سالها پیش از این وقتی به تقاطع دوم یا سوم و به قول خودمان همان میلان سوم میرسیدیم، آسفالت تمام میشد و خیابان خاکی، از جمله خاکیهایی که با رد شدن خودرو دیگری از پشت، خودرو را نمیشد دید. با قدیمیهای محل که صحبت میکردم با لبخندی گوشه لب میگفتند وقتی از کوچه ما اتوبوس رد میشد، شب از ذوق دیدنش و خوشحالی خوابمان نمیبرد و این کنار فوتبال و بازی بچهها تو کوچهها، یکی از لذتهای بچههای محل بود. البته این موضوع مال خیلی وقت پیش نیست، همین 20 یا 25سال پیش را میگویم.
چند خیاطی، بقالی، لحافدوزی، پلاستیک فروشی و خواربار فروشی کل موجودی محل بود و بقیه، درهای خانهها بود. آرام آرام بزرگترهای محل به تکاپو افتادند، جوانهای انقلاب بودند و الان عیالوار شده بودند با بچههای قد و نیمقد باید کاری میکردند، کسب و کار به این شکل با یک خیاطی کوچک و نمور خرج زندگی را تأمین نمیکرد. سالها پشت چرخنشینی هم خستهکننده شده بود و به یک تغییر و تحول اساسی نیاز داشت. اولش سخت بود ولی اگر میشد چه میشد! باید چراغ اول را یکی روشن میکرد، باید چند نفری خاک کوچههای خاکی را میخوردند و خاک کسب تازه را، نباید ناامید میشدند و باید ادامه میدادند آن هم به هر قیمتی .
چراغ اول روشن شد، چراغ دوم و سوم پشت سرش. آنهایی که سودای شهرت و پیشرفت محلشان را داشتند به میدان آمدند و البته حمایتی جز ساکنان نبود و نشد تا بمانند و خاک بخورند، اذیت شوند، حتی ضرر کنند اما امید داشته باشند .
دیگر شبها بعد از غروب خیابان تاریک نبود و چراغ مغازهها تا آخر شب محل را روشن کرده بود و دل ساکنان را هم. انگار اوضاع داشت خوب پیش میرفت و همه چیز درست شده بود. راستی خیابان هم آسفالت شده بود و همه به آینده امیدوار شده بودند؛ مردم و مسئولان .
ایثار شده بود بازار بزرگ و قطب تولید و توزیع مانتو و لباس زنانه در کشور. قدیمیهای محل پیرتر و پیرتر شده بودند. تمام ادارات و مسئولان شهری از این سفره محلی که پهن شده بود سهم میخواستند. شهرداری حق تجاری بیشتر، اداره دارایی مالیات بیشتر، تعزیرات و اماکن و بیمه و خیلی جاهای دیگر نظارت و جریمه و اخطار و پول بیشتر.
شهره و آوازه ایثار به همهجا رسیده بود، حتی کشورهای همسایه از جمله عراق و افغانستان به فکر معامله با کسبه این بازار هستند. شهری نیست که مردمش در سفر به مشهد به اینجا سر نزده باشند. ایجاد اشتغال بخش عمدهای از جوانهای محل همینجاست و کنترل و مدیریت سیستم بازار هم به دست همین جوانها.
این بازار با بیشتر از 80 درصد تولید ملی و اشتغال بیش از 5هزار نفر مستقیم و 10هزار نفر غیرمستقیم به دست شهروندان محل اتفاق افتاده است نه با سرمایهگذاری و همت هیچ سازمانی برای ساختن مجتمع تجاری یا هر چیز دیگری و هنوز هم مدیریت بیشتر از نیمی از فروشگاهها دست قدیمیهای محله است .
ای کاش قانونی بود برای حمایت از این همت خودجوش و کاش اینجا الگویی باشد برای بقیه و ببینند که بدون حمایت هم میشود تحولی بزرگ در محل زندگیشان راه بیندازند . فقط خودشان، فقط هم محلهایها.