صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

انسانیت بیدار شو

  • کد خبر: ۶۱۵۶
  • ۱۰ مهر ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۷
مرتضی سعیدی فعال فرهنگی محله اقبال

گه‌گاه با خود می‌گویم، چه ملت شریف و بزرگواری هستیم که با همه ناملایمات، کسری‌ها، کمبودها، تبعیض‌ها و... نشسته‌ایم و  ایام خوشی که شاید آن را نبینیم آرزو می‌کنیم. گه‌گاه گذشته‌های دور را در ذهن می‌آورم و تفاوت‌ها را به‌خوبی درک و لمس  می‌کنم، اینکه در یک مملکت غنی از معادن، ثروت‌های تحت‌الارضی و مغزهای متفکر و اندیشمند زندگی می‌کنیم ولی گویی همه سراب است، همه خیالات واهی است و در اینجاست که اعصاب‌ها خراب، روح‌ها سرگردان و غصه‌ها سربه فلک می‌کشند و چاره‌ای جز حسرت و اندوه نداریم.
دانشگاه‌ها با ظرفیت بالا و بدون هدف دانشجو می‌گیرند و لیسانس و فوق‌لیسانس تحویل جامعه می‌دهند و بعد از اتمام تحصیلات، فرد تحصیل‌کرده نمی‌داند که کیست و چیست؟ نمی‌داند که باید چه‌کاره باشد؟ نمی‌داند که می‌داند یا نمی‌داند؟ اندوه بزرگی سرتا پای وجودش را فرامی‌گیرد که کیست و چیست؟
آه از نهادش برمی‌آید و غصه  قصه‌های گذشته رنجش می‌دهد. روحش را عذاب می‌دهد . سال‌های عمرش را صرف علم‌آموزی برای خدمت به جامعه کرده و به مدارک بالایی دست یافته ولی حالا که باید ثمره آن روزهای تلاشش را با شیرینی کار و درآمدهای خوب و رفاه و آسایش ببیند، متأسفانه مأیوس و بیزار همه آن گذشته‌های دور و نزدیکش می‌شود.
روزی در منزل نشسته و استراحت می‌کردم. زنگ در زده شد، گوشی را برداشتم صدای خانمی را شنیدم که مرا فرامی‌خواند. به سراغش رفتم. در که باز شد خانم جوانی با انبوه کتاب‌هایی که در بغل چپانده بود نظرم را جلب کرد. مرتب نام کتاب‌هایی که در بغل داشت بر زبان می‌آورد(راه کامیابی، زندگی مشترک بدون دردسر، راز جوانی، طب سوزنی، اسرار زندگی بی‌دغدغه و...) و ادامه داد، آقا تو را به خدا بخرید. یکی دو تا از این کتاب‌ها را بخرید. سخت متحیر شدم. سؤال کردم شما چه کسی هستید؟ گفت، چند دانشجوی بیکار هستیم که از راه فروش کتاب‌های یک کتاب‌فروشی به صورت دوره‌گرد با پورسانتی که می‌گیریم، مبلغ ناچیزی به‌دست می‌آوریم و...
آقا بخرید، حتما بخرید. ناراحت شدم. به‌حدی ناراحت شدم که بغض گلویم را گرفت و به او گفتم: یعنی شما کار دیگری نمی‌توانید داشته باشید؟ سخنم را برید و گفت: کدام کار؟ کدام شغل؟ کدام درآمد؟ کدامش را بگویم؟ کار خوب و پردرآمد که مال ما نیست، فعلا مترسک سر خرمن هستیم. در این مملکت به این زیبایی، دانشجوجماعت هیچ جایگاهی ندارد و اکثر بیکار هستیم ولی.... .
حقیقت را بگویم، حتی یک کتاب هم از او نخریدم ولی آن‌ها را به شهرداری هدایت کردم که حداقل دکه‌ای یا اتاقکی در اختیارشان بگذارند تا فروش کتاب‌ها را در آن مکان انجام دهند. آن‌ها رفتند، دل من هم با آن‌ها رفت. رفت به نقطه‌ای دور دور. وای انسان این است رسم انسانیت و به هم‌نوع نگریستن ؟ این یک درد است، این یک فاجعه است. این مصیبتی عظیم است.
بیاییم جامعه را از نو بسازیم.بیاییم انسانیت را دوباره رواج دهیم، بیاییم انسان باشیم، بیاییم طرحی نو در اندازیم، انسانیت خرجی ندارد. بیاییم انسان باشیم، انسان!

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.