محمدآقا، صحن گوهرشاد است

  • کد خبر: ۴۴۲۳۱۱
  • ۱۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۰
محمدآقا، صحن گوهرشاد است
محمدآقا از تمام ایران، به صحن گوهرشاد شبیه‌تر است. مهربان. صمیمی. صبور. زیبا و امن.

از وقتی سروکله آن میهمان ناخوانده مرموز توی سر محمدآقا پیدا شد، انگار که یک توپ داغ سربی افتاده باشد وسط اسفنج نرم و صاف و لطیف زندگی خاله، حفره‌ای سیاه، صورت زندگی زیبایشان را مکدر کرد. محمدآقا یک مجموعه کم نظیر از خوبی و صفا و صمیمیت بود. غصه محمد آقا، غصه همه خاندان شده بود. هربار محمدآقا از مطب دکتر برمی گشت، چشم همه فامیل به دهان خاله بود که یک خوش خبری بشنوند. مثلا دکتر گفته باشد اشتباه شده. بگوید توموری در کار نیست. بگوید جراحی لازم نیست.

بگوید همه چیز با همین جلسات شیمی درمانی تمام می‌شود، اما دکتر حرف‌های خوبی نمی‌زد. برخلاف محمدآقا که مثل همیشه امیدش به خدا بود. آدم از استقامتش زانو سست می‌کرد و شرمش می‌گرفت که دارد ریز ریز در غم بیماری محمدآقا آب می‌شود. این مابین، خواهرزاده، دختر نازک دلی بود که هربار گوشی تلفن را برمی داشت تا احوال محمدآقا را بپرسد، اول آب دهانش را قورت می‌داد بعد صدایش را صاف می‌کرد، آن وقت یک لبخند پهن طبیعی سنجاق می‌کرد روی لب هاش و با صدایی شبیه به مجری‌های اول صبح رادیو، تمام انرژی اش را جمع می‌کرد تا برای چند ثانیه، خاله را با کلماتش نوازش کند: سلام البرز و دماوندم! سلام عسل سبلانم! سلام رشته کوه‌های زاگرس! سلام تخت جمشیدم. خاله به چشم او، شبیه به ایران استوار و باصلابت بود.

یک ایستادگی عجیبی در همراهی خاله با همسرش دیده می‌شد که آدم را یاد تمام جلوه‌های باعظمت وطن، می‌انداخت. خواهرزاده هربار به خاله یادآوری می‌کرد او قوی‌ترین زن این حوالی است، اما بعد که تلفن را قطع می‌کرد، اشک‌ها آن قدر بی اختیار زمین می‌افتاد که خودش یک تنه، دریاچه ارومیه می‌شد.

از وقتی دکتر محمدآقا را حواله داد به جلسات فشرده درمان و جراحی سر، نتیجه قطعی نداد، خواهرزاده، راه مشهد را پیش گرفت و آمد خودش را انداخت توی دامن امام رضا (ع). او یکی از هزاران زائری است که وقتی سر روی در‌های بزرگ ورودی صحن‌ها می‌گذارد، دارد به آخرین دستاویز جهان نگاه می‌کند.

اینجا می‌تواند بدون آن لبخند پهن سنجاق شده روی صورتش، هرقدر بخواهد گریه کند. زشت گریه کند.ضعیف به نظر برسد و تمام خوبان جهان را پیش خوب‌ترین خوب‌ها واسطه کند تا یک بار دیگر بتواند خاله و محمدآقا را در عافیت تمام ببیند. حالا اشک هایش را با پشت دست پاک می‌کند. تلفنش را برمی دارد و در حالی که سر، روی در ورودی صحن گوهرشاد تکیه می‌دهد، شماره خاله را می‌گیرد.

با همان صدای مجری‌های اول صبح، می‌گوید: سلام به صحن گوهرشاد برسون. خاله می‌خندد. صحن گوهرشاد کدام است! محمدآقا را می‌گوید. محمدآقا از تمام ایران، به صحن گوهرشاد شبیه‌تر است. مهربان. صمیمی. صبور. زیبا و امن. می‌گوید فقط به نیت صحن گوهرشاد به صحن گوهرشاد آمده. می‌داند دست خالی برنمی گردد. می‌خندد. با صدای خنده‌هایی که انگار مال خودش نیست. انگار دستی، خنده‌ها را توی حنجره اش کاشته باشد.

تلفن را قطع می‌کند. اشک‌ها دارد آرام آرام روی صورتش می‌خشکد. همان لحظه، شکار دوربین عکاس‌های حرم می‌شود. آن قاب، آن چهره، آن نگاه، شاید تنها چند ثانیه پس از اجابت یک دعا باشد که توسط یک عکاس ثبت شده. خدا را چه دیدی. شاید صحن گوهرشاد از صحن گوهرشاد حاجت گرفت.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.