صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

هنوز ستاره‌ها در آسمان بودند

  • کد خبر: ۴۲۰۵۲۱
  • ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۹
خردادماه ۱۴۰۳ بود، در این چندسال ما یاد گرفته بودیم که باید ناز این پیرمرد‌ها و استادان دوتاری را بکشیم و هرطوری شده آنها را با ساز بنشانیم جلوی دوربین تا نغمه‌ای ساز کنند و ما را وصل کنند به تاریخ نغمه‌ها.

خردادماه ۱۴۰۳ بود، در این چندسال ما یاد گرفته بودیم که باید ناز این پیرمرد‌ها و استادان دوتاری را بکشیم و هرطوری شده آن‌ها را با ساز بنشانیم جلوی دوربین تا نغمه‌ای ساز کنند و ما را وصل کنند به تاریخ نغمه‌ها و آواز‌های فولکلوری که سینه به سینه در خراسان بزرگ از جنوب تا شمالش چرخیده است.

ما با راهنمایی عباسعلی سپاهی یونسی برای ضبط برنامه «مقامنامه» راهمان به روستای خوش اسفراین کشیده شده بود و از جلوی خانه استاد جعفر بهرامی سردرآورده بودیم، استاد احوالش کوک نبود، هرچه ما اصرار کردیم او انگار حوصله نداشت، اما گفت اگر اول صبح می‌آیید برای ضبط بیایید. ما اگرچه خسته بودیم، اما می‌خواستیم هرطور که شده دستِ خالی از خوش برنگردیم. همین بود که ما ۵ صبح فردایش دوباره برگشتیم روستای خوش. برای او صبح‌ها وقتی شروع می‌شد که هنوز ستاره‌ها در آسمان بودند، او زیستی کشاورزی داشت.

از دیروز که خبر درگذشت پیرمرد آمده است، گالری گوشی‌ام را چندباری نگاه کردم، یک ویدئو هست که استاد سوار موتور می‌شود و من هم پشت سرش با موبایل از رفتنمان ویدئو گرفته‌ام، مو‌های سفید پیرمرد در مرکز است و ما از کوچه‌های روستا عبور می‌کنیم و به خانه پدری استاد می‌رسیم که آنجا قرار بود ضبط کنیم، ویدئو را قطع نکرده‌ام، استاد از موتور پیاده می‌شود، در کهنه چوبی را که قفلی بالایش دارد، باز می‌کند و بعد وارد خانه می‌شود.

خانه‌ای که باغچه اش از قاب بیرون زده بود و درخت اناری متواضعانه گل‌های قرمز داده بود که رنگش با لباس سرخ استاد هم خوانی داشت. ایوان بزرگ خانه شد جایی که استاد بنشیند و بالای سرمان آسمان بود و تیر‌های چوبی که سایه انداخته بود و پرندگانی که با شنیدن صدای ساز شروع به آواز خواندن کردند!

ما تا بساط دوربین را پهن کنیم، استاد از خاطراتِ روز‌های رفته می‌گوید؛ از مجالس باشکوهی که بخشی و دوتارش در صدر جا داشته است. از صدای ساز که بدون میکروفون هم رساست که اگر نبود ما امروز حتی نمی‌دانستیم دوتار چیست. از نغمه‌هایی که در سینه استادان مانده است. از بی مهری‌هایی که بوده و هست و دریغا‌هایی که معمولا دیر از راه می‌رسند، وقتی که بخشی و سازش خاموش شده‌اند.

آن روز و چند ساعت، چند قطعه ضبط کردیم، استاد آن قدر جانانه دوتار می‌زد که انگشتش خونی شد و بعد نمی‌دانم خودش خواست یا ما گفتیم یا حال و هوایمان خیامی بود در آن صبحِ خردادی که خواند:

«ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفت هزارسالگان سربه سریم»

وقتی به خانه استاد برگشتیم، ساعت ۸ صبح بود و بوی قرمه سبزی در تمام خانه پیچیده بود، چای خوردیم و عطر دیوار‌های کاهگلی حیاط خانه را نفس کشیدیم و بیرون زدیم تا امروز که دوباره برگشته‌ایم و خاطراتمان را مرور می‌کنیم و حسرت می‌خوریم از صدایی که خاموش شد و سازی که بدون صاحب ماند!

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.