صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

داستان کودک درباره دهه فجر | فکرهای بزرگ

  • کد خبر: ۳۱۲۵۳۶
  • ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۱۳
آقای ناظم که خبر مسابقه‌ی دهه‌ی فجر را داد، سر و صدایی بین بچه‌ها به راه افتاد. علی پرسید: «عجب موضوعی! چه‌جوری آینده‌ی خود را بسازیم؟»

لیلا خیامی -  آقای ناظم که خبر مسابقه‌ی دهه‌ی فجر را داد، سر و صدایی بین بچه‌ها به راه افتاد. علی پرسید: «عجب موضوعی! چه‌جوری آینده‌ی خود را بسازیم؟» رضا لبخندی زد و گفت: «همان‌جوری که قرار است باشد.»

امید نشست کنار علی روی نیمکت و گفت: «پسرجان، دوست داری بزرگ شدی چه شاهکاری به کشورت هدیه کنی؟ همان را بساز! من دوست دارم بزرگ شدم، فضانورد شوم و سفینه فضایی بسازم. رضا که احتمالا وقتی بزرگ شد، تنبل‌خان می‌شود.»

رضا تا این را شنید، موشک کاغذی‌ای را که درست کرده بود، پرت کرد سمت امید و داد زد: «کی گفته؟! من می‌خواهم مهندس معمار شوم.» بچه‌ها زدند زیر خنده.

جواد گفت که ماکت یک ربات می‌سازد و امیرحسین گفت ماکت یک پل و کوه را درست می‌کند، زیرا دوست دارد مهندس زمین‌شناسی شود.

سپهر هم گفت من هواپیما می‌سازم. سینا که گوشه‌ی کلاس نشسته بود، گفت: «من بلد نیستم ماکت درست کنم! در عوض، مدرسه را تزیین می‌کنم. شرشره درست‌کردن را خوب یاد دارم.»

این‌جوری شد که همه مشغول کار شدند، تا اینکه روز مسابقه رسید. صبح زود سینا با چند نفر از بچه‌ها برای تزیین سالن مدرسه آمدند. شرشره‌ها و وسایل تزیینی را که درست کرده بودند، به‌زحمت روی در و دیوار و لامپ و هر جایی که توانستند، آویزان کردند.

کارشان که تمام شد، بچه‌ها ماکت‌به‌دست از راه رسیدند و ماکت‌هایشان را کنار هم روی سکو چیدند. 
همه دور ماکت‌ها جمع شده بودند و نگاهشان می‌کردند.

بین شلوغی‌ها کیف یکی از بچه‌ها به ماکت پل بزرگ و کوه قشنگی که رضا ساخته بود، خورد و پل مقوایی افتاد زمین و یک گوشه‌اش پاره شد. رضا با ناراحتی نشست کنار ماکت. نگاهش کرد و گفت: «وای، چی شد!»

همین موقع امید که داشت سفینه‌ی فضایی‌اش را روی سکو می‌گذاشت، داد زد: «نگران نباش مهندس معمار! من چسب دارم.» بعد هم با چسب نواری به داد رضا رسید و کمک کرد ماکتش را درست کند.

رضا با خوش‌حالی به ماکتش نگاه کرد و از امید تشکر کرد. امید لبخندی زد و گفت: «واقعا فکر کنم مهندس معمار خوبی بشوی. پل قشنگی درست کرده‌ای!» علی داد زد: «شاید برنده‌ی مسابقه شود.» خیلی زود برنامه شروع شد.

یکی قرآن خواند، بعد گروه سرود، سرود خواندند و بعدش بچه‌های گروه نمایش یک نمایش خنده‌دار اجرا کردند. آخر سر هم معلم‌ها که داورهای مسابقه بودند، برای انتخاب ماکت برنده روی سکو رفتند.

همه منتظر بودند ببینند کی برنده می‌شود. همین موقع آقای ناظم از بلند‌گو اسم امید را به‌عنوان برنده اعلام کرد. بچه‌ها همه با خوش‌حالی برایش دست زدند.

رضا لبخند‌زنان به امید نگاه کرد و گفت: «آفرین! خوش‌حالم که برنده شدی! حقت بود؛ هم ماکتت عالی بود، هم کمک‌کردنت.» امید گفت: «من که کاری نکردم. امیدوارم جایزه‌ی مسابقه‌ی سال بعد را تو ببری.»

رضا لبخندی زد و گفت: «تمام تلاشم را می‌کنم. یک پل می‌سازم دو برابر این پل. حالا می‌بینی!»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.