودند. محل تخلیه اسرا، محل تخلیه شهدا، محل تخلیه مجروحان. از این نوشتهها متوجه شدیم قرار است یک اتفاق بزرگ بیفتد. حتی یادم هست در اواسط جنگل نورد کنار جاده یکسری قبرها را کنده بودند. دلیلش را پرسیدیم گفتند برای کشتههای عراقی است. عملیات بزرگی در راه بود و برای آن آماده میشدند. 8اردیبهشت61 ما را از جبهه ملیحان حرکت دادند و به سمت شرق رودخانه کارون نزدیک دارخوین بردند.
این ارتشی بازنشسته ادامه میدهد: «عراقیها تمام راههای خرمشهر را بسته بودند درست مانند دژ زرهی، بعد از روزها بررسی و شناسایی، فرماندهان به این نتیجه رسیدند بهترین مسیر عبور از رودخانه کارون است تا ارتش عراق را غافلگیر کنند. عبور از کارون سخت بود، اما نیروهای سپاه، ارتش و مهندسی جهاد توانستند پلهای لازم را طراحی و روی رودخانه نصب کنند. هدف عملیات را نابودی دشمن و آزادسازی مناطق اشغالی جنوب، از هویزه تا خرمشهر تعیین کردند. بر همین اساس نیروها در 3محور و 3قرارگاه تقسیم شدند. قرارگاه قدس در محور شمالی که باید به خاکریزهای مقدم دشمن در جنوب رودخانه کرخه حمله میکرد. آنها باید دشمن را درگیر نگه میداشتند تا نیروهای قرارگاههای نصر و فتح به سمت اهدافشان پیشروی کنند. قرارگاه فتح در محور میانی باید در جبهه میانی از کارون عبور میکردند در غرب رودخانه سرپل را میگرفتند و اول خود را به جاده اهواز خرمشهر میرساندند، من هم در این قرارگاه بودم. قرارگاه نصر در محور جنوبی، در جناح چپ نیروهای قرارگاه فتح بودند. آنها باید از کارون میگذشتند، سرپلشان را میگرفتند و پس از نابودکردن دشمن خرمشهر و مرز را هم تأمین میکردند. از بعدازظهر حرکت شروع شد و نیروهای پیاده عبور کردند. ما که جزو نیروهای زرهی بودیم تقریبا ساعت 2صبح نوبتمان شده بود. همانطور که در تاریکی شب میرفتیم 8کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که ضربهای از پشت سر به تانک ما برخورد کرد و تانک پشت سری فاصله را رعایت نکرده بود و سبب شد تا یک تانک ترک بردارد، بنزینها بیرون میریخت با احتمال آتشسوزی، دستور دادند تانک را حرکت ندهیم. همه رفتند و ما در ظلمات شب تنها ماندیم.
سربازان عاشق بودند
شاید شنیدن عشق و خلوص رزمندگان در دوران 8سال دفاع مقدس برای جوانان امروز عجیب باشد اما واقعا این احساس وجود داشت. عشق به میهن و امام حسین(ع) سبب شده بود تا ترس برای آنها معنا نداشته باشد. همان شبی که تانک ما متوقف شده بود در تاریکی شب همانجا ماندیم. ظلمات همهجا را فراگرفته بود هیچ چیزی قابل رؤیت نبود. یکی دو ساعتی که از رفتن تانکها گذشته بود از سمت چپ نور ضعیفی دیدیم که بهسمت ما میآمد و صدای شنی تانک هم سکوت شب را شکسته بود. کمکم ترسیدیم و به این فکر افتادیم نکند دشمن بخواهد از پشت سر سربازان ما را قیچی کند، باید کاری میکردیم. 3نفر سرنشین تانک بیشتر نبودیم، تصمیم گرفتیم خودمان وارد عمل شویم و به همرزمانمان اطلاع بدهیم. یک نفرمان با نارنجک در چالهای نزدیک تانک پناه گرفت، به یکی دیگر از همرزمانمان گفتیم اگر اینها نیروهای عراقی بودند خودت را نشان نده و بلافاصله در تاریکی شب به سمت نیروهای خودمان برو و به آنها خبر بده. صدای شنی تانک لحظه به لحظه بیشتر میشد. با دقت به صدا گوش کردیم، متوجه شدیم یکی از آنها به زبان فارسی شعر میخواند. صدا را که شنیدیم آرام شدیم، حدس زدیم خودی باشند اما باز گفتیم نکند منافق باشند. درنهایت دل به دریا زدم و جلو رفتم، راننده و کسی که بالای برجک تانک بود مرا دید و ایستادند. پرسیدم فرماندهتان کیست؟ جواب دادند «امام حسین(ع)»، از کدام یگان هستید؟ «عاشورا»، کجا میروید؟ «کربلا» اول تعجب کردم که این چه پاسخی است به ما میدهند پس از گفتوگو با آنها متوجه شدیم از بچههای اصفهان هستند که در تاریکی شب گم شدهاند. از روی ستارهها میتوانستیم مسیریابی کنیم شمال و جنوب را به آنها نشان دادیم و گفتیم از کدام مسیر بروند تا به گردانشان برسند. آنجا دیدم این سربازان بسیجی واقعا عاشق امام حسین(ع) هستند و از تاریکی شب هم نترسیدهاند.
ابتکاری که جواب داد
او ادامه میدهد:باک تانک 460لیتر بنزین میگرفت، تانک غرق در بنزین شده بود. هوا که روشن شد بالای سرمان انگار مسیر اتوبان هواپیماهای عراقی بود که برای شناسایی میآمدند، پس از گذشت 45دقیقه دیگر آنها هم نیامدند و باز تنها شدیم. مانده بودیم چهکار کنیم. پشت تانک نشستیم صبحانه بخوریم چشمم به باک تانک افتاد، فکری به ذهنم رسید به دوستانم گفتم بیایید این نانها را خمیر کنیم و ورز بدهیم، سپس آن خمیر را در درز باک قرار دهیم. در آن هوای گرم پس از مدت کوتاهی خشک شد، دوباره خمیر درست کردیم و آن درز را گرفتیم. پس از چند ساعت داخل تانک رفتیم، بنزین به داخل تانک نشتی نکرده بود و فقط شنیهای تانک خیس شده بود. پشت فرمان نشستم و با هدایت دوستانم تانک را با احتیاط حرکت دادیم، مراقب بودیم نشتی نکند و آتش نگیرد. هرطور بود یگانمان را پیدا کردیم و خودمان را به آنها رساندیم. هرچند فرمانده گفت نباید خطر میکردید و تانک را حرکت میدادید، اما در هرصورت ما کار خودمان را کرده بودیم.»
وی تعریف میکند: «عبور از کارون نیروهای عراق را غافلگیر کرده بود و نظم و استراتژیشان را برهم زده بود. در جاده خرمشهر اهواز چند شبانهروز جنگ ادامه داشت. نیروهای عراقی در محور شمالی که بین نیروهای فتح و قدس محاصره شده بودند، عقبنشینی کردند تا تمام توانشان را برای محافظت از خرمشهر، شلمچه و بصره بهکار گیرند. درنتیجه شهر هویزه، جاده خرمشهر اهواز و پادگان حمید آزاد شد. ارتش عراق با دیدن این وضعیت استحکاماتش را چندین برابر و نیروهایش را در خرمشهر متمرکز کرد. بهدلیل حجم زیاد آتش دشمن و تعداد زیاد نیروهای عراقی تعداد زیادی مجروح و شهید شدند. با تمام سختیهای آن روزها فرماندهان جنگ توانستند هجوم نهایی به خرمشهر را برنامهریزی کنند و نیروها از 3جهت به خرمشهر حمله کردند. قرارگاه فتح به پلیسراه، قرارگاه فجر به نهر عرایض و قرارگاه نصر به نهر خین و جاده خرمشهر شلمچه پس از نبرد سنگین خرمشهر محاصره شده بود، اما عراقیها مقاومت میکردند. یکباره ورق برگشت. وقتی عراقیها از 3جهت محاصره شدند وحشتی در دلشان افتاد. عراقیها دسته دسته اسیر میشدند.
خرمشهر آزاد شده بود و ایران غرق در شادی و سرور بود. این عملیات 6هزار شهید و 24هزار نفر مجروح داشت. ارتش عراق هم 16هزار کشته و مجروح و 19هزار اسیر داشت. حدود 550تانک و نفربر، 53هواپیما،50 خودرو و 3بالگرد ارتش عراق هم منهدم شد.»
جنگ با کسی شوخی نداشت
برخی تصور میکنند مرور خاطرات جنگ کار بیهودهای است اما این راوی دفاع مقدس اعتقاد دارد مرور این خاطرات سبب میشود تا جوانان ما بدانند دستاوردهای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس بهراحتی به دست نیامده است. میرزابیگی میگوید: ساعت یک بعدازظهر پشت تانک بودم و آن را بررسی میکردم. همرزمانم هم داشتند سنگر درست میکردند، همه مشغول بودیم که ناگهان گلولهای آمد و روی خاکریز خورد. درست همانجایی که همرزمانمان سنگر میساختند. 7نفر از سربازان شهید شدند. یکی از سربازان از روی خاکریز سر خورد و پایین آمد، یکی از بچهها از نصفه کمر گلوله خورده بود و دیگری ترکش به سرش خورده و مایع سفیدرنگی از جمجمهاش بیرون زده بود. یکی هم نصف صورتش رفته بود، وضعیت ناراحتکنندهای بود.
فرقی نمیکرد در کدام سنگر بجنگیم
این ساکن محله امام خمینی تعریف میکند: آنزمان که روی تانک بودم، اسلحه سازمانی ما کلت بود، اما بنا بر ضرورت یک اسلحه ژسه همیشه همراهم داشتم. بعدازظهر به سنگر دیگر همرزمانمان رفته بودیم، وقتی برگشتم در کمال تعجب دیدم اسلحه ژسه من نیست. کنار ما بچههای بسیجی بودند آنها اسلحه کلاش داشتند. با خودم گفتم اگر اینها برده باشند سریع پیدایش میکنم. خودم را به آنجا رساندم همانطور که می رفتم هوا تاریک شده بود 300 الی 400متر از یگانم فاصله گرفته بودم. اسلحه را پیدا نکردم، دیدم همه دم خاکریز ایستاده و تیراندازی میکنند. از دور نقاط سیاهی سمت جاده میآمد، متوجه شدم عراقیها میخواهند پاتک بزنند از خاکریز پایین آمدم و به سمت یگانم حرکت کردم. بین راه نوجوانی بسیجی را دیدم که ناراحت است و میگوید آرپیجیزن ما زخمی شده است، آرپیجیزن نداریم. فکر کردم برگردم یگانم یا در کنار آنها بمانم. همه برای خدا رفته بودیم چه فرقی داشت که من در کجا بجنگم. تشخیص دادم آنجا بمانم و در کنار آنها بجنگم. او رفت آرپیجی را آورد جایی که ما بودیم مثل سنگر بود با همان بسیجی وسط ایستادیم و شروع کردم به آرپیجی زدن. دو تا گلوله انداختم اما نخورد، نشستم و فکر کردم من ارتشی بودهام و سالها آموزش دیدهام، حالا چطور نمیتوانم یک تانک را بزنم. خدا را یادکردم و با گفتن یا علی بلند شدم آرپیجی را با دقت بیشتری زدم. گلوله به تانک خورد و کمانه کرد، به لوله اگزوز تانک (لوله اگزوز تانک روی بدنهاش است) موقعی که کمانه کرد چون توری مرطوب به گازوئیل بود به اندازه شمع روشن شد و بالأخره بچهها توانستند تانک را بزنند. با انفجار تانک همهجا روشن شد حالا بهدلیل روشنایی فضا همه هدفها را میدیدند و آتش را بر سر دشمن ریختیم. دشمن که وضعیت را دید عقبنشینی کرد. صبح هوا روشن شد از خاکریز برگشتم و به سمت گردانم رفتم. برخلاف رزمندگان ما که با خلوص نیت آمده بودند دشمن بعث برخی از مردم را به زور برای جنگ آورده بود. در بین راه دو اسیر را دیدم که یکی از آنها لباسهایش مرتب و اتو کشیده بود. سبک لباسپوشیدنش برایم عجیب بود، اما بعد فهمیدم او معلم بوده و او را از سر کلاس درس برای جنگیدن آوردهاند. تازه فهمیدم تفاوت ما با آنها در چیست.
جوانمردی کوچک و بزرگ ندارد
وقتی از حسین فهمیده میگوییم برخی تصور میکنند داستان است، مگر میشود پسری به آن کوچکی تا این اندازه فداکار باشد. این راوی دفاع مقدس که از خاطرات آن روزهایش میگوید توضیح میدهد در دوران جنگ بزرگمردان کوچک شبیه حسین فهمیده فراوان بودند. آنهایی که دل بزرگ و سر نترس داشتند و با توکل بر خدا دشمنان را کوچک میدیدند. وی تعریف میکند یکبار در مسیری که میرفتیم 15 الی 16 اسیر عراقی را دیدیم که جلو میآمدند. منتظر بودیم سربازانمان را در پشت سرشان ببینیم، اما با کمال تعجب نوجوانی بسیجی را دیدیم که با یک اسلحه آنها را به سمت عقب میبرد. باید در جنگ میبودید تا این جوانمردیها را ببینید و مطمئن شوید این حرفها داستان نیست و واقعیتهای آنزمان بوده است.
تفاوت مردان دیروز و امروز
این راوی دفاع مقدس ادامه میدهد: تفاوت مردان دیروز و امروز را بهراحتی میتوانید از وقایع تاریخیای که در این سالها رخ داده است ببینید. یکی از اتفاقات مهم خرداد آزادسازی خرمشهر در سوم خرداد بود. آیا میدانستید در طول تاریخ ایران، خرمشهر 4بار اشغال شده است. اولینبار سال1254هجری، ارتش ایران هرات را بهدلیل نپرداختن مالیات محاصره کرده بود و انگلیسیها هم حاکم بغداد را تحریک کردند تا خرمشهر را اشغال کند. درنهایت ارتش ایران هرات را رها کرد تا آنها هم خرمشهر را رها کنند. 20سال بعد سال 1273هجری ایران برای تأکید دوباره نیروهایش را به هرات فرستاد، اینبار انگلیسیها خودشان بوشهر و خرمشهر را اشغال کردند، این اشغال نتیجهاش امضای عهدنامه مارس 1875ایران در پاریس بود که هرات را بدهند و بوشهر و خرمشهر را بگیرند. بار سوم شهریور1320در جنگ جهانی دوم، ایران اعلام بیطرفی کرده بود، اما روسها از شمال تا نزدیکی تهران آمدند و انگلیسیها از جنوب تا اهواز و دوباره خرمشهر را اشغال کردند، البته پس از پایان جنگ از ایران رفتند. بار چهارم خرمشهر در جنگ تحمیلی بعد از 35روز مقاومت به اشغال عراقیان درآمد و پس از 575روز توسط غیورمردان ایرانی آزاد شد، بدون آنکه ذرهای از خاک وطن را به دشمن بدهند. همین عزم راسخ مردان روزگار این تفاوت را برای شما آشکار میکند.
عهدی که شکستند
آزادی خرمشهر سبب شد تا نیروهای ایرانی جانی دوباره بگیرند و با تمام توان از کشورشان دفاع کنند. درنهایت صدام متوجه شد نمیتواند در مقابل ایران بایستد و پس از هشت سال جنگ تحمیلی قطعنامه پذیرفته شد. میرزا بیگی میگوید: «3روز پس از پذیرش قطعنامه، عراقیها دوباره از سمت شلمچه پیش آمدند و خرمشهر را محاصره کردند. درست مانند روزهای آغازین جنگ، اینبار امام پیام داد اینجا نقطه حیاتی کفر و اسلام است باید متر به متر بجنگید. نیروهای نظامی همراه نیروهای مردمی که بعضی دست خالی بودند به عراقیها حمله کردند و بعد از چند بار دست به دست شدن منطقه عراقیها را تا مرزهای بینالمللی عقب راندند و وجب به وجب خاک کشور عزیزمان را پس گرفتند.»
ورود ایرانی ممنوع
هر آنچه بعد از انقلاب به دست آوردیم بهدلیل تلاش رزمندگان و نیروهای خوشفکر خودمان بود. میرزابیگی با اشاره به این موضوع یادآور میشود:
« در پادگان اهواز تعمیرگاهی به نام MDS داشتیم که مال انگلیسیها بود. هر وسیلهای که خراب میشد با نظارت آنها درست میکردیم و اجازه نمیدادند کاری را خودمان انجام دهیم. یادم هست یکبار دینام تانک من خراب شده بود، مکانیک گروهان تشخیص داد و گفت تانک را به MDS ببرید. در آنجا دینام را باز کردیم دینام دست من بود و پشت سر آن انگلیسی رفتم، به ورودی که رسیدیم روی دیوار نوشته بود ورود ایرانی ممنوع او دینام را گرفت و برد و یک دینام نو آوررد. گفت ببر بده مکانیک ببندد. خیلی از کارهایشان اینطور بود. بعد از انقلاب که رفتند قطعات را با خودشان بردند. یکبار برای یک پلاتین تانک من خوابیده بود. زمانیکه پلاتین خال بزند دیگر تانک حرکت نمیکند. به فرمانده گروهان گفتم ما پلاتین را آب کنیم و دوباره بسازیم. با یکی از طلاسازان اهواز صحبت کردیم و از او خواستیم خیلی محرمانه این کار را برای ما انجام دهد، او هم این کار را انجام داد و تانک درست شد. اول انقلاب در آن شرایط جنگ باید ابزار را هر طور بود درست میکردیم تا از آنها استفاده کنیم. دیگر استکباری نبود که مانع کارهای خلاقانه جوانان ما بشود.