به گزارش شهرآرانیوز؛ در سیاست بینالملل، پایان یک جنگ همیشه با امضای معاهده یا اعلام رسمی آتشبس همراه نیست. گاهی آنچه بیش از هر چیز معنادار است، سکوت پس از انفجارهاست؛ سکوتی که در آن، فرماندهان جای خود را به دیپلماتها میدهند، اتاقهای عملیات به اتاقهای مذاکره تبدیل میشود و زبان تهدید، آرامآرام جای خود را به زبان محاسبه میدهد.
ایران و ایالات متحده امروز در چنین نقطهای ایستادهاند؛ نه در وضعیت صلح، نه در آستانه یک جنگ تمامعیار، بلکه در میانه مرحلهای که میتوان آن را «رقابت مدیریتشده» نامید. مرحلهای که در آن، نه تهران میتواند نسبت به تهدیدهای امنیتی بیاعتنا باشد و نه واشنگتن میتواند تصور کند که فشار نظامی و اقتصادی، بهتنهایی اهداف راهبردیاش را محقق خواهد کرد.
در نگاه نخست، شاید چنین به نظر برسد که جنگهای محدود، حملات متقابل، تشدید تحریمها و مذاکرات پراکنده، رخدادهایی مستقل از یکدیگرند؛ اما اگر این تحولات را در کنار هم قرار دهیم، تصویری متفاوت شکل میگیرد. این رخدادها، اجزای یک فرآیند بزرگتر هستند؛ فرآیندی که در آن، دو مفهوم بیش از هر زمان دیگری بر رفتار بازیگران اثر گذاشته است: بازدارندگی و دیپلماسی.
این دو واژه، سالهاست در ادبیات سیاسی ایران و آمریکا تکرار میشوند، اما کمتر در کنار یکدیگر تحلیل شدهاند. در فضای سیاسی، معمولاً بازدارندگی با قدرت نظامی و دیپلماسی با مذاکره تعریف میشود؛ گویی یکی متعلق به میدان است و دیگری به وزارت امور خارجه. در حالی که در ادبیات روابط بینالملل، این دو نه رقیب، بلکه مکمل یکدیگرند. بازدارندگی زمانی معنا پیدا میکند که بتواند رفتار طرف مقابل را تغییر دهد و دیپلماسی زمانی موفق است که بر پشتوانهای از قدرت و توان چانهزنی استوار باشد.
پرونده ایران نیز دقیقاً در چنین نقطهای قرار دارد. اگر در دهه گذشته، بخش عمده تحلیلها بر محور برنامه هستهای یا تحریمهای اقتصادی متمرکز بود، امروز مسئله اصلی، تغییر در محاسبات راهبردی است؛ اینکه تهران و واشنگتن چگونه هزینهها و منافع گزینههای پیش روی خود را دوباره ارزیابی میکنند و چرا، با وجود تداوم اختلافات عمیق، همچنان کانالهای دیپلماتیک را حفظ کردهاند.
در تاریخ روابط بینالملل، بسیاری از جنگها نه به دلیل تصمیم آگاهانه برای آغاز درگیری، بلکه بر اثر زنجیرهای از خطاهای محاسباتی رخ دادهاند. جنگ جهانی اول، نمونه کلاسیک چنین وضعیتی است؛ مجموعهای از تصمیمهای تاکتیکی که در نهایت به بحرانی انجامید که هیچیک از قدرتهای بزرگ، ابعاد واقعی آن را پیشبینی نکرده بودند.
اما در مورد ایران و آمریکا، وضعیت متفاوت است.
تنشهای سالهای اخیر، اگرچه در مقاطعی به برخوردهای مستقیم و غیرمستقیم انجامید، اما هر دو طرف تلاش کردند از عبور بحران به مرحلهای غیرقابل کنترل جلوگیری کنند. دلیل این احتیاط، نه تغییر ماهیت اختلافات، بلکه تغییر در برآورد هزینهها بود.
برای ایالات متحده، هرگونه درگیری گسترده با ایران، تنها یک عملیات نظامی دیگر در خاورمیانه نیست. چنین سناریویی میتواند امنیت انرژی، اقتصاد جهانی، امنیت متحدان منطقهای، حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس و حتی معادلات سیاست داخلی این کشور را تحت تأثیر قرار دهد.
در سوی دیگر، ایران نیز بهخوبی آگاه است که یک جنگ فراگیر، صرفنظر از نتایج نظامی، هزینههای اقتصادی و اجتماعی سنگینی به همراه خواهد داشت و میتواند فضای سیاست داخلی و منطقهای را وارد مرحلهای جدید کند.
همین درک مشترک از هزینهها، زمینهساز شکلگیری نوعی «بازدارندگی متقابل» شده است؛ وضعیتی که در آن، هر دو طرف همچنان رقیب هستند، اما هر دو میکوشند از ورود به جنگی که پایان آن قابل پیشبینی نیست، اجتناب کنند.
وقتی از بازدارندگی سخن گفته میشود، ذهن بسیاری از مخاطبان بهسرعت به جنگ سرد و زرادخانههای هستهای آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی میرود؛ دورانی که مفهوم بازدارندگی بر پایه «نابودی متقابل تضمینشده» تعریف میشد. اما جهان امروز، با وجود حفظ بخشی از همان منطق، وارد مرحلهای پیچیدهتر شده است.
بازدارندگی در قرن بیستویکم دیگر صرفاً به تعداد موشکها یا حجم تسلیحات وابسته نیست. امروز، اقتصاد، فناوری، جغرافیا، امنیت انرژی، افکار عمومی، توان سایبری، شبکههای منطقهای و حتی بازارهای مالی، همگی به مؤلفههای بازدارندگی تبدیل شدهاند.
در این چارچوب، ایران نیز طی دو دهه گذشته تلاش کرده است الگوی بازدارندگی خود را از یک مدل صرفاً نظامی، به مدلی چندلایه تبدیل کند؛ مدلی که در آن، موقعیت ژئوپلیتیکی، ظرفیتهای دریایی، توان موشکی، نفوذ منطقهای و تابآوری در برابر فشار اقتصادی، همگی بخشی از یک راهبرد واحد تلقی میشوند.
این تحول، صرفاً یک تغییر در دکترین دفاعی نیست؛ بلکه تغییری در نحوه اثرگذاری بر محاسبات طرف مقابل است. هدف اصلی بازدارندگی، پیروزی در جنگ نیست؛ بلکه جلوگیری از آغاز جنگ از طریق افزایش هزینههای آن است.
در نتیجه، پرسش اصلی برای سیاستگذاران آمریکایی دیگر این نیست که «آیا ایران را میتوان هدف حمله قرار داد؟» بلکه این است که «پیامدهای چنین تصمیمی تا کجا قابل مدیریت خواهد بود؟»
این تفاوت ظاهراً کوچک، یکی از مهمترین تغییرات در معادلات راهبردی سالهای اخیر است.
اگر بازدارندگی تنها به افزایش هزینههای جنگ منجر شود، بحران صرفاً به تعویق میافتد، نه اینکه حل شود.
هیچ سامانه موشکی نمیتواند تحریمها را لغو کند.
هیچ عملیات نظامی نمیتواند اعتماد سیاسی ایجاد کند.
و هیچ نمایش قدرتی، جایگزین یک توافق پایدار نخواهد شد.
در این نقطه، دیپلماسی از یک انتخاب اختیاری، به یک ضرورت راهبردی تبدیل میشود.
اما این دیپلماسی، دیگر شبیه مذاکرات دهه گذشته نیست. نه تهران همان تهران سال ۱۳۹۴ است و نه واشنگتن، واشنگتن دوران اوباما. محیط منطقهای تغییر کرده، موازنه قدرت دگرگون شده، بازیگران جدیدی وارد صحنه شدهاند و تجربه جنگهای اخیر، نگاه هر دو طرف به مفهوم «توافق» را تغییر داده است.
از همین رو، هرگونه تحلیل درباره آینده روابط ایران و آمریکا، اگر فقط بر مذاکرات هستهای متمرکز شود، بخشی از واقعیت را نادیده گرفته است. امروز، پرونده هستهای تنها یکی از اضلاع یک معادله بزرگتر است؛ معادلهای که امنیت انرژی، تنگه هرمز، رقابت قدرتهای بزرگ، نظم منطقهای و آینده بازدارندگی را نیز در بر میگیرد.
در معادلات قدرت، برخی نقاط جغرافیایی بیش از آنکه صرفاً یک موقعیت روی نقشه باشند، به «اهرم سیاسی» تبدیل میشوند. تنگه هرمز یکی از همین نقاط است؛ گذرگاهی باریک میان خلیج فارس و دریای عمان که شاید از نظر وسعت، تنها چند ده کیلومتر باشد، اما اثرگذاری آن بر اقتصاد جهان، امنیت انرژی و محاسبات نظامی قدرتهای بزرگ، بسیار فراتر از ابعاد جغرافیایی آن است.
در طول دهههای گذشته، هر زمان که تنش میان ایران و غرب افزایش یافته، نام هرمز دوباره به صدر اخبار بازگشته است. دلیل آن روشن است؛ این آبراه تنها مسیر عبور نفت نیست، بلکه یکی از مهمترین شریانهای اتصال انرژی خاورمیانه به اقتصاد جهانی است.
به همین دلیل، هرگونه تهدید علیه امنیت هرمز، تنها یک مسئله میان ایران و آمریکا تلقی نمیشود؛ بلکه موضوعی است که بلافاصله بازارهای جهانی، دولتهای مصرفکننده انرژی و حتی تصمیمهای بانکهای مرکزی را تحت تأثیر قرار میدهد.
اما اهمیت راهبردی هرمز دقیقاً در همین نقطه است: این تنگه، برای ایران فقط یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ بلکه بخشی از معماری بازدارندگی محسوب میشود.
در نظریههای ژئوپلیتیک، برخی کشورها به دلیل موقعیت جغرافیایی خود، ظرفیتهایی در اختیار دارند که حتی با تحریم، فشار سیاسی یا تغییرات اقتصادی از بین نمیرود.
ایران یکی از نمونههای روشن این وضعیت است.
قرار گرفتن در کنار یکی از مهمترین مسیرهای انرژی جهان، دسترسی به خلیج فارس و دریای عمان، همسایگی با کریدورهای مهم تجاری و نزدیکی به مراکز اصلی تولید انرژی، مجموعهای از مزیتهای ژئوپلیتیکی را ایجاد کرده که در محاسبات قدرتهای جهانی نمیتوان آن را نادیده گرفت.
برای آمریکا، حضور نظامی در منطقه خلیج فارس طی دهههای گذشته، بخشی از تلاش برای تضمین امنیت جریان انرژی و حمایت از متحدان منطقهای بوده است. اما همزمان، واشنگتن میداند که هرگونه بحران گسترده در این منطقه، میتواند هزینههایی ایجاد کند که مدیریت آن برای هیچ قدرتی ساده نخواهد بود.
به همین دلیل، هرمز همزمان یک نقطه قوت برای ایران و یک نقطه حساس برای آمریکا محسوب میشود.
در تحلیلهای نظامی، میان «توانایی» و «استفاده از توانایی» تفاوت مهمی وجود دارد.
یک کشور ممکن است ابزارهایی در اختیار داشته باشد که بتواند از آنها استفاده کند، اما هدف اصلی آن ابزارها، الزاماً استفاده عملی نیست؛ بلکه ایجاد تردید در محاسبات طرف مقابل است.
این همان منطق بازدارندگی است.
در مورد تنگه هرمز نیز اهمیت اصلی، تنها به امکان ایجاد اختلال در کشتیرانی محدود نمیشود؛ بلکه به این واقعیت بازمیگردد که همه بازیگران میدانند هرگونه بحران در این منطقه، پیامدهایی زنجیرهای خواهد داشت.
برای آمریکا، مسئله اصلی فقط توانایی نظامی ایران نیست؛ بلکه پیشبینیناپذیری پیامدهای یک درگیری است.
یک عملیات نظامی ممکن است از نظر تاکتیکی موفق باشد، اما اگر نتواند پیامدهای سیاسی، اقتصادی و منطقهای خود را کنترل کند، از منظر راهبردی هزینهزا خواهد بود.
این همان شکافی است که میان «پیروزی نظامی» و «موفقیت راهبردی» وجود دارد.
آمریکا طی سالهای گذشته تلاش کرده است وابستگی مستقیم خود به انرژی خاورمیانه را کاهش دهد. افزایش تولید نفت و گاز شیل در این کشور، باعث شده واشنگتن نسبت به گذشته کمتر از منظر تأمین مستقیم انرژی به منطقه نگاه کند.
اما این تغییر، اهمیت خلیج فارس را از بین نبرده است.
زیرا بازار انرژی امروز یک شبکه بههمپیوسته است. کاهش صادرات نفت از خلیج فارس، حتی اگر مستقیماً اقتصاد آمریکا را هدف قرار ندهد، میتواند قیمت جهانی انرژی را افزایش دهد، تورم ایجاد کند و بر اقتصاد متحدان آمریکا در اروپا و آسیا اثر بگذارد.
به همین دلیل، امنیت هرمز برای واشنگتن فقط مسئله نفت نیست؛ مسئله حفظ ثبات نظم اقتصادی جهانی است.
اگر آمریکا هرمز را از منظر امنیت و قدرت نظامی میبیند، چین آن را بیشتر از زاویه اقتصاد و انرژی دنبال میکند.
پکن بزرگترین واردکننده انرژی جهان است و بخش مهمی از امنیت اقتصادی آن به ثبات مسیرهای انتقال انرژی وابسته است.
به همین دلیل، چین در بحرانهای مرتبط با خلیج فارس معمولاً موضعی متفاوت از واشنگتن اتخاذ کرده است. هدف اصلی چین، جلوگیری از اختلال گسترده در بازار انرژی و حفظ امکان تجارت است.
از این منظر، هرگونه تشدید بحران میان ایران و آمریکا، تنها یک رویارویی دوجانبه نیست؛ بلکه میتواند بر رقابت بزرگتر میان آمریکا و چین نیز اثر بگذارد.
به بیان دیگر، هرمز امروز نه فقط بخشی از معادله ایران و آمریکا، بلکه بخشی از رقابت قدرتهای بزرگ در قرن بیستویکم است.
اروپا نیز اگرچه در سالهای اخیر تلاش کرده وابستگی انرژی خود به برخی مناطق را کاهش دهد، اما همچنان نسبت به ثبات خاورمیانه حساس است.
تجربه بحران انرژی پس از جنگ اوکراین، به سیاستگذاران اروپایی یادآوری کرد که امنیت انرژی، موضوعی صرفاً اقتصادی نیست؛ بلکه به امنیت ملی و ثبات سیاسی نیز مرتبط است.
از همین رو، اروپا همواره میان دو نگرانی حرکت کرده است:
از یک سو، نگرانی درباره برنامه هستهای ایران و امنیت منطقهای؛
و از سوی دیگر، نگرانی از بحرانی که میتواند بازار انرژی و ثبات منطقه را بیش از پیش آسیبپذیر کند.
این دوگانه، یکی از دلایلی است که اروپا همچنان از مسیرهای دیپلماتیک حمایت میکند.
در داخل ایران، گاهی اهمیت تنگه هرمز تنها بهعنوان یک «اهرم فشار» دیده میشود، اما در تحلیل راهبردی، هر اهرم قدرتی همزمان یک مسئولیت نیز ایجاد میکند.
قدرت ژئوپلیتیکی زمانی بیشترین اثر را دارد که بتواند به دستاورد سیاسی تبدیل شود.
اگر یک موقعیت جغرافیایی صرفاً به افزایش تنش منجر شود، ممکن است در کوتاهمدت اثرگذار باشد، اما اگر بتواند به ایجاد فضای مذاکره، کاهش تهدید و افزایش قدرت چانهزنی منجر شود، تبدیل به یک سرمایه راهبردی خواهد شد.
در واقع، اهمیت واقعی هرمز نه فقط در توان ایجاد بحران، بلکه در توان جلوگیری از بحران است.
در نهایت، تنگه هرمز یکی از مهمترین دلایلی است که چرا گزینه نظامی برای آمریکا، برخلاف تصور برخی تحلیلها، تصمیمی ساده و کمهزینه نیست.
واشنگتن ممکن است ابزارهای نظامی گستردهای در اختیار داشته باشد، اما همواره باید این پرسش را پاسخ دهد که پس از استفاده از قدرت، چگونه میتواند پیامدهای آن را مدیریت کند.
در سوی دیگر، ایران نیز میداند که قدرت ژئوپلیتیکی زمانی اثرگذارتر است که با یک راهبرد دیپلماتیک همراه شود.
همینجاست که دو مسیر ظاهراً متفاوت، یعنی بازدارندگی و دیپلماسی، به یک نقطه مشترک میرسند.
بازدارندگی، امکان مقاومت را ایجاد میکند؛
اما دیپلماسی، امکان تبدیل این مقاومت به توافق را فراهم میسازد.
در تاریخ دیپلماسی، دشوارترین مذاکرات لزوماً میان دشمنانی که هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند شکل نمیگیرد؛ بلکه پیچیدهترین گفتوگوها میان طرفهایی اتفاق میافتد که از یک سو به یکدیگر بیاعتمادند و از سوی دیگر، هیچکدام نمیتواند دیگری را حذف کند.
مذاکرات ایران و آمریکا دقیقاً در چنین چارچوبی قرار دارد.
دو طرف، طی چهار دهه گذشته، مجموعهای از تجربههای تلخ، تحریم، تقابل امنیتی، عملیات نظامی و بحرانهای منطقهای را پشت سر گذاشتهاند. این گذشته باعث شده است که حتی یک توافق محدود نیز تنها درباره یک موضوع فنی نباشد؛ بلکه به مسئلهای درباره اعتماد، تضمین، توازن قدرت و آینده نظم منطقهای تبدیل شود.
در چنین شرایطی، نقش دیپلماسی تنها انتقال پیام یا تنظیم متن توافق نیست. دیپلماسی در این سطح، نوعی «مدیریت تضاد» است؛ تلاش برای یافتن نقطهای مشترک میان دو طرفی که اهداف، برداشتها و خطوط قرمز متفاوتی دارند.
در مرکز این میدان، دستگاه دیپلماسی ایران قرار دارد؛ دستگاهی که در سالهای اخیر با یکی از پیچیدهترین مأموریتهای سیاست خارجی کشور مواجه بوده است: حفظ منافع ملی در شرایط فشار، کاهش احتمال درگیری و یافتن مسیرهایی برای کاهش هزینههای تقابل.
در این میان، نام سیدعباس عراقچی بیش از دیگر دیپلماتهای ایرانی با پرونده هستهای گره خورده است؛ اما تحلیل نقش او، اگر بخواهد از سطح روایتهای سیاسی فراتر برود، باید در چارچوب بزرگتری بررسی شود: مذاکرهکنندهای که در محیطی با کمترین سطح اعتماد و بیشترین سطح محدودیت، باید امکان توافق را جستوجو کند.
یکی از اشتباهات رایج در تحلیل مذاکرات بینالمللی، شخصیسازی بیش از حد فرآیندهاست.
در بسیاری از روایتهای رسانهای، مذاکرهکنندگان بهعنوان چهرههایی معرفی میشوند که گویی به تنهایی مسیر توافق یا شکست را تعیین میکنند. اما واقعیت سیاست خارجی پیچیدهتر از این است.
مذاکرهکننده، هرچقدر هم باتجربه باشد، در چارچوبی عمل میکند که توسط عوامل متعدد تعیین شده است:
تصمیمات نهادهای عالی سیاسی؛
شرایط اقتصادی و اجتماعی داخلی؛
موازنه قدرت منطقهای؛
رفتار طرف مقابل؛
محدودیتهای حقوقی و سیاسی کشورها.
بنابراین، ارزیابی نقش عراقچی باید نه بر اساس اینکه «چه چیزی را میتواند یا نمیتواند انجام دهد»، بلکه بر اساس این پرسش باشد:
او در چه محیطی تصمیمسازی میکند و چه میزان فضای مانور در اختیار دارد؟
این نگاه، تحلیل را از سطح قضاوت درباره یک فرد، به سطح بررسی یک مأموریت راهبردی منتقل میکند.
در نظریه مذاکرات بینالمللی، یکی از دشوارترین شرایط زمانی شکل میگیرد که طرفین نهتنها اختلاف منافع دارند، بلکه درباره نیتهای یکدیگر نیز تردید دارند.
ایران و آمریکا نمونهای روشن از این وضعیت هستند.
از نگاه تهران، تجربه خروج آمریکا از توافق هستهای سال ۲۰۱۸، نشان داد که حتی توافقهای رسمی نیز بدون سازوکارهای مؤثر تضمین، میتوانند آسیبپذیر باشند.
از نگاه واشنگتن نیز، نگرانی اصلی این است که توافق هستهای صرفاً به یک توقف موقت تبدیل شود، بدون آنکه مسائل گستردهتر مورد اختلاف حل شود.
این شکاف ادراکی، کار مذاکره را پیچیده میکند؛ زیرا هر اقدام اعتمادساز از سوی یک طرف، ممکن است از سوی طرف مقابل بهعنوان تاکتیک کوتاهمدت تفسیر شود.
به همین دلیل، در چنین مذاکراتی، مسئله فقط «رسیدن به توافق» نیست؛ بلکه «قابل دوام کردن توافق» است.
یکی از مفاهیم کلیدی در سیاست خارجی آمریکا، «دیپلماسی اجبار» (Coercive Diplomacy) است؛ یعنی استفاده همزمان از تهدید، فشار و مذاکره برای تغییر رفتار طرف مقابل.
در این مدل، کشورها معمولاً یکی از این دو مسیر را انتخاب نمیکنند:
یا جنگ
یا مذاکره.
بلکه تلاش میکنند با ترکیبی از فشار و گفتوگو، طرف مقابل را به نقطهای برسانند که توافق را گزینه کمهزینهتر بداند.
در پرونده ایران نیز همین منطق قابل مشاهده است.
تحریمها، فشارهای سیاسی و تهدیدهای نظامی، بخشی از ابزارهای فشار آمریکا بودهاند؛ در مقابل، ایران نیز با تکیه بر ابزارهای بازدارندگی خود تلاش کرده است نشان دهد که فشار حداکثری الزاماً به تسلیم سیاسی منجر نمیشود.
در چنین شرایطی، مذاکرهکننده ایرانی باید در یک فضای دوگانه حرکت کند:
از یک سو، نشان دهد که مسیر گفتوگو باز است؛
و از سوی دیگر، اجازه ندهد مذاکره به معنای پذیرش فشار تعبیر شود.
این همان نقطه ظریفی است که کار دیپلماسی را دشوار میکند.
یکی از مهمترین کارکردهای دیپلماسی در نظام بینالملل، تبدیل ظرفیتهای قدرت به امتیاز سیاسی است.
کشورها ممکن است قدرت نظامی، اقتصادی یا ژئوپلیتیکی داشته باشند، اما اگر نتوانند آن را به توافق، ائتلاف یا دستاورد سیاسی تبدیل کنند، بخشی از ارزش آن قدرت از دست میرود.
در این چارچوب، مأموریت وزارت امور خارجه ایران را میتوان چنین تعریف کرد:
چگونه میتوان از ظرفیتهای موجود برای کاهش فشار، افزایش قدرت چانهزنی و مدیریت تهدیدها استفاده کرد؟
این مأموریت ساده نیست؛ زیرا مذاکرهکننده همزمان با چند مخاطب مواجه است:
طرف خارجی که به دنبال کسب امتیاز است؛
افکار عمومی داخلی که نتیجه مذاکرات را دنبال میکند؛
و ساختار تصمیمگیری داخلی که خطوط قرمز و محدودیتهای خود را دارد.
یکی از تفاوتهای مهم شرایط کنونی با سال ۱۳۹۴ این است که پرونده هستهای دیگر در خلأ بررسی نمیشود.
در دوره مذاکرات برجام، تمرکز اصلی بر موضوع هستهای، تحریمها و سازوکارهای نظارتی بود. اما امروز، فضای منطقهای پیچیدهتر شده است.
مسائلی مانند:
امنیت خلیج فارس؛
نقش بازیگران منطقهای؛
برنامه موشکی ایران؛
حضور و نفوذ منطقهای؛
رقابت آمریکا و چین؛
بهطور مستقیم یا غیرمستقیم بر فضای مذاکرات اثر میگذارند.
به همین دلیل، مذاکرهکننده امروز تنها درباره سانتریفیوژ و تحریم گفتوگو نمیکند؛ بلکه در محیطی مذاکره میکند که هر تصمیم، پیامدهای امنیتی و منطقهای دارد.
یکی از واقعیتهای مهم در سیاست خارجی این است که دیپلماسی، حتی در بهترین شرایط، قدرت حل همه اختلافات را ندارد.
گاهی فاصله میان اهداف دو طرف آنقدر زیاد است که هیچ تکنیک مذاکرهای نمیتواند آن را کاملاً از بین ببرد.
در پرونده ایران و آمریکا، چند شکاف اساسی همچنان وجود دارد:
مهمترین مانع.
هر دو طرف نسبت به پایبندی طرف مقابل تردید دارند.
ایران عمدتاً بر رفع تحریمها و حفظ حقوق هستهای تأکید دارد.
آمریکا علاوه بر موضوع هستهای، مسائل گستردهتری را در دستور کار دارد.
هر دو دولت با ملاحظات داخلی مواجهاند و هیچ مذاکرهکنندهای در خلأ سیاسی تصمیم نمیگیرد.
در نهایت، شاید مهمترین نکته درباره نقش عراقچی و دستگاه دیپلماسی این باشد که دیپلماسی در چنین پروندهای، نه یک مسیر جدا از قدرت، بلکه ابزار مدیریت قدرت است.
کشورها زمانی موفقتر مذاکره میکنند که همزمان دو توانایی داشته باشند:
توانایی مقاومت در برابر فشار؛
و توانایی تبدیل مقاومت به راهحل سیاسی.
اگر بازدارندگی، مانع تحمیل اراده یکطرفه میشود، دیپلماسی امکان خروج از چرخه فرسایشی تقابل را فراهم میکند.
آینده پرونده ایران و آمریکا نیز احتمالاً نه فقط در میدان قدرت، بلکه در توانایی دو طرف برای استفاده از همین ترکیب تعیین خواهد شد.
در سادهترین روایت از روابط ایران و آمریکا، دو بازیگر اصلی در مقابل یکدیگر قرار دارند: تهران و واشنگتن. اما واقعیت سیاست بینالملل، بسیار پیچیدهتر از یک تقابل دوجانبه است.
پرونده ایران طی سالهای گذشته به یکی از مهمترین نقاط تلاقی منافع قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل شده است؛ جایی که امنیت انرژی، رقابت قدرتهای بزرگ، نگرانیهای امنیتی اسرائیل، ملاحظات کشورهای عربی و منافع اقتصادی چین و اروپا، همگی در یک معادله واحد به هم گره خوردهاند.
به همین دلیل، هرگونه توافق، تنش یا بحران میان ایران و آمریکا، حتی اگر در ظاهر میان دو کشور اتفاق بیفتد، در عمل بر مجموعهای از بازیگران دیگر اثر میگذارد؛ بازیگرانی که برخی خواهان کاهش تنش هستند، برخی از تداوم فشار حمایت میکنند و برخی تلاش دارند از این رقابت، برای تقویت موقعیت خود بهره ببرند.
در چنین شرایطی، فهم آینده پرونده ایران بدون شناخت این بازیگران، ناقص خواهد بود.
در میان بازیگران منطقهای، شاید هیچ کشوری به اندازه اسرائیل، پرونده ایران را از زاویه امنیتی دنبال نکرده باشد.
برای تلآویو، مسئله ایران صرفاً به برنامه هستهای محدود نمیشود. برنامه موشکی، نفوذ منطقهای ایران، گروههای همسو با تهران و تغییر توازن قدرت در خاورمیانه، مجموعهای از نگرانیهایی را تشکیل میدهد که سیاست این رژیم متخاصم و نامشروع در قبال ایران را شکل داده است.
به همین دلیل، حتی توافقی که بتواند بخشی از اختلافات هستهای میان ایران و آمریکا را مدیریت کند، لزوماً از نگاه اسرائیل پایان مسئله ایران محسوب نمیشود.
این موضوع، یکی از پیچیدهترین چالشهای پیش روی واشنگتن است.
آمریکا از یک سو تلاش میکند نگرانیهای امنیتی نزدیکترین متحد خود در خاورمیانه را در نظر بگیرد؛ و از سوی دیگر، میداند که تشدید تنش تا نقطه درگیری گسترده، میتواند هزینههایی ایجاد کند که کنترل آن دشوار باشد.
به بیان دیگر، رژیم صهیونیستی یکی از عوامل مهمی است که فضای مانور آمریکا در قبال ایران را محدود میکند، اما همزمان واشنگتن نیز باید مراقب باشد که تصمیمات منطقهای آن، ناخواسته به بحرانی بزرگتر منجر نشود.
نگاه کشورهای عربی خلیج فارس به ایران در سالهای اخیر تغییراتی قابل توجه داشته است.
در دورهای، بسیاری از این کشورها سیاست خود را بر پایه مهار نفوذ ایران و اتکا به حمایت امنیتی آمریکا تنظیم کرده بودند. اما تجربه جنگهای منطقهای، هزینههای بیثباتی و ضرورت توسعه اقتصادی، باعث شد بخشی از این کشورها به سمت سیاستی متفاوت حرکت کنند؛ سیاستی که میتوان آن را «مدیریت رقابت» نامید.
این تغییر به معنای پایان اختلافات نیست.
کشورهای عربی همچنان درباره برخی مسائل منطقهای، امنیتی و سیاسی با ایران اختلاف دارند. اما در عین حال، بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدهاند که جنگ گسترده در خلیج فارس، بیش از آنکه یک پیروزی ژئوپلیتیکی ایجاد کند، میتواند دستاوردهای اقتصادی و توسعهای آنها را تهدید کند.
از همین منظر است که نقش میانجیگرانه کشورهایی مانند عمان و قطر اهمیت پیدا میکند.
این کشورها تلاش میکنند میان دو واقعیت تعادل ایجاد کنند:
واقعیت نخست، روابط امنیتی و اقتصادی با آمریکا؛
و واقعیت دوم، ضرورت حفظ ثبات در منطقهای که اقتصاد آنها به آرامش وابسته است.
در تاریخ دیپلماسی، همیشه بزرگترین قدرتها میانجیهای موفق نبودهاند. گاهی کشورهایی که روابط قابل قبول با طرفهای متخاصم دارند، میتوانند نقش مؤثرتری ایفا کنند.
عمان سالهاست یکی از کانالهای ارتباطی مهم میان ایران و غرب بوده است. ویژگی اصلی سیاست خارجی عمان، حفظ روابط متوازن با بازیگران مختلف و پرهیز از ورود به تقابلهای شدید منطقهای است.
قطر نیز در سالهای اخیر تلاش کرده نقش فعالتری در میانجیگریهای منطقهای ایفا کند؛ نقشی که بخشی از آن به جایگاه این کشور در روابطش با آمریکا و همزمان ارتباطاتش با کشورهای مختلف منطقه بازمیگردد.
نقش این کشورها را نباید بیش از اندازه بزرگ کرد؛ آنها تصمیمگیر نهایی نیستند. اما در شرایطی که اعتماد مستقیم میان ایران و آمریکا بسیار محدود است، همین کانالهای ارتباطی میتوانند اهمیت پیدا کنند.
چین یکی از مهمترین بازیگران خارجی در پرونده ایران است؛ نه به دلیل مداخله مستقیم در مسائل امنیتی، بلکه به دلیل جایگاه اقتصادی و انرژی.
پکن از چند زاویه به ایران نگاه میکند:
نخست، ایران بهعنوان یکی از منابع مهم انرژی؛
دوم، موقعیت جغرافیایی ایران در مسیرهای ارتباطی منطقهای؛
و سوم، نقش ایران در معادلاتی که بر نفوذ آمریکا در غرب آسیا اثر میگذارد.
اما برخلاف برخی برداشتها، چین لزوماً به دنبال تشدید تقابل ایران و آمریکا نیست.
رویکرد پکن بیشتر بر ثبات، پیشبینیپذیری و حفظ مسیرهای تجاری استوار است. هر بحرانی که بازار انرژی یا تجارت جهانی را مختل کند، میتواند برای چین هزینهزا باشد.
به همین دلیل، چین از کاهش تنش حمایت میکند؛ اما همزمان تلاش دارد از فرصتهای ناشی از اختلاف ایران و آمریکا نیز بهره ببرد.
روابط ایران و روسیه طی سالهای اخیر گسترش یافته، اما تحلیل این رابطه نیازمند فاصله گرفتن از نگاههای سادهانگارانه است.
مسکو و تهران در برخی حوزهها منافع مشترک دارند؛ از جمله مخالفت با یکجانبهگرایی آمریکا و همکاریهای منطقهای.
اما این به معنای همراستایی کامل منافع نیست.
روسیه، مانند هر قدرت دیگری، سیاست خارجی خود را بر اساس منافع ملی تعریف میکند. در برخی موارد، تداوم اختلاف میان ایران و غرب میتواند برای مسکو فرصتهایی ایجاد کند؛ اما در عین حال، یک بحران گسترده منطقهای نیز میتواند پیامدهای منفی برای روسیه داشته باشد.
بنابراین، نقش روسیه را باید در چارچوب «موازنهگری قدرت» تحلیل کرد؛ کشوری که هم به همکاری با ایران نیاز دارد و هم تلاش میکند استقلال تصمیمگیری خود را حفظ کند.
اروپا پس از خروج آمریکا از برجام، بخش قابل توجهی از نقش خود را در پرونده ایران از دست داد. با این حال، همچنان یک بازیگر مهم باقی مانده است.
دلیل این اهمیت، ترکیبی از چند عامل است:
نگرانیهای امنیتی درباره برنامه هستهای ایران؛
روابط اقتصادی بالقوه با ایران؛
اهمیت ثبات خاورمیانه برای امنیت اروپا؛
نگرانی از افزایش بحرانهای مهاجرتی و انرژی.
اروپا بیش از هر چیز به دنبال جلوگیری از دو سناریو است:
بازگشت کامل به تقابل و تشدید بحران؛
یا فروپاشی کامل نظام عدم اشاعه هستهای.
به همین دلیل، حتی با وجود اختلافات جدی با تهران، مسیرهای دیپلماتیک همچنان برای اروپا اهمیت دارد.
بررسی رفتار این بازیگران نشان میدهد پرونده ایران و آمریکا دیگر یک اختلاف دوجانبه ساده نیست.
هر تصمیم در تهران و واشنگتن، واکنشهای زنجیرهای ایجاد میکند.
اگر آمریکا فشار را افزایش دهد، ممکن است بر محاسبات متحدان منطقهای و بازار انرژی اثر بگذارد.
اگر ایران و آمریکا به توافقی محدود برسند، ممکن است موازنه جدیدی در منطقه شکل بگیرد.
و اگر مذاکرات شکست بخورد، همه بازیگران باید با پیامدهای افزایش تنش روبهرو شوند.
به همین دلیل، دیپلماسی امروز بیش از گذشته، چندلایه شده است.
مذاکرهکنندگان تنها پشت میز با طرف مقابل خود گفتوگو نمیکنند؛ بلکه همزمان باید پیامدهای تصمیم خود را برای دهها بازیگر دیگر نیز در نظر بگیرند.
در نهایت، تصمیم نهایی درباره مسیر تقابل یا توافق، همچنان در تهران و واشنگتن گرفته خواهد شد.
هیچ کشور دیگری جایگزین این دو بازیگر نیست.
اما تجربه سالهای گذشته نشان داده که هیچیک از آنها نیز در خلأ تصمیم نمیگیرند.
آینده این پرونده، نتیجه برآیند چند عامل خواهد بود:
توان بازدارندگی ایران؛
محاسبات هزینه و فایده آمریکا؛
فشار و نگرانی متحدان منطقهای؛
نیاز اقتصاد جهانی به ثبات؛
و توان دیپلماسی برای تبدیل اختلافات بزرگ به توافقهای کوچک اما پایدار.
در سیاست بینالملل، آینده معمولاً در قالب یک انتخاب ساده میان «جنگ» و «صلح» تعریف نمیشود. واقعیت آن است که بسیاری از بحرانهای بزرگ، سالها در منطقهای خاکستری میان این دو وضعیت باقی میمانند؛ جایی که تهدیدها ادامه دارد، فشارها متوقف نمیشود، اما طرفین نیز از عبور از نقطهای که هزینههای غیرقابل کنترل ایجاد میکند، پرهیز میکنند.
روابط ایران و آمریکا نیز در چنین وضعیتی قرار دارد.
اختلافات میان دو کشور، تنها به یک پرونده محدود نمیشود. برنامه هستهای، تحریمهای اقتصادی، امنیت منطقهای، حضور آمریکا در غرب آسیا، نقش بازیگران منطقهای و آینده نظم امنیتی خلیج فارس، مجموعهای از مسائل بههمپیوسته را تشکیل دادهاند که حل یکباره آنها بسیار دشوار است.
به همین دلیل، پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا اختلافات پایان خواهد یافت؟» بلکه این است که:
آیا تهران و واشنگتن میتوانند اختلافات خود را مدیریت کنند، بدون آنکه هزینههای آن به یک بحران بزرگتر تبدیل شود؟
پاسخ به این پرسش، به سه سناریوی اصلی وابسته است.
در شرایطی که فاصله میان خواستههای دو طرف زیاد است، یکی از واقعبینانهترین مسیرها، نه توافقی جامع و تاریخی، بلکه توافقی محدود، مرحلهای و مبتنی بر اقدامات متقابل است.
این مدل، در سیاست بینالملل سابقه دارد.
کشورها گاهی زمانی که حل همه اختلافات ممکن نیست، تصمیم میگیرند ابتدا بر سر موضوعاتی به توافق برسند که امکان مدیریت آنها بیشتر است.
در چنین چارچوبی، ممکن است تمرکز مذاکرات بر چند محور مشخص قرار گیرد:
کاهش سطح تنشهای نظامی؛
ایجاد سازوکارهای ارتباطی برای جلوگیری از سوءتفاهم؛
تنظیم چارچوبی برای فعالیتهای هستهای؛
ایجاد مسیرهایی برای کاهش بخشی از فشارهای اقتصادی؛
تعریف سازوکارهای نظارتی قابل قبول برای دو طرف.
مزیت اصلی این سناریو آن است که نیازمند اعتماد کامل نیست؛ بلکه بر پایه «کنترل بیاعتمادی» شکل میگیرد.
اما ضعف آن نیز روشن است:
چنین توافقی، احتمالاً اختلافات بنیادی را حل نمیکند.
ممکن است تنها یک «وقفه راهبردی» ایجاد کند؛ فرصتی برای هر دو طرف تا فشارها را کاهش دهند و شرایط جدیدی را ارزیابی کنند.
در سال ۱۳۹۴، توافق هستهای با هدف مشخصی شکل گرفت: محدودسازی برنامه هستهای ایران در برابر لغو یا کاهش تحریمها.
اما امروز محیط سیاسی و امنیتی نسبت به آن زمان تغییر کرده است.
از نگاه ایران، تجربه خروج آمریکا از برجام، مسئله تضمین و اعتماد را به یکی از مهمترین موضوعات تبدیل کرده است.
از نگاه آمریکا نیز، بسیاری از سیاستمداران این کشور معتقدند توافق هستهای پیشین، موضوعات گستردهتری مانند برنامه موشکی و رفتار منطقهای ایران را پوشش نمیداد.
این تفاوت در نگاه، باعث شده است که حتی تعریف «توافق خوب» برای دو طرف متفاوت باشد.
برای تهران، توافق مطلوب باید به کاهش واقعی فشار اقتصادی و حفظ حقوق هستهای منجر شود.
برای واشنگتن، توافق مطلوب باید محدودیتهای قابل سنجش و پایدار ایجاد کند.
همین اختلاف در نقطه آغاز، رسیدن به یک توافق جامع را دشوار میکند.
دومین سناریو، شاید نزدیکترین وضعیت به تجربه سالهای اخیر باشد:
ادامه رقابت، همراه با کنترل بحران.
در این وضعیت، نه تحریمها به طور کامل کنار میروند، نه مذاکرات به شکست کامل میرسد.
کانالهای ارتباطی حفظ میشوند.
تهدیدها ادامه پیدا میکنند.
اما دو طرف تلاش میکنند از عبور بحران به مرحله جنگ جلوگیری کنند.
این وضعیت را میتوان نوعی «بازدارندگی پایدار اما شکننده» دانست.
مزیت آن برای طرفین این است که هزینههای جنگ را پرداخت نمیکنند.
اما مشکل اصلی اینجاست که چنین وضعیتی در بلندمدت بسیار آسیبپذیر است.
یک حادثه نظامی، یک اشتباه محاسباتی، یک اقدام خارج از کنترل یا تغییر در رهبری سیاسی هر یک از طرفین، میتواند تعادل موجود را بر هم بزند.
تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که بحرانهای مدیریتشده، اگر راه خروج سیاسی پیدا نکنند، ممکن است در نهایت به بحرانهای مدیریتنشده تبدیل شوند.
سومین مسیر، بازگشت به سیاست فشار گستردهتر است.
در این سناریو، مذاکرات شکست میخورد، تحریمها افزایش مییابد، فشارهای سیاسی و امنیتی تشدید میشود و دو طرف دوباره وارد چرخهای میشوند که در آن، هر اقدام یک طرف، واکنش طرف مقابل را به دنبال دارد.
این سناریو برای برخی جریانهای سیاسی در آمریکا و منطقه جذابیت دارد؛ زیرا معتقدند فشار بیشتر میتواند ایران را به پذیرش خواستههای گستردهتر وادار کند.
اما تجربه سالهای گذشته نشان داده است که فشار حداکثری، اگرچه میتواند هزینههای اقتصادی قابل توجهی ایجاد کند، الزاماً به تغییر رفتار سیاسی مورد انتظار منجر نمیشود.
در مقابل، از نگاه ایران نیز افزایش فشار میتواند به تقویت رویکردهای سختگیرانهتر و کاهش فضای مانور دیپلماتیک منجر شود.
مشکل اصلی این سناریو آن است که پایان آن مشخص نیست.
فشار ممکن است به مذاکره جدید منجر شود؛ اما ممکن است به افزایش تنش نیز بینجامد.
برای واشنگتن، مسئله اصلی تنها توانایی اعمال فشار نیست؛ بلکه ارزیابی نتیجه آن است.
آمریکا در دهههای گذشته تجربه کرده که فشار اقتصادی و نظامی، همیشه به نتایج سیاسی مورد انتظار منجر نمیشود.
از همین رو، بخشی از محاسبات سیاست خارجی آمریکا بر یک پرسش متمرکز است:
آیا افزایش فشار، ایران را به تغییر رفتار نزدیکتر میکند یا صرفاً انگیزه مقاومت را افزایش میدهد؟
پاسخ به این پرسش، تعیینکننده رویکرد آینده واشنگتن خواهد بود.
اگر سیاستگذاران آمریکایی به این نتیجه برسند که دیپلماسی میتواند با هزینه کمتر به اهداف امنیتی آنها نزدیک شود، احتمال حرکت به سمت توافقهای محدود افزایش مییابد.
اما اگر تصور کنند فشار میتواند امتیازات بیشتری ایجاد کند، احتمال بازگشت به سیاست تقابلی بیشتر خواهد شد.
در سوی دیگر، تهران نیز با یک انتخاب راهبردی مواجه است.
ادامه مقاومت در برابر فشار، میتواند هزینههای اقتصادی و سیاسی داشته باشد؛ اما پذیرش توافقی که از نگاه ایران حقوق اساسی یا منافع بلندمدت را محدود کند نیز قابل قبول نخواهد بود.
به همین دلیل، سیاست ایران نیز بر یک توازن استوار است:
حفظ ظرفیتهای بازدارندگی؛
در کنار استفاده از مسیر دیپلماسی برای کاهش فشارها.
این همان نقطهای است که نقش وزارت امور خارجه اهمیت پیدا میکند؛ زیرا موفقیت دیپلماسی صرفاً به توان مذاکرهکننده وابسته نیست، بلکه به توانایی ایجاد توازن میان قدرت، منافع و امکان توافق بستگی دارد.
بررسی روندهای تاریخی نشان میدهد که در شرایط بیاعتمادی عمیق، توافقهای بزرگ معمولاً دشوارتر از توافقهای محدود شکل میگیرند.
بسیاری از بحرانهای بینالمللی نه با یک توافق نهایی، بلکه با مجموعهای از تفاهمهای کوچک مدیریت شدهاند.
به همین دلیل، شاید مهمترین پرسش آینده این نباشد که آیا ایران و آمریکا به یک توافق جامع خواهند رسید یا نه.
بلکه این باشد:
آیا آنها میتوانند مجموعهای از توافقهای کوچک ایجاد کنند که احتمال یک بحران بزرگ را کاهش دهد؟
پاسخ به این پرسش، بیش از هر چیز به میزان واقعگرایی دو طرف، توانایی مدیریت اختلافات داخلی و درک تغییرات محیط منطقهای بستگی دارد.
در نگاه نخست، ممکن است این پرسش ساده به نظر برسد: چرا کشوری با توان نظامی گسترده، شبکهای از متحدان در سراسر جهان و بزرگترین بودجه دفاعی دنیا، برای حل یک مناقشه، همچنان به مذاکره فکر میکند؟
پاسخ این پرسش در یک واقعیت مهم نهفته است: قدرت نظامی، همیشه به معنای توانایی دستیابی به نتیجه سیاسی نیست.
تجربه دو دهه گذشته، بهویژه جنگهای آمریکا در افغانستان و عراق، بار دیگر به سیاستگذاران واشنگتن یادآوری کرد که فاصله میان «پیروزی در میدان نبرد» و «تحقق اهداف سیاسی» بسیار زیاد است.
آمریکا توانایی انجام عملیات نظامی گسترده را دارد؛ اما پرسش راهبردی این نیست که آیا واشنگتن میتواند ضربه بزند یا نه. پرسش اصلی این است:
پس از ضربه، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
همین پرسش، بخش مهمی از محاسبات آمریکا درباره ایران را شکل میدهد.
در نظام بینالملل، قدرت نظامی همچنان یکی از مهمترین مؤلفههای اثرگذاری کشورهاست. آمریکا در این حوزه، برتری قابل توجهی نسبت به بسیاری از بازیگران جهان دارد.
اما سیاست خارجی فقط درباره توانایی انجام یک اقدام نیست؛ بلکه درباره پیامدهای آن اقدام نیز هست.
در مورد ایران، یک عملیات نظامی احتمالی با مجموعهای از پیچیدگیها روبهرو خواهد بود:
جغرافیای گسترده ایران؛
توان پاسخ متقابل؛
پیامدهای امنیتی منطقهای؛
تأثیر بر بازار انرژی؛
واکنش بازیگران جهانی؛
هزینه سیاسی داخلی در آمریکا.
به همین دلیل، حتی در شرایطی که گزینه نظامی روی میز باقی میماند، تصمیمگیری درباره استفاده از آن بسیار دشوارتر از نمایش آن است.
در واقع، قدرت نظامی برای آمریکا بیش از آنکه صرفاً ابزار حمله باشد، یک ابزار فشار و چانهزنی است؛ ابزاری که ارزش آن گاهی در «استفاده نکردن» از آن است.
دو جنگ بزرگ آمریکا در آغاز قرن بیستویکم، تأثیر عمیقی بر نگاه سیاستگذاران این کشور گذاشت.
در عراق، آمریکا توانست حکومت صدام حسین را در مدت کوتاهی سرنگون کند، اما مرحله دشوارتر، یعنی ساختن نظم سیاسی جدید و مدیریت پیامدهای منطقهای، سالها طول کشید.
در افغانستان نیز، پس از دو دهه حضور نظامی، خروج آمریکا نشان داد که برتری نظامی الزاماً به معنای تغییر پایدار سیاسی نیست.
این تجربهها یک پیام مهم برای واشنگتن داشت:
جنگ را میتوان آغاز کرد؛ اما پایان دادن به پیامدهای آن بسیار دشوارتر است.
همین تجربه تاریخی، در محاسبات آمریکا درباره ایران نیز حضور دارد.
ایران کشوری با جمعیت، وسعت، ظرفیتهای اقتصادی و موقعیت منطقهای متفاوت از بسیاری از کشورهایی است که آمریکا در دهههای اخیر با آنها وارد جنگ شده است.
به همین دلیل، هرگونه تصمیم نظامی علیه ایران باید با ارزیابی دقیق پیامدهای آن همراه باشد.
رفتار سیاسی دونالد ترامپ در قبال ایران، یکی از پیچیدهترین نمونههای سیاست خارجی آمریکا در سالهای اخیر است.
ترامپ همواره تلاش کرده خود را بهعنوان سیاستمداری معرفی کند که در برابر رقبا از «قدرت» استفاده میکند، اما همزمان تمایل دارد از توافقهای سیاسی بهعنوان دستاوردهای بزرگ یاد کند.
این دو ویژگی، در ظاهر متناقض به نظر میرسند، اما در چارچوب سیاسی ترامپ میتوان آنها را مکمل یکدیگر دانست.
راهبرد او را میتوان بر پایه سه عنصر تحلیل کرد:
تحریمها، تهدیدهای سیاسی و نمایش توان نظامی، برای افزایش هزینه تصمیمگیری طرف مقابل.
نه لزوماً برای استفاده فوری، بلکه برای ایجاد اهرم مذاکره.
از این منظر، مذاکره برای ترامپ الزاماً نشانه عقبنشینی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از راهبرد اعمال فشار باشد.
یکی از تغییرات مهم در سیاست جهانی، فاصله گرفتن قدرتهای بزرگ از ایده «پیروزی کامل» است.
در دوران جنگ سرد، رقابت میان آمریکا و شوروی نیز در نهایت بر پایه جلوگیری از شکست طرف مقابل و مدیریت خطر شکل گرفت.
امروز نیز بسیاری از بحرانهای بزرگ، نه با حذف یک طرف، بلکه با ایجاد سازوکارهایی برای کنترل اختلافات مدیریت میشوند.
در مورد ایران، حتی اگر واشنگتن در برخی حوزهها برتری داشته باشد، همچنان با یک پرسش اساسی مواجه است:
آیا هدف، تغییر کامل رفتار ایران است یا مدیریت تهدیدهای ناشی از اختلافات؟
پاسخ به این پرسش، تفاوت میان دو رویکرد است:
رویکرد تغییر رژیم و فشار حداکثری
در برابر
رویکرد محدودسازی، بازدارندگی و توافقهای مرحلهای.
این دو نگاه، سالهاست در داخل ساختار سیاسی آمریکا با یکدیگر رقابت میکنند.
آمریکا در تصمیمگیری درباره ایران، تنها منافع مستقیم خود را در نظر نمیگیرد.
روابط راهبردی با اسرائیل و کشورهای عربی منطقه، بخش مهمی از این معادله است.
برای برخی متحدان آمریکا، مسئله ایران فراتر از پرونده هستهای است و به ساختار امنیتی منطقه مربوط میشود.
از همین رو، هرگونه توافق احتمالی میان تهران و واشنگتن باید بتواند واکنش این بازیگران را نیز مدیریت کند.
این موضوع یکی از دلایلی است که چرا یک توافق جامع و پایدار، بسیار دشوارتر از یک توافق محدود است.
در کنار قدرت نظامی و اقتصادی، آمریکا همچنان از ظرفیت دیگری نیز برخوردار است: قدرت نرم.
نفوذ سیاسی، شبکه متحدان، نقش دلار در اقتصاد جهانی، ساختارهای مالی بینالمللی و توانایی ایجاد اجماع سیاسی، بخشی از ابزارهای واشنگتن هستند.
تحریمهای گسترده علیه ایران نیز تنها نتیجه قدرت نظامی آمریکا نیست؛ بلکه حاصل جایگاه اقتصادی و مالی این کشور در نظام جهانی است.
اما همین ابزار نیز محدودیت دارد.
استفاده طولانیمدت از تحریمها میتواند کشور هدف را به سازگاری و یافتن مسیرهای جایگزین سوق دهد و در برخی موارد، هزینههای ثانویه برای اعمالکننده فشار ایجاد کند.
پاسخ قطعی به این پرسش هنوز دشوار است.
اما روندهای تاریخی نشان میدهد که آمریکا معمولاً زمانی به سمت مذاکره حرکت میکند که:
فشار به تنهایی نتیجه مطلوب ایجاد نکند؛
هزینه ادامه تقابل افزایش یابد؛
امکان دستیابی به توافقی قابل دفاع وجود داشته باشد.
در پرونده ایران نیز، ترکیب همین عوامل میتواند مسیر آینده را تعیین کند.
اگر واشنگتن به این نتیجه برسد که بازدارندگی و دیپلماسی میتوانند اهداف امنیتی آن را بهتر از جنگ تأمین کنند، احتمال حرکت به سمت مدیریت سیاسی بحران بیشتر خواهد شد.
اما اگر جریانهای فشارگرا دست بالا را پیدا کنند، مسیر تقابل دوباره تقویت میشود.
آمریکا امروز در برابر ایران با یک تناقض راهبردی مواجه است:
از یک سو، قدرت اعمال فشار دارد؛
از سوی دیگر، میداند که فشار بدون مسیر سیاسی، ممکن است به نتیجه مطلوب منجر نشود.
به همین دلیل، سیاست واشنگتن نه صرفاً جنگ است و نه صرفاً مذاکره؛ بلکه ترکیبی از بازدارندگی، فشار و تلاش برای یافتن نقطهای است که بتواند منافع خود را با هزینه کمتر دنبال کند.
در چنین شرایطی، دیپلماسی نه نشانه کنار گذاشتن قدرت، بلکه ابزار استفاده مؤثرتر از آن است.
در سیاست بینالملل، پایان بحرانها همیشه با یک نقطه پایان مشخص همراه نیست. گاهی یک توافق، یک آتشبس یا حتی کاهش موقت تنش، تنها آغاز مرحلهای جدید از رقابت است؛ مرحلهای که در آن، قواعد بازی تغییر میکند، بازیگران دوباره جایگاه خود را ارزیابی میکنند و هر طرف تلاش میکند از شرایط تازه، بیشترین دستاورد را به دست آورد.
پرونده ایران و آمریکا نیز از همین جنس است.
حتی اگر تهران و واشنگتن بتوانند در مقطعی بر سر بخشی از اختلافات به تفاهم برسند، این به معنای پایان همه اختلافات نیست. اختلاف میان دو کشور، تنها درباره یک موضوع فنی یا یک دوره زمانی مشخص نیست؛ بلکه به مجموعهای از برداشتهای متفاوت درباره امنیت منطقه، نقش قدرتهای بزرگ و نظم آینده خاورمیانه بازمیگردد.
به همین دلیل، مسئله اصلی آینده این نیست که آیا یک توافق امضا خواهد شد یا نه؛ بلکه این است:
پس از هر توافق احتمالی، چه نوع نظمی شکل خواهد گرفت؟
آیا توافق میتواند به آغاز کاهش تدریجی تنشها منجر شود؟
یا تنها یک وقفه کوتاه پیش از مرحله جدیدی از رقابت خواهد بود؟
پاسخ به این پرسش، نیازمند درک تغییراتی است که در محیط راهبردی منطقه رخ داده است.
یکی از مهمترین واقعیتهای امروز آن است که حتی اگر مذاکرات هستهای دوباره به نتیجه برسد، احتمالاً بازگشت ساده به الگوی سال ۱۳۹۴ امکانپذیر نخواهد بود.
برجام محصول شرایط خاصی بود:
فضای سیاسی متفاوت در آمریکا؛
اراده مشترک دولتهای مذاکرهکننده برای حل یک بحران مشخص؛
تمرکز مذاکرات بر موضوع هستهای؛
امید به شکلگیری تدریجی اعتماد.
اما خروج آمریکا از توافق در سال ۲۰۱۸، یک مسئله بنیادین ایجاد کرد:
چگونه میتوان توافقی ساخت که در برابر تغییرات سیاسی دوام بیاورد؟
این پرسش، اکنون در مرکز هرگونه مذاکره احتمالی قرار دارد.
برای ایران، مسئله تضمین و اطمینان از اجرای تعهدات طرف مقابل، اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
برای آمریکا نیز، مسئله این است که چگونه توافقی ایجاد کند که از نظر سیاسی در داخل این کشور قابل دفاع باشد.
به همین دلیل، هر توافق جدیدی اگر شکل بگیرد، احتمالاً بیشتر شبیه یک «تفاهم مدیریت بحران» خواهد بود تا یک توافق بزرگ تاریخی.
یکی از مهمترین مؤلفههایی که در آینده پرونده ایران نقش خواهد داشت، امنیت انرژی است.
جهان طی سالهای اخیر تلاش کرده وابستگی خود به مسیرهای سنتی انرژی را کاهش دهد؛ اما واقعیت این است که خلیج فارس همچنان یکی از مهمترین مناطق انرژی جهان باقی مانده است.
هرگونه بیثباتی در این منطقه، پیامدهایی فراتر از کشورهای اطراف خواهد داشت.
از همین رو، حتی کشورهایی که با ایران اختلاف سیاسی دارند، از ایجاد یک بحران کنترلنشده در منطقه استقبال نمیکنند.
این مسئله یک واقعیت مهم ایجاد کرده است:
ثبات خلیج فارس به یک منفعت مشترک بسیاری از بازیگران تبدیل شده است.
البته این به معنای پایان رقابتها نیست.
کشورها همچنان برای افزایش نفوذ خود تلاش خواهند کرد، اما هزینههای بیثباتی باعث شده بسیاری از بازیگران به سمت مدیریت رقابت حرکت کنند.
یکی از تغییرات مهم در سیاست جهانی، فاصله گرفتن از نگاههای کاملاً صفر و یکی است.
در جهان امروز، بسیاری از قدرتها همزمان با یکدیگر رقابت و همکاری میکنند.
چین و آمریکا نمونه روشن این وضعیت هستند؛ دو رقیب بزرگ که در حوزههای مختلف اختلاف دارند، اما همچنان روابط اقتصادی گستردهای میان آنها وجود دارد.
در خاورمیانه نیز نشانههایی از حرکت به سمت مدیریت رقابت دیده میشود.
کشورهایی که سالها درگیر اختلافات عمیق بودهاند، در کنار حفظ تفاوتها، تلاش میکنند کانالهای ارتباطی خود را باز نگه دارند.
این تغییر، برای پرونده ایران و آمریکا نیز اهمیت دارد.
زیرا نشان میدهد که آینده لزوماً میان دو گزینه «تسلیم کامل» یا «تقابل کامل» تقسیم نمیشود.
فضای میانی، یعنی رقابت همراه با مدیریت بحران، میتواند یکی از واقعیتهای سالهای آینده باشد.
در چنین شرایطی، مأموریت دیپلماسی ایران فراتر از صرفاً مذاکره درباره یک متن توافق است.
دیپلماسی باید چند هدف را همزمان دنبال کند:
کاهش احتمال درگیری؛
حفظ ظرفیتهای راهبردی؛
کاهش فشارهای اقتصادی؛
افزایش تعاملات منطقهای و بینالمللی؛
جلوگیری از شکلگیری اجماع جهانی علیه ایران.
این همان جایی است که اهمیت نقش دستگاه دیپلماسی و مذاکرهکنندگان مشخص میشود.
در چنین پروندهای، موفقیت تنها با امضای یک سند سنجیده نمیشود؛ بلکه با میزان توانایی در تبدیل شرایط دشوار به فرصت سیاسی ارزیابی میشود.
دیپلماسی در این سطح، هنر انتخاب میان گزینههای ناقص است؛ زیرا معمولاً هیچ راهحل کاملاً ایدهآل وجود ندارد.
یکی از درسهای مهم سالهای اخیر این است که قدرت بدون دیپلماسی، ممکن است به فرسایش طولانیمدت منجر شود؛ و دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت نیز ممکن است توان چانهزنی کافی نداشته باشد.
بازدارندگی برای هر کشوری یک ضرورت امنیتی است؛ زیرا مانع از آن میشود که طرف مقابل تصور کند میتواند بدون هزینه، اراده خود را تحمیل کند.
اما بازدارندگی به تنهایی نمیتواند همه مسائل را حل کند.
هیچ کشوری نمیتواند برای همیشه در وضعیت آمادهباش دائمی باقی بماند.
قدرت زمانی بیشترین اثر را دارد که بتواند به ثبات، امنیت و دستاورد سیاسی تبدیل شود.
به همین دلیل، ترکیب بازدارندگی و دیپلماسی، احتمالاً یکی از مهمترین مؤلفههای سیاست خارجی در سالهای آینده خواهد بود.
واشنگتن نیز با یک انتخاب راهبردی مواجه است.
آیا باید همچنان بر افزایش فشار تمرکز کند؟
یا باید به سمت مدلی حرکت کند که در آن، رقابت با ایران مدیریت شود؟
پاسخ به این پرسش، تنها به توانایی آمریکا مربوط نیست؛ بلکه به ارزیابی این کشور از هزینهها و دستاوردها بستگی دارد.
اگر سیاستگذاران آمریکایی به این نتیجه برسند که تغییر رفتار ایران از مسیر فشار گسترده ممکن نیست، احتمالاً تمایل به توافقهای محدود افزایش خواهد یافت.
اما اگر تصور کنند فشار میتواند امتیازات بیشتری ایجاد کند، چرخه تقابل ادامه خواهد یافت.
در نهایت، تصمیم آمریکا نه فقط بر اساس قدرت، بلکه بر اساس محاسبه هزینه و فایده اتخاذ خواهد شد.
پرونده ایران و آمریکا نشان میدهد که در جهان امروز، قدرت و دیپلماسی دو مسیر جدا از هم نیستند.
کشورها برای رسیدن به اهداف خود، هم به توان مقاومت نیاز دارند و هم به توان گفتوگو.
بازدارندگی میتواند مانع تحمیل اراده یکطرفه شود.
اما دیپلماسی است که میتواند از این وضعیت، یک راهحل سیاسی بسازد.
آینده خاورمیانه نیز احتمالاً نه با یک پیروزی مطلق برای یک طرف و شکست کامل طرف دیگر، بلکه با مجموعهای از توافقها، رقابتها و سازوکارهای مدیریت بحران شکل خواهد گرفت.
در این میان، ایران و آمریکا با یک واقعیت مشترک روبهرو هستند:
هیچکدام نمیتوانند دیگری را بهطور کامل از معادله حذف کنند.
و دقیقاً به همین دلیل، هر دو ناچارند میان قدرت و مذاکره، میان بازدارندگی و دیپلماسی، تعادل تازهای پیدا کنند.