مهر که میآمد زندگی هم تازهتر میشد. پاییز، این پادشاه زرین فصلها هم همراهش میآمد. تماشایی داشت این آمدن. اکنون بزرگتر شدهام. همه چیز تغییر کرده است. خیلی دوست دارم بدانم برای بچههایی که مدرسه میروند مدرسه همان طعمی را دارد که برای ما داشت؟! همانقدر شیرین، همانقدر مطبوع و دلپذیر؟! فکر نمیکنم.
مدرسههای بزرگ با حیاطهای وسیع، نوازش نسیم پاییز توی کوچههای دالانوار شهر. بیشتر مسیر مدرسه را پیاده میرفتیم. به ظاهر داشتنها کم، نداشتنها زیاد بود اما در واقع همه چیز داشتیم. راحت میرفتیم و میآمدیم.
وه! که چه بویی داشت آن مهر. وه! که چه عطری داشت آن مهر.
هر وقت عطر پاییز میآید دلم میلرزد. اصلا پاییز فصل قشنگی است. خب با بوی مدرسه هم که همراه میشود دلانگیزتر میشود شاید هم برعکسش درست است یعنی فکر کنیم این مدرسه است که به پاییز جان میدهد. نه! نه! دوتاییشان هم قشنگاند.
هر سال از اواسط شهریور بوی تازگی کتاب میپیچد توی سرم. اصلا پاییز تقویمها هنوز نرسیده من بوی پاییز را میفهمم. بعضی وقتها هم مالکیت این عطر و بو در ذهنم این قدر زیاد میشود که حتی وسط زمستان و تابستان هم آن را مجسم میکنم. با خودم میگویم چه خبر است هنوز خیلی مانده است. بالأخره به آن شور و مستی میرسم تا مرز دیوانگی هم میروم، تا جایی که حتی بعضی روزها که توی کوچههای مهر گم میشوم قطره اشکی هم میچکد و سرازیر میشود. طعم اشکهایم شور است؛ اشکم گرم است، گونههای من سرد.
...پول توجیبیها را بگو. چاشتها را بگو. از آن شیرینتر بوی تازگی کتاب و دفترهایمان، بوی مدادها وقتی تراشش میکردیم....
کافی بود فقط یک کیف تازه برایمان میخریدند یا یک کفش نو. چقدر ذوقزده میشدیم. دفترها آنقدر متنوع نبود که الان هست؛ اما چه عشقی داشتیم نسبت به همین تازگیها. تازگیهای کوچک و در عین حال بزرگ. گاهی هم میدیدم بعضی بچههای کلاس همان دفترهای سال قبل را که مقداری برگه سفید داشت برای دفتر مشقشان استفاده میکردند یا حتی با پاککن سطرهایی که با مداد سیاه و گلی نوشتهاند پاک میکردهاند و از همانها برای دفتر مشق سال تازه تحصیلی استفاده میکردند.
آن موقعها فرمها فقط تیره بود اصلا فرمی در کار نبود فقط مجبور بودیم سیاه و سورمهای بپوشیم و حسرت پوشیدن لباسهای رنگی در آن سن و سال به دلمان ماند.
یادم میآید روز اول مدرسه گاهی بچهها ترس داشتند پا به مدرسه بگذارند و یک لحظه هم از پدر یا مادر جدا نمیشدند. گرچه امروز این قصه کمتر شده است اما خواندن کتاب «مدرسه چه خوبه» برای همان پدر و مادرهایی است که کودکانشان نگران روز نخست مدرسه هستند. نویسنده کتاب «مدرسه چه خوبه» دلیلهای ترس لولا شخصیت اصلی داستان از رفتن به مدرسه را بهخوبی بیان میکند و بهواسطه صحبتهای چارلی، برادر لولا به آنها دلگرمی میدهد. نقطه اوج این دلگرمیها آنجاست که لولا با پیداکردن یک دوست جدید و واقعی تمام ترسهایش را فراموش میکند.
لورن چایلد، نویسنده و تصویرگر و فراز پندار مترجم آن است و ناشر آن انتشارات نردبان است.