چین در تحولات پس از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران برخلاف انتظارها، بیش از آنکه در قامت یک میانجی ظاهر شود، ترجیح داده است از فاصلهای حسابشده تحولات را دنبال کند. این رویکرد تفاوت معناداری با نقشآفرینی پکن در توافق ایران و عربستان دارد، جایی که چین با ورود مستقیم به میدان دیپلماسی، خود را بهعنوان میانجی و تسهیلکننده توافق معرفی کرد.
موضعگیریهای دیپلماتیک چین نیز عمدتا درراستای تسهیل خویشتنداری، برقراری آتشبس و فراهم کردن زمینه برای رسیدن به توافق بود. به بیان دیگر، آنچه در رفتار چین دیده میشود، نوعی بیطرفی محدود در چارچوب دیپلماسی این کشور است؛ رویکردی که بیش از آنکه بر ورود مستقیم به بحران استوار باشد، بر مدیریت بحران تمرکز دارد. این رویکرد را نمیتوان جدا از منافع اقتصادی و انرژی چین در غرب آسیا تحلیل کرد.
چین به نفت منطقه بهشدت وابسته است و تضمین عرضه نفت یکی از اصول مهم سیاست این کشور این منطقه محسوب میشود. همین اصل در روابط چین با کشورهای منطقه خلیج فارس، آمریکا، کشورهای اروپایی و سایر کشورها به نوعی منفعت مشترک تبدیل شده است؛ بنابراین برای پکن حفظ ثبات نسبی منطقه و جلوگیری از گسترش بحران، اهمیت زیادی دارد.
در مقطع کنونی راهبرد مطلوب چین نه ورود مستقیم به بحرانهای غرب آسیا، بلکه مدیریت آنهاست. پکن ترجیح میدهد ضمن حفظ نفوذ خود، از ورود به تعهدات سنگین امنیتی و نظامی پرهیز کند به همین دلیل نیز در شرایط فعلی با احتیاط در حال گسترش حوزه نفوذ خود و هماهنگی دیپلماتیک با کشورهایی مانند پاکستان، مصر و ترکیه برای تسهیل مذاکرات و فراهم کردن شرایط رسیدن به توافق است.
این رفتار نشان میدهد چین به دنبال مشارکت در فرایند مدیریت یا حتی حل بحران از مسیر دیپلماسی پشت پرده است، بدون آنکه بخواهد نقشی را که آمریکا در منطقه بر عهده دارد بهصورت مستقیم به چالش بکشد. در واقع پکن میخواهد اثرگذار باشد، اما این اثرگذاری الزاما نباید به معنای حضور آشکار و مستقیم در میدان باشد. انتظار چین در روزهای نخست جنگ این بود که تحولات به سرعت به سمت فروپاشی ایران و تغییر در ساختار سیاسی این کشور حرکت کند، اما چنین اتفاقی رخ نداد.
مقاومت ایران در جنگ دوازده روزه و پس از آن نیز ایستادگی ایران در تحولات بعدی باعث شد نگاه چین نسبت به پایداری، تابآوری و نمایش قدرت ایران تغییر کند. ایران از منظر چین، خط مقدم جبهه نبرد با آمریکا در منطقه غرب آسیا تلقی میشود بنابراین، پایداری ایران و ناتوانی در فروپاشی آن، از منظر راهبردی برای پکن اهمیت دارد و نوعی احساس امیدواری ایجاد کرده است.
با این حال، این اهمیت به معنای حمایت آشکار چین از ایران نیست. چین همچنان از ایران بهصورت صریح و مستقیم حمایت نمیکند و در عین حال، چالش معناداری نیز برای رژیم صهیونیستی و ایالات متحده ایجاد نکرده است.
روابط چین با آمریکا و رژیم صهیونیستی همچنان ادامه دارد و حجم تبادلات چین با رژیم صهیونیستی بالاست و بخش مهمی از این روابط اقتصادی و تجاری نیز به حوزه فناوریهای سطح بالا مربوط میشود و همین وابستگی به فناوریهای رژیم صهیونیستی، یکی از عواملی است که باعث میشود چین در شرایط فعلی تمایلی به ورود مستقیم و تقابلی با این رژیم نداشته باشد.
از سوی دیگر، پکن در حال حاضر قصد ندارد معماری امنیتیای را که آمریکا در منطقه ایجاد کرده به چالش بکشد، به همین دلیل نه بهصورت صریح از ایران حمایت کرده و نه چالش جدی و معناداری برای آمریکا و رژیم صهیونیستی ایجاد کرده است. اگر بخواهیم این سیاست را در ادبیات روابط بینالملل تعریف کنیم، شاید استراتژی مصونسازی یا موازنهگری راهبردی تعبیر مناسبتری باشد.
نتیجه این سیاست آن است که چین بدون ورود مستقیم به جنگ، توانسته به بازیگری مهم در پشت صحنه و در شکلدهی به مسیر تحولات تبدیل شود. هدف اصلی چین، حفاظت از منافع راهبردی خود و تضمین تداوم شبکه روابط ژئوپلیتیکی و اقتصادیاش با کشورهای منطقه است؛ بنابراین هم میخواهد رابطه خود با ایران را حفظ کند و هم روابطش با سایر کشورهای منطقه را از دست ندهد.
اما نکته مهمتر این است که چین در جنگ میان ایران، رژیم صهیونیستی و آمریکا برای حفظ روابط خود با همه طرفین با دشواری مواجه شده است. پکن به این نتیجه رسیده که سودمندترین راهبرد برای آن، جلوگیری از فروپاشی کامل منطقه است.
پس شرایط راهبردی مطلوب برای چین این است که جنگ و خصومت علیه ایران کنترل شود و به فروپاشی نظام جمهوری اسلامی ایران منجر نشود، اما در عین حال سطحی از خصومت میان ایران، رژیم صهیونیستی و آمریکا نیز ادامه داشته باشد. تداوم این سطح از تنش میتواند باعث شود آمریکا همچنان بخشی از تمرکز نظامی و امنیتی خود را در خاورمیانه و غرب آسیا حفظ کند.
این وضعیت مانع از آن میشود که واشنگتن بتواند تمام تمرکز خود را از منطقه خارج و آن را به شرق آسیا و مهار چین منتقل کند. از این منظر، چین تا حدی خواستار گرفتار ماندن آمریکا در باتلاق منطقه است، اما در عین حال تمایلی ندارد ایران فروبپاشد.
ایران از نظر ژئوپلیتیکی برای چین اهمیت دارد چرا که میتواند دروازه ورود به اوراسیا و یکی از نقاط مهم برای مهار چین توسط آمریکا و کشورهای غربی باشد. اما این اهمیت بهمعنای قرارگرفتن ایران در مرکز تمام شبکههای راهبردی و تجاری چین در خاورمیانه نیست. چین برای نفت و تجارت ایران میتواند جایگزینهایی پیدا کند؛ اما از نظر ژئواستراتژیک، حفظ رابطه با ایران و تداوم حیات نظام جمهوری اسلامی همچنان برای پکن اهمیت دارد.