روزهای اول به خیابان آمدنِ ما بود و غمی، بزرگتر از هر داغی که تا حالا دیده بودیم، روی دلمان آوار شده بود. طلبه جوانی که در مزار شهید گمنام محله ما میکروفون به دست میگرفت، طوری پرشور و حرارت حرف میزد که همه فکر میکردیم خانه پُرش ۱۰ روز یا دو هفته قرار است شبها از خانه بیرون بزنیم، اما حالا که مینویسم و میخوانید در دویستمین شب برپایی تجمعات قرار داریم و ما هنوز برای ایران ایستادهایم؛ داخل خیابان، داخل میدان. داخل پیاده روها. داخل تاریخی که از صبح نهم اسفند شروع شد!
بیت را زده بودند. چند ساعت بعدترش تلویزیون خبر شهادت رهبر انقلاب را اعلام کرد و روز به شب رسید! شبی که دیگر قرار نبود با طلوع آفتاب تمام شود. ما از همان شب به خیابان آمدیم و داغ بزرگمان را هم آوردیم و بین خودمان تقسیم کردیم. اولش انگار آمده بودیم عزاداری کنیم یا مثلا آمده بودیم کُری بخوانیم و نشان دهیم که این حمله قرار نیست آخری از ماجرای ما را رقم بزند، اما شب به شب قصهها تغییر کرد و خیابانها پر از آدمهایی شد که قصه هایشان با هم فرق داشت.
خیابان پر شد از «ما» که آدمهایی بودیم که اینجا را خانه خود میدانستیم و میخواستیم کنار هم باشیم و یک دغدغه مشترک داشتیم: هیچ کدام نمیخواستیم دنیا ایران را ترسیده و عقب نشسته ببیند. آن شب شاید خیال میکردیم خیابان فقط جای عزاداری است، جایی برای اینکه داغ را با آدمهای دیگری تقسیم کنیم.
شب بعد دوباره آمدیم و شبهای بعدتر. چیزی که همان اول در واکنش به یک صبح تلخ شکل گرفته بود، کم کم شکل دیگری پیدا کرد و پرچم مبارکِ ایران، پرچم محور مقاومت، عکس رهبر شهید و رهبر رشید به ثابتترین تصاویر این شبها تبدیل شد؛ و حالا که در آستانه دویستمین شب تجمعات شبانه قرار داریم، این عدد از هر چیز دیگری گویاتر است.
حالا دیگر شبها آن قدر یکی یکی روی هم جا گرفتهاند که دیگر نمیشود فقط درباره «یک تجمع» حرف زد. حالا اینجا چیزی از جنس بقا شکل گرفته است، ماندنی که هر شب، با آمدن آدم ها، بالا رفتن پرچم و خالی نماندن خیابان، خودش را دوباره نشان میدهد.
حالا دیگر ماجرا فقط این نیست که شبها دور هم جمع میشویم. هر شب، چیزی از شب قبل با ما میآید، آدم ها، پرچم ها، خاطرهها و همان داغی که از صبح نهم اسفند با خودمان آوردهایم. شبها گذشتهاند، اما آنچه از آن شب با خودمان برداشتهایم، هنوز در خیابان است. حالا نزدیک دویستمین شبیم. همان قدر که این عدد بزرگ شده، آن شب هم از ما دور نشده است. ماندیم و خواهیم ماند!
اسفند ۱۴۰۳ در بحبوحه مذاکره دوباره با آمریکا: «مذاکره با این دولت آمریکا، نه تنها تحریم را رفع نمیکند، بلکه باعث کورشدن گره تحریمها و افزایش فشارها میشود و به مطالبات و زیاده خواهی جدید امکان مطرح شدن میدهد.» بهمن ۱۴۰۴ پس از اعزام ناوهای آمریکایی: «قویترین ارتش دنیا ممکن است گاهی آن چنان سیلی بخورد که از جا نتواند بلند شود.
مدام میگویند ما ناو فرستادیم طرف ایران. خیلی خب، ناو البته یک دستگاه خطرناکی است، اما خطرناکتر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد.» حالا که تیک حضور این مردم به دویست رسیده است، معنای آن حرف رهبر شهیدمان را بهتر میتوانم درک کنم. باوجود این، همچنان منتظرم تا ببینم که چگونه این مردم کار را تمام خواهند کرد.