مریم شیعه زاده | شهرآرانیوز؛ صورت پارچه ای اش با لایهای از خاک، پوشیده شده است. یکی از چشمهای شیشهای اش نیست. چند متر آن طرفتر هم تکهای از کاغذدیواری صورتی هنوز به بخشی از دیوار فروریخته و نیمه جان چسبیده است. اینها آخرین نشانههای اتاقی هستند که دیگر وجود ندارد. از آن اتاق صورتی، پنجرههای پرنور و عروسکهای دورتادور فقط سیمان خردشده، آهن سوخته و گردوغبار گرم در هوا مانده است. آفتاب ظهر از میان شکافهای بتن فرو ریخته عبور میکند و روی موهای مصنوعی عروسک مینشیند.
فکر اینکه دیگر کسی از مدرسه برنمی گردد، عروسک را از روی زمین برنمی دارد و گرد لباسش را نمیتکاند، برایم عجیب است. به این فکر میکنم که چند شب پیش و قبل از آوار خانه، احتمالا گوشه همان اتاق، روی تختی نشسته بود که در آتش سوخت. شاید صاحبش دختری هفت یا هشت ساله بود که شبها بدون عروسک خوابش نمیبرد.
شاید برایش اسم انتخاب کرده بود. لباس هایش را هر روز عوض میکرد. در بازیهای کودکانه برایش نقش مادر، خواهر یا دوست را بازی میکرد. حالا، اما نه از تخت خبری هست، نه از کمد سفید کنار دیوار، نه از پنجرهای که رو به کوچه باز میشد. تنها چیزی که از آن جهان کوچک باقی مانده است، همین عروسک است. عروسکی که میان بتنهای شکسته و میلگردهای پیچ خورده نشسته و بی آنکه جان داشته باشد، از هر شاهد زندهای رساتر حرف میزند.
در تصویر ویرانی ها، نگاهم اغلب روی همین اشیای کوچک متوقف میشود. ساختمانهای فروریخته بزرگ ترند، آتش مهیبتر است و حجم خرابی چشمگیرتر، اما حافظهام معمولا آنها را کنار میزند و روی جزئیات کوچک مکث میکند. روی کفشی که از زیر خاک بیرون مانده، روی دفترچهای که باد ورقش میزند یا روی عروسکی که در سکوت به جایی خیره شده است.
شاید، چون این اشیا مرا به چیزی فراتر از خرابی ارجاع میدهند و یادآوری میکنند که پیش از این آوار، زندگی در جریان بود. کسی در آن اتاق میخندید، قهر میکرد، میخوابید و شبها رؤیا میدید. عروسک آخرین بازمانده یک جهان خصوصی است. جهان کوچکی که با همه جزئیاتش در چند ثانیه ناپدید شد، اما رد آن هنوز در پارچه خاک گرفته یک عروسک باقی مانده است.
توی گالری تلفن همراهم میگردم و میان این گشتنها چند عکس از جنگ به چشمم میخورد. عکسهایی که خودم ذخیره شان کردم. عکسهایی که به هر دلیلی نمیخواستم ساده از کنار آنها عبور کنم. به صورت عروسکهای توی تصاویر نگاه میکنم. عروسک از اولین چیزهایی است که کودک با آن رابطهای عاطفی برقرار میکند.
برخلاف توپ، مداد یا دوچرخه، عروسک فقط یک ابزار نیست. کودک با او حرف میزند، برایش اسم انتخاب میکند، دلواپسش میشود و حتی گاهی رازهایش را با او در میان میگذارد. عروسک در واقع نخستین «دیگری» زندگی بسیاری از کودکان است؛ موجودی که واقعی نیست، اما رابطه با او کاملا واقعی ساخته میشود.
عروسکها فقط بخشی از حافظهاند. عروسک کودکیام، موهای طلایی و چشمان آبی رنگ داشت. لباس تنش صورتی بود. تنش بوی عطر میداد و روی ناخنهای کوچک دستش، لاک قرمز زده بودم. اسمش سوزانا بود. هنوز در خاطرم هست کجا گمش کردم و این ماندگاری تصادفی نیست. برخی اشیا فقط مصرف نمیشوند، آنها وارد شبکهای از روابط انسانی میشوند. مثل فنجانی که یادآور مادربزرگ است یا انگشتری که دوست داشتن و دوست داشته شدن را به خاطر میآورد. ارزش این اشیا نه فقط در جنس و قیمت آن ها، بلکه در داستانهایی است که حمل میکنند.
در فرهنگ ما ایرانی ها، عروسک همیشه فراتر از یک کالا بوده است. از عروسکهای پارچهای دست دوز روستایی گرفته تا عروسکهایی که مادران و مادربزرگها برای کودکان میبافتند، همه وهمه بخشی از انتقال عاطفه و فرهنگ بود. هر عروسک نشانه نوعی مراقبت است؛ نشانه زمانی که کسی برای ساختن، خریدن یا نگه داشتن آن صرف کرده است. شاید به همین دلیل است که وقتی عروسکی را میان آوار میبینم، ناخودآگاه به قصه اش فکر میکنم. انگار که تمام مفهوم خانه، خانواده، مراقبت و کودکی در قامت همین پیکر کوچک جمع شده باشد.
تصاویر منتشر شده از عروسکها در میانه جنگ تحمیلی سوم و همنشینی آنها در ویرانههای جنگ اگرچه تلخاند و جانکاه، نشانههایی واضح و عریاناند از جنایتی که جلادان آمریکایی و صهیونی علیه مردم ایران مرتکب شدند. عروسک پیشتر یک شیء متعلق به جهان خصوصی بود؛ متعلق به اتاقی مشخص، کودکی مشخص و خانوادهای مشخص، اما حالا وارد حافظه عمومی شده است.
تصویرش در تلفنهای همراه میچرخد، در شبکههای اجتماعی منتشر میشود و هزاران نفر که هیچ نسبتی با صاحبش ندارند، به او نگاه میکنند. عروسک از یک اسباب بازی شخصی به یک نماد جمعی تبدیل میشود. د
رست مثل همان کوله پشتی کودک مینابی. این تغییر معنا پدیدهای آشنا در تاریخ است. بسیاری از اشیا در لحظههای بحرانی از کارکرد روزمره خود فاصله میگیرند و به حاملان حافظه تبدیل میشوند. عروسک میان آوار ناشی از جنگ، سندی از فقدان است. شاهدی خاموش که از چیزی حرف میزند که دیگر قابل بازگشت نیست. راوی یک قصه ناتمام است.
این نماد تازه از زبان سیاست، آمار و تحلیل فاصله دارد. عروسک استدلال نمیکند. شعار نمیدهد. طرف کسی را نمیگیرد. فقط حضور دارد. همین حضور خاموش گاهی از هزاران کلمه رساتر است. او یادآوری میکند که پشت هر حادثه بزرگ، جهانهای کوچک بی شماری وجود دارند و در میان همه ویرانی ها، آخرین چیزی است که هنوز شبیه زندگی به نظر میرسد.