صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

دست‌های همیشه مرهم | درباره بتول خورشاهی

  • کد خبر: ۴۴۳۸۹۴
  • ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۱
بتول خورشاهی پیش از آنکه پرستار روز‌های جنگ باشد، در خانواده‌ای مذهبی قد کشید. پدرش روحانی بود. وقتی نوجوان بود، سر از اجتماعات پیش از انقلاب درمی‌آورد.

مریم شیعه|‌ شهرآرانیوز؛ کلید سرجای همیشگی‌اش نیست. دوباره همه‌جا را نگاه می‌کند. شب از نیمه گذشته است و راهرو‌های بیمارستان آرام‌تر شده‌اند. جنگ، هر روز خودش را کشان‌کشان به اتاق‌های این بیمارستان می‌آورد؛ یک‌بار با ترکش، یک‌بار با گلوله. بتول، سال‌هاست پرستاری می‌کند. با درد غریبه نیست؛ با خون، با گریه، با اضطراب خانواده‌ها و با لحظه‌هایی که نفس بیمار می‌رود. با این حال بعضی شب‌ها حتی برای کسی که بار‌ها مرگ را به چشم دیده است، مرگ می‌تواند غریب و دلهره‌آور باشد. همین چند ساعت پیش، یکی از نیرو‌های سپاه به بخش آمد. نشسته بود کنار ایستگاه پرستاری و از برادر‌های بتول پرسیده بود. وقتی حرف به مرتضی رسید، دست برده سمت فانسقه‌اش و یک یادگاری کوچک به او داده. بعد هم گفته بود از طرف برادرت است و می‌خواست به دستت برسد.

همان لحظه دل بتول لرزیده بود. حسش می‌کرد. وقتی شب از نیمه گذشت و بیمارستان کمی آرام گرفت، دلشوره‌اش بیشتر شد. توی خلوت بخش، از جا بلند می‌شود و به یکی از همکارانش می‌گوید «برویم سردخانه؟» همکارش اعتنا نمی‌کند.

سردخانه این بیمارستان، جایی است که پیکر شهدا را همانجا نگه می‌دارند تا خانواده‌ها بیایند. تا چهره‌ای آشنا پیدا کنند و انتظارشان تمام شود. این بار از سوپروایزر می‌خواهد همراهش بیاید و او هم دست رد به سینه‌اش می‌زند. حس می‌کند همه از او فرار می‌کنند. خودش راه می‌افتد. دستش را سمت کلید می‌برد. کلید نیست. چند ثانیه همان‌جا می‌ایستد و بعد آرام زیر لب می‌گوید «إنا لله و إنا إلیه راجعون». وقتی کلید را پیدا می‌کند، سرمای سردخانه تا مغز استخوانش را می‌سوزند. سه پیکر آنجاست. یکی نوجوان پانزده ساله است، چهره دوم قابل شناسایی نیست و وقتی پارچه روی صورت سومین نفر را کنار می‌زند، مرتضی است. برادری که پشت سرش آب ریخته بود و دیگر قرار نیست از راهی برگردد. بتول خم می‌شود. صورت مرتضی را تمیز می‌کند. او را در آغوش می‌گیرد. می‌بوسد.

یک سال بعد، جایی دورتر از نیشابور و میان خاک و آب جزیره مجنون، باز در فاصله‌ای نزدیک به رزمنده‌ها می‌ایستد. بیمارستان نیست، چادر است. مجروح‌ها را پشت سرهم می‌آورند و یکی از آنها کودکی است که هر دو پایش از بالای ران قطع شده است. بتول بالای سرش می‌نشیند. صورتش را پاک می‌کند و پیشانی‌اش را می‌بوسد. پسربچه میان هوشیاری و ناهوشیاری، به بتول نگاه می‌کند و می‌گوید «مامان... به آقا بگو من نترسیدم» و بعد نفس‌هایش از شماره می‌افتد.

از نیشابور تا جزیره مجنون

بتول خورشاهی پیش از آنکه پرستار روز‌های جنگ باشد، در خانواده‌ای مذهبی قد کشید. پدرش روحانی بود. وقتی نوجوان بود، سر از اجتماعات پیش از انقلاب درمی‌آورد. مسیر کاری‌اش از حوزه درمان شروع شد. ابتدا در جمعیت شیر و خورشیدسرخ فعالیت کرد و بعد تجربه کار در مراکز درمانی مختلف را به دست آورد؛ از بیمارستان دکتر بسکی در گنبدکاووس تا شیرخوارگاه مشهد و بیمارستان امدادی نیشابور. جنگ که شروع شد، زندگی او هم مانند بسیاری از خانواده‌های آن روزگار تغییر کرد. برادرهایش راهی جبهه شدند. همسرش نیز با اتوبوس، رزمندگان را جابه‌جا می‌کرد. خودش، اما در بیمارستان ماند؛ جایی که مجروحان جنگ، پیش از رسیدن به خانه‌هایشان، از مقابل چشم‌های او عبور می‌کردند. تا اینکه آذر۱۳۶۱ رسید. مرتضی، برادرش، در جبهه سومار شهید شد و برای بتول، جنگ صورت جدی‌تری پیدا کرد. شهادت برادر، تصمیمی را که شاید مدت‌ها در ذهن داشت، قطعی کرد. در مراسم تشییع برادرش، پشت تریبون رفت و درخواست کرد نامش در نخستین اعزام به جبهه قرار بگیرد. خانواده شهدا را به سرعت اعزام نمی‌کردند. می‌گفتند هنوز داغ‌دارند و باید کنار خانواده بمانند. بتول، اما یک سال پیگیری کرد. برای او رفتن به جبهه ادامه دیداری بود که با برادرش در سردخانه داشت. سرانجام بهمن‌۱۳۶۲، بعد از ماه‌ها انتظار، همراه گروهی از نیرو‌های درمانی راهی منطقه شد و تا سال‌ها، جنگ را از فاصله‌ای نزدیک لمس کرد.

زخم‌هایی که بسته نشد

جزیره مجنون، در حافظه ما یادآور میدان جنگ است و برای بتول، مجموعه‌ای از آد‌م‌ها و قصه‌هاست. چهره‌هایی که روی تخت‌های ساده بیمارستان صحرایی خوابیدند و با کمترین امکانات تلاش‌کردند زنده بمانند و چهره‌هایی که دیگر به خانه‌هایشان برنگشتند. در آستانه عملیات خیبر، او همراه دیگر نیرو‌های درمانی وارد منطقه شد. چادر صحرایی چند وسیله محدود داشت و مجروحان، زخم‌های عمیق برداشته بودند. گاهی حتی باند کافی نبود و مجبور می‌شد از چفیه و تکه‌های لباس استفاده کند. کمی بعد از حضورش در جبهه، حمله شیمیایی عراق با گاز خردل اتفاق افتاد.

خیلی‌ها همان لحظه نمی‌فهمیدند چه بر سرشان آمده است. سرگیجه، تهوع و ضعف، تازه آغاز ماجرا بود. خود بتول و دیگر نیرو‌های حاضر در منطقه هم شیمیایی شدند، اما بعد از مدتی دوباره به همان منطقه برگشتند؛ جایی که هنوز مجروحان منتظرشان بودند. جنگ برای بتول، مجموعه‌ای از لحظه‌های انسانی بود. لحظه‌هایی که در آن، میان دود و خون، هنوز کسی دست دیگری را می‌گرفت.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.