فیاض - «آتشنشانی شغل نیست، عشق است.» این عبارت، تعبیر بسیاری از آتشنشانان جان برکف است که با وجود سختیهای بسیاری که در کارشان متحمل میشوند، باز هم عاشقانه پایبند شغل خود هستند. جنگ آتشنشانان با آتش تمامی ندارد. آنها وقتی در ایستگاه صدای آژیر را میشنوند حتی لحظهای را برای رسیدن به محل حادثه تلف نمیکنند تا هر چه زودتر برای نجات جان و مال مردم، دل به حادثه بزنند؛ و بسیار پیش میآید درست زمانی که همه افراد خانواده دور هم جمع میشوند، این فداکاران از خانه و کاشانه خود دور میمانند تا در خدمت امدادرسانی به مال و جان مردم باشند.
اینجاست که درک بالای همسر و فرزندانشان بهوفور به چشم میخورد. در این گزارش مهمان وحید برکپور، آتشنشان پیشکسوت محله سجاد، شدهایم که فقط یک ماه دیگر از مدت خدمتش در این رسته باقی مانده و روزهای نزدیک به بازنشستگی را سپری میکند.
خدمت به مردم
سال1345 در مشهد به دنیا آمدم. اکنون با 27سال سابقه کار آتشنشانی، در جایگاه فرمانده ایستگاه6 مشغول به خدمت هستم. سال1371 در سازمان ممیزی شهرداری استخدام شدم. این سازمان با عملکرد برداشت بناهای مسکونی و تجاری فعالیت دارد. طرحی است که برای برداشت نوع بافت شهر اجرا میشود. این طرح که تمام شد، همه همکاران، بنا به نیاز شهرداری در زیرمجموعههای شهرداری جذب شدیم. 3سازمان برای ادامه فعالیتم به من پیشنهاد داده شد که من آتشنشانی را انتخاب کردم. البته در ابتدا به دلیل اینکه شناختی از این سازمان، حرفه و فن و فنون آن نداشتم، علاقهای در وجودم نبود. در سال1374 بنا به غریزه انساندوستی و کمک به مردم وارد سازمان آتشنشانی شدم.
هر نیرویی که وارد آتشنشانی میشود، از خدمت در پُست تلفنچی و بیسیمچی شروع به کار میکند. سپس بهعنوان یک مأمور ساده در خودرو سری دوم مشغول میشود و سپس در جایگاه مأمور سری اول قرار میگیرد. این ارتقای جایگاهها در طول زمانهای مختلف و بنا به پیشرفت کاری و با صلاحدید فرمانده شیفت امکانپذیر است. من این مدارج را طی کردم تا اینکه معاون شیفت شدم و درکمتر از 3ماه، در جایگاه فرمانده شیفت قرار گرفتم و بعد از 2سال به ایستگاه3 که بزرگترین ایستگاه لجستیک و آموزشی از نظر تعداد خودرو و کارکنان در استان است منتقل شدم. مدتی بعد به ایستگاه9 شهدا ورود پیدا کردم که ایستگاهی بسیار پُرکار است و حجم کاری سنگینی دارد. در حال حاضر حدود یکسال ونیم است که در ایستگاه6 فعالیت دارم.
حس آرامش
یک آتشنشان خوب، وقتی موفق است که همسر نمونهای داشته باشد که در تمام مسیر او را همراهی و کمک کند. زیرا درست است که طبق قانون ساعت حضور ما در سازمان تعریف شده است، اما در واقع ساعت کاری مشخصی نداریم و هر زمان که حادثهای رخ بدهد باید فوری در محل حاضر شویم. به جرئت میتوانم بگویم فقط نصف زمانی را که از زندگی مشترکمان میگذرد با همسرم سپری کردهام. (حدود 13سال از 26سال) با اینکه همسرم هم شاغل بود اما من هیچ وقت، هیچ کمبودی را در زندگیام احساس نکردم و به همین دلیل آرامش خاطر خاصی در محل کار و خانه حس میکنم و همیشه خود را مدیون همسرم میدانم. همسرم مسئولیت اداره خانه و تربیت تنها فرزندمان را به عهده داشته و در طول این سالها ثابت کرد که بهخوبی توانسته است از پس آنها بربیاید.
شرایط زندگی طوری برایم فراهم شده که اگر به گذشته برگردم و امکان انتخاب شغل دوباره داشته باشم، باز هم آتشنشانی را انتخاب میکنم، آتشنشان بودن یعنی عشق، کاری که از عهده هر کسی برنمیآید، آتشنشانی با جان مردم سر و کار دارد و روحیه هر کسی قبول نمیکند که شاید روزانه شاهد صحنههای دلخراش و وخیمی باشد.
بازگشت به زندگی
آتشنشانی شغل مقدسی است، با این حال همیشه شاهد صحنههای دلخراش و جانسوزی هستیم. ما سرشار از خاطرهایم و ناخواسته شاهد اتفاقات تلخ و شیرین میشویم؛ اما شاید بهترین خاطره در مدت زمان خدمتم، حادثه آتشسوزی در یک ساختمان مسکونی در محله سناباد باشد. وقتی به محل وقوع حادثه رسیدیم تقریبا توانستیم تمام ساکنان را نجات دهیم اما در یکی از طبقات مادر و دختری محبوس شده بودند. همکارانم که به واحد یادشده رسیدند، متوجه شدند مادر خانواده خودش را به پشتبام رسانده و از دختر خبری نیست. در میان دود و آتش خانه، دختر جوان را یافتیم که روی زمین افتاده بود. او را بهسرعت به پشتبام و هوای آزاد رساندیم اما او به ظاهر تمام کرده بود. فقط 3دقیقه فرصت طلایی برای احیای این دختر وجود داشت. عملیات احیا آغاز شد و ناگهان دیدم چشمان دختر از اشک خیس شد و متوجه شدیم که او به زندگی بازگشته است و این معجزه یعنی اوج خوشحالی!