صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

کاش پلاکش را برایم می‌آوردند | بی‌بی مرضیه با گذشت ۱۵ سال همچنان چشم به‌راه پسر جاویدالاثرش است

  • کد خبر: ۴۴۲۰۰۲
  • ۲۶ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۸
بی‌بی‌مرضیه پانزده سال است که پشت درِ خانه‌ای نشسته که سردر آن عکس پسرش نقش بسته است. پسری که با قسمی که از مادر گرفت، راهی سوریه شد.

به گزارش شهربانو، سیدحسین پسر اول خانواده بود؛ نه از آن پسر‌هایی که، چون اولی بود همه هوایش را داشته‌باشند، برعکس او بعد از فوت پدرش شد پدر خانواده و تکیه‌گاه همه؛ تا آنجا که وقتی شهید شد برادرهایش تازه طعم یتیمی را چشیدند.

پلاک خانه را پیدا نمی‌کنم؛ زنگ می‌زنم تا بیشتر توضیح دهد. توضیح بیشترش این است: «عکس سیدحسین، شهیدم، را سردر خانه زده‌اند.» همین جمله را بی‌کم‌وکاست به راننده جوان می‌گویم. وقتی خانه را پیدا می‌کنیم، رو به من می‌کند و می‌گوید: «چقدر سخت است مادر آدم در خانه‌ای زندگی کند که سردرش عکست را زده باشند.»

بی‌بی‌مرضیه دم در آمده است؛ در چارچوب در آهنی راه‌راهشان، درست زیر عکس پسرش ایستاده و منتظر ماست. همان دم، گشاده‌رویی‌اش را نشان می‌دهد؛ من و دخترک عکاس را مادرانه در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد؛ پر از آرامش. آن‌قدر که با خودم می‌گویم: آدم چطور دلش می‌آید چنین مادر‌هایی را بگذارد و برود!

یکی را هدیه دادم

سیدحسین سجادی از شهدای مدافع حرم است. بی‌بی خانم باوجود اینکه از دوران قبل از جنگ ایران و عراق به مشهد آمده، اما همچنان ته لهجه افغانستانی‌اش را دارد و جمله‌بندی‌هایش همان‌طوری است حتی کلماتی که استفاده می‌کند: «حسین برای همه ولایت داشت.»

سرحرف را از سالی باز می‌کنم که پسرش به دنیا آمد. سالش یادش نمی‌آید؛ فقط می‌داند سال ۱۳۹۰ که شهید شد، ۲۷ سال داشت.

همان‌طور که توی آشپزخانه مشغول پیدا کردن استکانی برای ریختن چای است، لبخندی می‌زند و می‌گوید: من در این خانه با دخترم زندگی می‌کنم. الان همه به کربلا رفته‌اند. امیرعلی، پسر سیدحسین هم رفته است؛ سید یک دختر هم داشت که بیمار بود و فوت کرد.‌

می‌پرسم به‌جز سیدحسین فقط همین یک دختر را دارید؟ می‌گوید: همین یک دختر را دارم و پنج پسر داشتم که یکی را دادم برای رضای خدا. سیدحسین پسر بزرگم بود. خیلی شجاع بود. همیشه می‌گفت آدم ترسو باید توی قفس زندگی کند. کارش در بازار رضا (ع) بود و زبان‌های زیادی بلد بود. عربی، پاکستانی و ترکی. اینها را توی بازار یاد گرفته بود و کلاس هم رفته بود؛ آن‌قدر عربی‌اش خوب بود که در سوریه فرمانده‌شان به او گفته بود از وقتی بچه‌ها را با تو درمانگاه می‌فرستیم حالشان خوب می‌شود وگرنه تا قبل از این به همه یک دارو می‌زدند. سید از وقتی پدرش فوت کرد همه بار زندگی روی دوشش بود؛ روزی که شهید شد برادرهایش گفتند یتیم شدیم.

برای زن‌بابایش چادر دوخت

پدر سید نزدیک به بیست سال پیش فوت کرده است. از همان زمان، بی‌بی‌خانم کمر همت بسته و کار می‌کند تا بار زندگی خود و فرزندانش بر دوش کسی نباشد. حسین بزرگ‌تر که می‌شود، کمک‌دست مادر می‌شود؛ پسری که با روضه‌های امام حسین (ع) بزرگ شده است. بی‌بی‌خانم می‌گوید: چادر برایش خیلی مهم بود؛ نه اینکه فقط چادر بر سر بیندازی، بلکه حتی یک تار موی تو هم دیده نشود، برایش اهمیت داشت. در فامیل برای هر کسی که چادر نداشت، پارچه می‌خرید و به من می‌داد تا برایش چادر بدوزم. می‌گفت، چون بلد نیستند چادر را سر کنند، برایشان کش هم بدوز که بتوانند آن را نگه دارند. یک‌بار ایام عید بود که یک پارچه مشکی آورد تا چادر بدوزم؛ خیال کردم برای من خریده است. با خودم گفتم اگر برای من بود که همان روز عید می‌داد. گفت: برای چادر کش هم بدوز، چون آن‌کسی که می‌خواهد سر کند، کش لازم دارد. چادر را که دوختم، برد و به زنِ پدرش هدیه داد. شوهرم به‌جز من، زن دیگری هم داشت که چادر نداشت؛ حسین برای او چادری دوخت و داد و گفت: از این به بعد این را بپوشید. کل فامیل می‌دانستند که او روی چادر حساس است. می‌گفت: برای خانواده ما که سید هستیم و اولاد حضرت زهرا (س)، خوب نیست که چادر نپوشیم. حسین فقط روی خانواده حساس نبود، برای همه ولایت داشت. حتی وقتی در بازار مرکزی مغازه مانتوفروشی داشت، لباس‌های بلند و آستین‌دار می‌فروخت. وقتی طفل بود، همیشه با «بسم‌ا...» به او شیر می‌دادم و دعا و زیارت عاشورا می‌خواندم. فرزندم خیلی وقت‌ها با رفتارش به من درس می‌داد. بعضی وقت‌ها که می‌گویند: «حسین از تو یاد گرفته»، می‌گویم من رعایت می‌کردم، اما نه به اندازه حسین. همیشه از خانواده‌هایی که دختر داشتند خواهش می‌کرد سر دخترهایشان چادر کنند. اخلاق خوبی داشت؛ مثل موم عسل بود، اما برای چادر، آهن می‌شد.

بچه من به من درس می‌داد

وقتی ۲۴ سالش بود، رخت دامادی تنش کردند. بی‌بی‌خانم می‌گوید: فرزندم به من درس می‌داد. برای دخترخاله‌اش رفتیم خواستگاری؛ وقتی می‌خواستم برای خواستگاری بروم، گفت من نمی‌آیم. پرسیدم چرا؟ گفت:، چون دخترخاله چادر ندارد. سریع من و خواهر، یک‌قواره چادر دوختیم و سید آمد. روز بعد گفتیم می‌خواهیم برای خرید برویم؛ دوباره گفت برای خرید نمی‌آید! پرسیدم چرا؟ گفت:، چون زهرا چادر سر می‌کند، اما موهایش بیرون است. رفتم و برای چادرش کش دوختم. وقتی زهرا با آن چادرِ کش‌دوز در کوچه آمده بود، همه دوستانش نگاهش می‌کردند. دوست داشت فرزند اولش دختر باشد، اما پسر شد و نامش را امیرعلی گذاشت. وقتی به سوریه رفت، زهرا باردار بود و هنوز مشخص نبود جنسیت بچه دختر است یا پسر. او گفته بود: هر زمان جنسیت بچه معلوم شد، اگر دختر بود همان لحظه زنگ بزنید و خبر بدهید. وصیت کرده بود که اگر شهید شد و فرزندش دختر بود، نام او را زینب بگذاریم؛ که همین‌طور هم شد.

به ۳ ماه نرسید

از بی‌بی‌خانم می‌خواهم از روزی بگوید که سید تصمیم گرفت به سوریه برود. می‌گوید: همیشه می‌خواست به جنگ برود. من مانع راهش نبودم، اما برادرانش می‌گفتند: اگر بروی، یتیم می‌شویم. او من و همسرش را راضی کرد تا برگه را امضا کنیم. برگه را امضا کردیم و تا پای اتوبوس بدرقه‌اش هم رفتیم، اما عمویش فهمید و آمد و حسین را پایین آورد. وقتی به خانه برگشت، تا بیست روز به بازار نرفت. چیزی نمی‌خورد؛ حالش بد بود و گریه می‌کرد.

گفتم: اگر می‌خواهی به جبهه بروی، بیا تا من برگه را امضا کنم و بروی. گفت: بین خودمان می‌ماند؟ قول می‌دهی به کسی نگویی؟ گفتم: قول می‌دهم. گفت: قسم بخور که فقط بین من و تو می‌ماند. قسم خوردم و برگه را امضا کردم. اگر برگه امضای ما را نمی‌خواست، خیلی پیش‌تر از اینها رفته بود. روز بعد که قرار بود اعزام شود، از ساعت چهار صبح بیدار بود. ناهار را که خوردیم، او را تا پای اتوبوس‌ها بردیم؛ حسین رفت. همان‌طور که روی زانو در میان خاک‌ها نشسته بودم، همسرش روی پایم غش کرده بود و پسرش روی شانه‌ام گریه می‌کرد. قرار بود هر سه ماه یک‌بار برگردد، اما به سه ماه هم نرسید.

قبرش خالی است

سیدحسین سجادی راهی سوریه می‌شود. هر بیست روز یک‌بار که زنگ می‌زد، به مادرش فقط یک چیز می‌گفت: «دعا کن شهید شوم.» بی‌بی‌خانم می‌گوید: زنگ که می‌زد، می‌گفت دعا کن شهید شوم. می‌گفتم اگر شهید شوی با این گردان آدمی که مخالف رفتنت به جبهه بودند، چه کنم؟ تازه سفر‌های مکه، کربلا و سوریه‌ای که قولش را به من داده بودی، هنوز به گردنت است. اینها را که گفتم، دیگر چیزی نگفت. قرار شد دو روز بعد زنگ بزند که دیگر زنگ نزد. مکه‌ای که قول داده بود هنوز به گردنش است، اما پس از شهادتش هم به سوریه رفتم و هم به کربلا. از حسین برای من حتی یک قطعه استخوان هم نیاوردند؛ کاش دست‌کم پلاکش را برایم می‌آوردند. اکنون قبری در قطعه شهدای مدافع حرم دارد، اما خالی است.‌

می‌پرسم چه شد که از سیدحسین برایتان چیزی نیاوردند؟ می‌گوید: پس از شهادتش، یکی از دوستانش به خانه ما آمد و تعریف کرد که با ۱۶۰۰ نفر از لشکر فاطمیون به منطقه‌ای در سوریه رفته بودند. سکوت منطقه، فرمانده را به شک می‌اندازد. حسین می‌گوید: بگذارید من بروم و وضعیت را بررسی کنم. فرمانده اجازه نمی‌داد؛ چون حسین به زبان عربی مسلط بود، همیشه می‌گفت تو برای ما کارایی داری. اما در نهایت راضی می‌شود. قرارشان این می‌شود که اگر تیر هوایی شلیک کرد، یعنی منطقه ناامن است. او میان ساختمان‌ها می‌رود و شروع می‌کندبه گفتنِ «لبیک یا حسین (ع)» و «لبیک یا زینب (س)». هم‌رزمش می‌گفت آن‌قدر رویش تیربار خالی کردند که سینه‌اش سوراخ‌سوراخ شده بود، اما در همان حال زانو زد، اسلحه را تکیه‌گاه کرد و شروع به تیراندازی کرده بود تا دیگران خبردار شوند که منطقه ناامن است. میان آن ۱۶۰۰ نفر، تنها حسینِ شجاع من پیش‌قدم شد و شهید شد؛ او جان هم‌رزمانش را نجات داد و به آنچه می‌خواست،

رسید.

*****

صورت نازنینش پر از اشک می‌شود. شاید اینکه از حسین هیچ‌چیز برایش برنگشته بیش از هرچیز آزارش می‌دهد. بعد از پانزده سال امید دارد که شاید یک قطعه استخوان یا حداقل پلاکش را برایش بیاورند. وقتی می‌پرسم خوابش را می‌بینید؟ می‌گوید با چشم باز به دیدارم می‌آید.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.