صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

داستان کودک | یک روز در زنگ انشا (وقتی امید امام می‌شوی)

  • کد خبر: ۳۳۴۴۶۴
  • ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۹
وقتی معلم‌ها یک موضوع برای نوشتن انشا می‌دهند، هر یک از بچه‌ها یک چیزی می‌نویسند. همه دوست دارند زود بروند جلوی کلاس و انشایشان را برای بقیه بخوانند. 

وقتی معلم‌ها یک موضوع برای نوشتن انشا می‌دهند، هر یک از بچه‌ها یک چیزی می‌نویسند. همه دوست دارند زود بروند جلوی کلاس و انشایشان را برای بقیه بخوانند. در سالروز ارتحال امام خمینی(ره)  قرار بود بچه‌ها انشای خود را بخوانند.

سینا دفتر انشایش را برداشت و دستش را بالا برد و گفت: «آقا اجازه، ما بخوانیم؟ انشایمان خیلی خوب شده.» چند تا دیگر از بچه‌ها هم دستشان را بالا بردند.

آقامعلم نگاهی به بچه‌ها انداخت. رضا ساکت یک گوشه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. آقامعلم لبخندی زد و گفت: «رضا، تو بیا انشایت را بخوان.» رضا سرش را بلند کرد و با دستپاچگی گفت: «آقا ما؟ آقا ما بخوانیم؟!»

آقامعلم سر تکان داد و منتظر شد تا رضا دفترش را بردارد و بیاید جلوی کلاس، اما رضا دوباره سرش را پایین انداخت. آقامعلم پرسید: «چی شده رضا؟ نکند انشایت را ننوشتی؟»

رضا دوباره سر بلند کرد و با‌ عجله گفت: «آقا ما؟ آقا چرا نوشتیم، اما اگر می‌شود یک نفر دیگر بیاید انشایش را بخواند؛ آخه ما خجالت می‌کشیم.» آقامعلم فکری کرد و گفت: «نه، باید بیایی و انشایت را بخوانی. دلم می‌خواهد ببینم چی نوشتی.»

رضا نفس عمیقی کشید. دفتر انشایش را برداشت و گفت: «چشم آقا.» و راه افتاد جلوی کلاس، درست کنار عکس امام که روی میزی به او نگاه می‌کرد. جلوی کلاس که رسید، نگاهی به بچه‌ها انداخت و آهسته گفت: «موضوع انشا؛ امید من به شما دبستانی‌هاست.»

بعد دوباره نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن کرد: «این جمله از امام‌خمینی(ره) است، امید من به شما دبستانی‌هاست. منظور امام من و بقیه‌ی بچه‌هاست. البته فکر کنم به من خیلی امید داشته باشد، چون امسال نمره‌های بهتری از پارسال گرفتم.»

رضا به اینجای انشایش که رسید، آهی کشید و به آقامعلم نگاه کرد. آقامعلم سرش را پایین انداخته بود و داشت گوش می‌داد.

رضا دوباره شروع به خواندن کرد: «راستش من خیلی  بازیگوش بودم؛ نمره‌هایم هم بد نبود، اما به بچه‌ها کمک نمی‌کردم، اما از این به بعد می‌خواهم این‌طوری نباشم. دلم می‌خواهد امام‌خمینی(ره) به من افتخار کند.

دلم می‌خواهد با نمره‌های خوب و رفتار خوبم خوش‌حال و امیدوارش کنم. از وقتی فهمیدم امام‌خمینی(ره) این جمله را گفته است، دارم به خودم فکر می‌کنم.

راستش من تمام سعی‌ام را برای خوب بودن نکرده‌ام؛ می‌توانستم بهتر از این‌ها باشم. از این به بعد خوب درس می‌خوانم و با همه مهربان می‌شوم. این بود انشای من.»

انشای رضا که تمام شد، آقامعلم لبخندی زد و سرش را بلند کرد. نگاهی به رضا انداخت و گفت: «آفرین، چه انشای خوبی نوشته بودی! چه تصمیم خوبی گرفتی. آفرین به تو!»

بعد هم از بچه‌ها خواست رضا را تشویق کنند. بچه‌ها همه لبخندزنان رضا را تشویق کردند. همه از انشا خوششان آمده بود. رضا با خجالت به آقامعلم و بچه‌ها نگاه کرد.

خوش‌حال بود از اینکه تصمیم خوبی گرفته بود، از اینکه آمده بود و انشایش را جلوی همه خوانده بود. خوش‌حال بود و لبخند می‌زد و دفتر انشایش را محکم در دستش گرفته بود.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.