فرمانیکیا - تالار هاشمینژاد مشهد میزبان یادگاران جنگ است. فرقی نمیکند دفاع هشت ساله باشد و برگردد به دهه60 یا بازماندههای مدافعان حرم باشند و داغشان تازه، آنقدرتازه که به کوچکترین حرفی بغضی بشکند. برنامه چندساعت و تقریبا طولانی است و میهمان ویژه هم دارد.
خانواده شهدا رسمشان است که دعوتی را رد نمیکنند و اینبار هم بیمعطلی میآیند تا بیشتر باهم آشنا شوند، بعضیهایشان باهم آشنا هستند و گپ میزنند، خاطره میگویند، گریه میکنند و میخندند و بعد هم دستجمعی از شهیدشان میخواهند که شفاعتشان کند.
مجری برنامه راوی دفاع مقدس است و از انتظار مادر برای برگشت فرزندش میگوید: «تابوتهای پرچم پیچیده را یکبهیک بو میکشید. بوی عزیزش را خوب میشناخت. میان هقهق، عکس را بالا میگرفت و میگفت: این پسر من است، همرزم شما نبوده؟ کنار شما نجنگیده؟ آیا به چشم شما نیامده؟ مگر میشود او خط مقدم بوده باشد و شما ندیده باشیدش؟! هربار مراسم تشییعی بود، پیرزن هم بود، تا اینکه زمینگیر شد و نمیتوانست از بستر بلند شود. سرانجام فرزندش پیدا شد. مانده بودند خبر را چگونه به گوش بیبی برسانند که فرزندش بدون سر برگشته است.»
هقهق گریه سالن را برداشته است. یکی پرسوز میخواند. مرور سالهای جنگ و دفتر پرخاطراتی که از آن زمانها مانده است جوش و خروش را زیاد میکند.
سفیدگران، مسئول همایش، دلیل برگزاری آن را توضیح می دهد: «گرامیداشت 30سردار و جمعی از شهدای مدافع حرم.»
وقتی از او درباره میزبانی میپرسیم خیلی خلاصه و کوتاه میگوید: «ما میزبان نیستیم، شهدا خوبان زندهاند و میزبان.»
باچند اسلحه پیروز شدیم
این مراسم میهمان ویژهای دارد به نام سردار عروج، مشاور عالی فرماندهی سپاه. او هم کوتاه حرف میزند: «انبوهی از آدمها با ما میجنگیدند. درحالی که در سنگر ما چند نفر بیشتر نبود و چند اسلحه بیشتر نداشتیم، رمز پیروزی ما احوالات رزمندهای ماست و فرماندهی رزمندهای ما را خود خدا عهدهدار بود.»
کوتاه و شیرین
همه ردیفها پر شده است. خانوادهها عکس شهیدشان را روی دست گرفتهاند؛ یادگاران دفاع مقدس و مدافعان حرم. انتخاب از بین جمعی که دعوت شدهاند سخت است؛ همسر یا فرزندان شهید هستند. از همان ردیف اول یکی را برای صحبت انتخاب میکنیم.
زهرا صادقی، همسر پاسدار شهید غلامحسین نوروزی است و خاطرات زندگی با او برایش دور و غریب نیست، حتی روزی که به خواستگاری آمدند. پدرش روحانی بود، مقید و حساس به سرنوشت بچهها و خیلی زود به این وصلت رضایت داد. او میگوید: «زندگیمان که شروع شد، جنگ بود و غلامحسین همیشه در منطقه جنگی. مسئولیت سنگینش در تسلیحات 21تیپ امامرضا(ع) بود. کوتاه میآمد و میرفت، نمیتوانستم جلودارش باشم، 2پسر داشتم قدونیمقد و پشت سر هم که پدرشان را دل سیر ندیده بودند. دخترم دو ماهه بود، بیمار شد و اینبار که غلامحسین فهمید برای او آمد، اما باز هم طاقت ماندن نیاورد، عجله داشت و میگفت: میروم و زود برمیگردم و همینجا میمانم و به منطقه بر نخواهم گشت. دخترم عمرش به دنیا نبود و نماند. غلامحسین هم دیگر برنگشت؛ در عملیات بدر شهید شد.»
میگوید: «زندگی ما آنقدر نبود که من بیشتر از غلامحسین بفهمم، اما مهربانیهایش هیچوقت از خاطرم نمیرود.»
داغی که تازه است
مرضیه جرجانی، دختر شهید اسحاق جرجانی است که سال65 پدرش شهید شده است. او میگوید: «خیلی کم از پدرم به خاطرم مانده است. همین اندازه میدانم پدرم سر نداشته است.»
شنیدن این خبر در نه سالگی برای یک دختر خیلی سخت است و تعریف میکند: «شاید کسی حواسش به من نبود، اما از لابهلای گفتههای دیگران فهمیدم پدرم را بدون سر به خاک سپردهاند. 30سال از آن روز و جریان میگذرد، اما این داغ روی دل من تازه است که بابای من سر نداشته است.»
پدر قهرمان من
صدیقه، فرزند محمد ابراهیم شریفی فرمانده لشکر21 امامرضا(ع) هم تعریف میکند: «عملیات کربلای5 بود که پدرم شهید شد. قبل از او تجربه شهادت دایی و شوهر خواهرم را داشتم. خیلی شباهت مرگ و شهادت را نمیدانستم. اینها را به مرور فهمیدم، کمکم که بزرگ شدم از زبان اطرافیان شنیدم شهادت افتخار دارد. همسایهها و دور و نزدیک من را فرزند شهید خطاب میکردند. ادای این عبارت حس شیرین و خوبی را القا میکرد، هنوز هم بعد از این همه سال که از شهادت پدرم میگذرد از اینکه فرزند شهید هستم، حس قهرمانانهای دارم که او جنگیده است.»
بابای شهید
خانوادهها در حال و هوای خودشان هستند. راوی دوباره پشت تریبون میایستد هروقت دلتنگی امانشان را میبُرد، پناه میبرند به یک تکه سنگ سیاه در گلزار بهشت رضا(ع) که نام بابای شهیدشان را دارد. شانه بعضیها از گریه تکان میخورد، اما برخی از بچههای شهدای مدافع حرم آن قدر سنشان پایین است که درک نمیکنند بابای شهید یعنی چه؟