شهرآرانیوز

داستان نوجوان

| شهرآرانیوز
یک خاطره شیرین | سلام خواهر خورشید
همه‌ی طول راه مدرسه تا خانه، از خوشحالی انگار روی ابرها پرواز می‌کردیم. خواهرم گفت: «وای، چه عالی! اردوی زیارتی به قم! چه هدیه‌ی خوبی برای روز دختر!»
کد خبر: ۲۲۷۷۹۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۲۶

یادداشت نوجوان | از زبان مادری‌مان محافظت کنیم
فردوسی بزرگ بیش از هزار سال پیش با سرودن کتاب شاهنامه، زبان پارسی را مانند گنجی گران‌بها در خراسان از خود به یادگار گذاشت، گنجی که اکنون همه‌ی ایرانیان به آن افتخار می‌کنند.
کد خبر: ۲۲۶۳۷۷   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۲۵

یادداشت نوجوان | بچه‌ها سلامت باشید
خوب است بدانید به آن دسته از بیماری‌هایی که مراقبت و درمان آن‌ها سخت و دشوار است بیماری‌های صعب‌العلاج می‌گویند.
کد خبر: ۲۲۳۵۵۸   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۲۳

یادداشت کودک و نوجوان | معلمی کار انبیاست
یکی با یک شاخه گل، آن یکی با یک کاردستی و قطعه‌ی ادبی زیبا و دانش‌آموزی دیگر با خوب درس خواندن سعی می‌کند به معلمش بگوید چقدر او را دوست دارد و به مقام معلم احترام می‌گذارد.
کد خبر: ۲۲۲۰۹۵   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۱۳

داستان نوجوان | خیر ببینی ننه!
یک روز مادر‌بزرگ تصمیم گرفت برای دوتا اتاق کوچک طبقه‌ی بالای خانه‌اش، یک مستأجر بیاورد تا هم اتاق‌ها خالی نباشد، هم جیب‌هایش.
کد خبر: ۲۲۲۰۹۱   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۱۳

داستان کودک | کمیک استریپ | کیک گردویی
عه... این گردوها از کجا پیدا شد!
کد خبر: ۲۱۶۰۹۵   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۱۹

یادداشت نوجوان | مهمانِ ماهِ ماه
خواهرم در حالی که با کمک مامان وسایل سفره افطار را آماده می‌کند می‌گوید: «حیف که ماه رمضان و این حال و هوای خوب دارد تمام می‌شود. چه ماه ماهی بود!»
کد خبر: ۲۱۶۰۸۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۲۰

داستان نوجوان | حواستان کجاست؟!
ماه رمضان همه روزه می‌گیرند. سحری و افطاری می‌خورند. از صبحانه و چای اول صبح هم خبری نیست. اما آن روز صبح در خانه‌ی مادر‌بزرگ این‌جوری نبود. همین، دلیل تعجب زهرا شد.
کد خبر: ۲۱۶۰۸۶   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۲۵

داستان نوجوان | ساعت بهار
بابا کتاب دعا دستش دارد. برادرم موبایلش را به گوشش چسبانده است و دارد زیارت‌نامه می‌خواند.
کد خبر: ۲۱۴۵۸۴   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۱۲

داستان نوجوان | سلام سبز بهار
زمستان بود و برف و بوران. همه توی خانه‌ها و لانه‌ها جا خوش کرده بودند. بوته‌های گل، درخت و کوه و جنگل و دریا، همه، در خواب سنگینی فرو رفته بودند.
کد خبر: ۲۱۴۵۸۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۱۴

داستان نوجوان | مانند بهار
خیلی خوب است از آنچه داری به کسی هدیه بدهی. با این‌ کار، دیگران هم مانند تو خوشحال می‌شوند. بهار هم دوست داشت گل و سبزه و شکوفه‌هایش را به دیگران هدیه بدهد.
کد خبر: ۲۱۴۵۸۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۱/۱۵

داستان کودک | دعا
هر سال یک هفته پیش از اینکه عید، مامان هرروز به خانه‌ی مادربزرگ می‌رود تا در خانه‌تکانی کمک کند. مریم هم همیشه با او به خانه‌ی خانم‌جان می‌رود زیرا او را خیلی دوست دارد.
کد خبر: ۲۱۳۹۶۶   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۲/۲۳

داستان کودک و نوجوان | پازل زیبای خانه‌ی ما
صبح روز جمعه بود. همگی تعطیل بودیم و با خیال راحت در خانه دور هم جمع شده بودیم. مامان سفره‌ی صبحانه را پهن کرده بود.
کد خبر: ۲۰۸۲۳۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۲/۱۵

داستان نوجوان | آماده‌باش در خانه‌ی ما
همیشه ۱۰ روز که از ماه اسفند می‌گذرد، در خانه‌ی ما از سوی بابا و مامان یک «آماده‌باش» اعلام می‌شود.
کد خبر: ۲۰۸۲۲۴   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۲/۱۵

داستان نوجوان | تیلیک و تیلیک و تیلیک
خانم خیّاط می‌خواست یک عالمه بلوز و شلوار بدوزد برای یک‌ عالمه بچه‌ی خوشگل و کوچولو. چرخ‌خیاطی شروع کرد به دوختن اما یکدفعه گلویش درد و سرفه‌اش گرفت.
کد خبر: ۲۰۵۲۳۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۳۰

یادداشت کودک | قدم زدن در بهشت
هوا سرد است و همه لباس گرم پوشیده‌ایم، خوش‌حالیم که عید تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است.
کد خبر: ۲۰۵۲۲۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۲۳

داستان نوجوان | توپ پنچر
اگر مهیار صدایش را درنیاورده بود، اگر با دست‌های لرزان و عرق‌کرده و چشم‌های خجالت‌زده‌اش به آقای مسعودی خیره نشده بود، اگر با طرز حرف زدن استرسی‌اش سیر تا پیاز ماجرای آن روز را لو نداده بود...
کد خبر: ۲۰۳۳۲۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۲

داستان نوجوان | کارم تمام است!
انسان‌های بزرگ همیشه مهربان هستند. از کسی عصبانی نمی‌شوند و سعی می‌کنند با همه خوب رفتار کنند.
کد خبر: ۲۰۳۳۰۶   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۷

داستان نوجوان | دو تصویر، یک اشتباه
کارنامه‌ام را که دیدم آتش گرفتم. در همه‌ی درس‌ها سنگ تمام گذاشته و بدون یک نمره‌ی قبولی، همه را از یک کنار افتاده بودم! واقعا از من بعید بود. بعد از آن همه درس خواندن و تست زدن، این حقم نبود.
کد خبر: ۲۰۲۱۵۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۲۰

داستان نوجوان | تابلوی بهار در زمستان
هریک مشغول تمرین کارهایشان بودند و برای جشن‌های دهه‌ی فجر آماده می‌شدند. برای برپایی جشن بزرگ انقلاب اسلامی، هیچ‌کس دل توی دلش نبود. بابای مدرسه‌مان همه‌جا را آب‌جارو می‌کرد.
کد خبر: ۱۹۸۳۳۸   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->