بلیتها تمام شده بود. برای چندمین بار بود که سایت را باز میکردم بلکه یک صندلی خالی پیدا شود. یک بار تاریخ را پستر و پیشتر میزدم، یک بار ساعتها را؛ اما با فشار دادن هزارباره «جستوجو» هم نمیشد که نمیشد! گوشی را گذاشتم کنار و زیرلب گفتم: «یا امام رضا انگار قسمت نیست...»
خیلی از ما زیارت را همین طور شناختهایم. زیارت برایمان همیشه از ایستگاه راه آهن شروع میشود یا از فرودگاه یا از جادهای که آخرش گنبد طلایی حرم ذوق رسیدن را توی دلت میکارد. اصلا انگار تا بلیت نگیریم، کوله مان را برنداریم و چشممان به آن گنبد و پایمان به آن صحن نرسد حتی نمیتوانیم توی دل خودمان به خودمان بگوییم: «زائریم». سالها حسرت زیارت را گوشه دلمان نگه میداریم و هر بار که نام امام رضا (ع) را میشنویم یا تصویری از حرم میبینیم، آهی از ته دل میکشیم و میگوییم: «خدایا قسمتمان کن.»
من سالها زیارت را به جغرافیا گره زده بودم ولی هرقدر بیشتر با زیارت نامهها خو میگرفتم، آرام آرام حس میکردم آنها دارند چیز دیگری به من یاد میدهند. درست است که گاهی با حمد خدا شروع میشوند، گاهی با شهادت دادن، گاهی با اذن ورود و گاهی آماده کردن دل، ولی همه شان با همه این مقدمهها آدم را به یک جا میرسانند؛ به «السلام علیک»!
من در سلام زیارت نامهها گیر کردهام! سالها این سلام را خوانده بودم. مثل خیلی از جملههای آشنای زیارت نامه که آدم از بس تکرارشان کرده دیگر کمتر بر آنها مکث میکند، اما یک جا با خودت میگویی این سلام چقدر حرف دارد؟ به جاده که سلام نمیکنیم. به شهر که سلام نمیکنیم. حتی به گنبد هم سلام نمیکنیم. سلام همیشه برای یک نفر است؛ برای کسی که مطمئنی صدایت را میشنود.
حتی در نیمه شب از اتاقی کوچک که سکوت همه جا را پر کرده و نه گنبدی مقابل آدم است، نه صحنی، نه رواقی، نه دعایی خوانده شده، نه حاجتی بر زبان آمده، اما حرفها از همان سلام راه خودشان را پیدا کردهاند! آنجا بود که دیگر آن کسی که کنار ضریح ایستاده بود و آن کسی که هزار کیلومتر آن طرفتر سلامش را به امام میرساند برایم دو انسان متفاوت نبودند؛ یکی به زیارت حرم رسیده بود و دیگری به زیارت صاحب حرم!
شاید راز ماندگاری مشهد همین باشد. اگر همه چیز در جغرافیا خلاصه میشد، امام رضا (ع) فقط صاحب شهری در خراسان بود؛ اما قرن هاست نام او برای میلیونها انسان، دور از آن گنبد و صحن و رواق، مأمن و قرار شده است. آدم از یک جایی به بعد میفهمد امام رضا (ع) فقط مقصد سفر نیست؛ مقصد دلهایی است که هر وقت از همه جا بریدهاند، راهشان به نام او رسیده است.
من آن روز فهمیدم که زیارت فقط سفر نیست. زیارت نسبتی است که با یک سلام جان میگیرد. سلامی که نه بلیت میخواهد، نه ویزا، نه مرز میشناسد و نه فاصله. نسبتی که فقط برای روزهای خوش نیست و در لحظههای استیصال و تنهایی هم همراه آدم میماند. این سلام، آدرس خانهای امن است که برای رسیدن به آن، لازم نیست کیلومترها را پشت سر گذاشت.
شاید هنوز هم بلیت پیدا نشود. شاید هنوز هم راه مشهد برای خیلی از ماها باز نباشد، اما از روزی که فهمیدم میان من و امام، همیشه راهی به نام «سلام» باز است دیگر هیچ وقت خودم را دور از او ندیدهام.
***
ما از همان روز، هر روز سال زائر شماییم آقای رئوف:
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا»