صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

مسافر سنت در هزاره سوم (٢٧)

این هم شانس رفیق ماست!

  • کد خبر: ۵۷۸۲
  • ۰۴ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۶
حجت الاسلام محمدرضا زائری کارشناس مسائل فرهنگی

شنبه- مردی که توی پیاده‌رو قدم‌زنان مشغول صحبت کردن با تلفن همراه است، با دیدن من سری تکان می‌دهد و جلو می‌آید و هم‌زمان به شخصی که پشت خط است، می‌گوید: همین الان با فلانی همراه هستم، با او صحبت کن! و بعد بدون مقدمه گوشی تلفن را به من می‌دهد! سلام می‌کنم و به شخص ناشناس آن‌سوی تلفن می‌گویم: مردم توی خیابان لعبتی تور می‌کنند، این رفیق شما آخوند پیدا می‌کند! طرف از خنده ریسه می‌رود و می‌گوید این هم شانس رفیق ماست!
یکشنبه- توی بانک رئیس شعبه که از دور مرا دیده است، جلو می‌آید و اظهار لطف می‌کند و می‌گوید: دو، سه روز پیش هم دیدم که برای پرداخت اقساط آمده بودید. نه به شما که هفته‌ای سه‌بار دنبال پرداخت قسط هستید، نه به آن‌ها که میلیاردی بدهکارند و پیدایشان نیست! می‌گویم راستش من هم برای وام چندمیلیونی دارم می‌آیم. به من هم اگر چندمیلیارد بدهند، شاید دیگر پیدایم نشود! خودش و همکارش می‌خندند و بعد حرف‌هایی می‌زنیم که نوشتنی نیست!
دوشنبه- روی پله‌برقی مترو صدای موسیقی نرمی به گوشم می‌خورد و نغمه‌ای؛ باز ای الهه ناز با دل من بساز... کاین غم جان‌گداز برود ز برم! صدا حس و حال پیری غلامحسین بنان را دارد، اما خسته و بی‌رمق می‌خواند: گر دل من نیاسود از گناه تو بود... بیا تا ز سر گنهت گذرم! به پاگرد پله‌ها رسیده‌ایم و روی پله‌برقی دوم صدا واضح‌تر است و چقدر دل‌نشین: باز می‌کنم دست یاری به سویت دراز... بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم! حالا در آستانه خروجی ایستگاه خواننده را می‌بینم که کنار دستگاه پخش کهنه‌ای نشسته است. پیرمرد هم دستش می‌لرزد و هم صدایش! اگر پیامبر(ص) اینجا بود، نهیب می‌زد که تا جان داشت از او کار کشیدید و اکنون در پیری و ناتوانی رهایش کرده‌اید؟ پیامبر(ص) که نیستم، معجزه‌ام فقط به‌اندازه یک اسکناس تاخورده است. خوش‌حال می‌شود!
سه‌شنبه- پیاده‌روی همیشه دلپذیر است، اما در پاییز شاعرانه‌تر و زیباتر می‌شود! برگ‌های خشک زیر پاهای رهگذران خرد می‌شوند، گویی برگ‌های تقویم رومیزی است! از طراوت روزهای بهاری به سبزی پرحرارت تابستان و سپس روزها و هفته‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای، روزها هم زیر پاهای زندگی خرد می‌شوند تا زمستان و بی‌برگی و خشکی و تنهایی!
چهارشنبه - ترک موتور سوارم و مرد میان‌سال یک‌جورهایی همشهری‌ام درآمده و توی ازدحام صداهای خیابان با لهجه‌ای شیرین خاطره تعریف می‌کند. توی یک خیابان فرعی وقتی سرعت را کم می‌کند که از عرض کوچه‌ای بگذرد، مردی با دست به شانه من و سر او مشت می‌زند و با حالتی توهین‌آمیز چیزی حواله‌مان می‌کند! مرد صاحب موتور عصبانی شده و می‌خواهد موتور را متوقف کند و پیاده شود. می‌گویم برو، اعتنا نکن! و اصرار می‌کنم که حرکت کند. توی راه غر می‌زند؛ ما که به او کاری نداشتیم! می‌گویم اتفاقا همین جاها باید به روی خودت نیاوری و بگذری! می‌گوید: حاج‌آقا به خدا اگر شما نبودی الان روزگارش سیاه بود!
پنجشنبه- اطراف دانشگاه مشغول تماشای ویترین کتاب‌فروشی‌ها هستم که یکی از استادان دانشکده ادبیات را بعد از مدت‌ها می‌بینم. سال‌ها قبل هردو شاگرد یکی از بزرگان فرزانه و دانشور بوده‌ایم . حرف‌های سرپایی‌مان که به خانواده آن مرحوم می‌رسد، با تلخی می‌گوید: اکنون خانواده آن بزرگوار برای نان شبشان گرفتارند و همان‌ها که در زمان حیاتش برای گرفتن عکس یادگاری با او در صف می‌ایستادند، اکنون جواب سلام خانواده‌اش را نمی‌دهند!

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.