صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

هرکس امام‌رضای خودش را دارد

  • کد خبر: ۳۸۹۰۹۳
  • ۰۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۸
صبح با چشم‌های نیمه باز برخلاف توصیه پزشکان، صفحه گوشی را باز می‌کنم و انگار که با خودم لج کرده باشم، یک راست می‌روم سراغ سرخط خبرها.

صبح با چشم‌های نیمه باز برخلاف توصیه پزشکان، صفحه گوشی را باز می‌کنم و انگار که با خودم لج کرده باشم، یک راست می‌روم سراغ سرخط خبرها. چای صبحانه‌ام را تلخ می‌خورم. تلخ مثل سیل اخبار ریز و درشتی که هوار می‌شود روی سرم. به حوالی اذان ظهر که می‌رسم احساس می‌کنم مغزم ورم کرده. جمجمه‌ام سنگین شده است.

تاب پردازش این حجم از خبر‌های استرس زا را ندارم. مستأصلم، آن قدر که حتی اگر مادربزرگم برای ساعتی از آن دنیا برگردد و با همان دست‌های چروکیده مهربانش، یک لیوان دمنوش گل گاوزبان بدهد دستم، باز هم افاقه نمی‌کند. آن قدر که اگر مادر بیاید، سرم را بگذارد توی دامنش و مثل بچگی‌ها برایم لالایی بخواند، کارگر نیست. 

این طور وقت‌ها عین آدم‌های مسخ شده‌ام. جوری که انگار دستی نامرئی شانه هایم را می‌گیرد، از جا بلندم می‌کند، کشان کشان می‌برد سمت کمد لباس ها. چادر سیاه عربی‌ام را می‌دهد دستم. بعد از پشت یقه‌ام می‌گیرد می‌نشاند توی اتوبوس واحدی که ایستگاه آخرش می‌رسد به باب الجواد (ع). 

این آخرین پناهگاه امن من است. توی راه، همین طور که سرم را تکیه می‌دهم به شیشه اتوبوس، ردیف مغازه‌های روشن راسته خیابان اندرزگو را نگاه می‌کنم. از برابر انبوه زرشک‌های امسالی و زعفران‌های قائن و عروسک‌های ارزان قیمت چینی که می‌گذرم، فقط نگاه می‌اندازم به صورت فروشنده‌ها و بعد بی آنکه بخواهم، فکر می‌کنم چطور از پس اجاره‌های نجومی دکان‌های اطراف حرم بر می‌آیند. توی دست مسافرها، کیسه‌های خرید لاغری به چشم می‌خورد که راستی راستی محض تبرک است.

از اتوبوس که پیاده می‌شوم، مثل وقتی که پس از یک مسیر طولانی، از ته یک کوچه شن آلود می‌رسی به حاشیه ساحل، یک نسیم خنک و ملایمی‌ می‌خورد به صورتم که فشار از سینه‌ام برداشته می‌شود. کشان کشان می‌رسم تا باب الجواد (ع) و از گیت بازرسی که عبور می‌کنم، شبیه بچه‌هایی که توی شلوغی مادرشان را پیدا کرده باشند، خودم را می‌اندازم توی یکی از حجره‌های صحن انقلاب.

زانوهایم را بغل می‌گیرم و شروع می‌کنم از سر حوصله، یکی یکی از ترس هایم می‌گویم. اینجا، برخلاف حرم اباعبدا... (ع) و امیرالمؤمنین (ع)، آدم خجالت نمی‌کشد از خواسته‌های دنیایی اش بگوید. بی تعارف می‌گویم. می‌گویم خیلی می‌ترسم. از گرانی می‌ترسم. از دخل و خرج زندگی می‌ترسم. از شلوغی می‌ترسم. از تیتر اخبار می‌ترسم. از نوسان قیمت‌ها می‌ترسم. 

از ویترین طلافروشی‌ها می‌ترسم. اشک هایم می‌ریزد و او فقط نگاهم می‌کند. حساب زمان از دستم دررفته. با صدای نقاره‌ها به خودم می‌آیم. حوالی مغرب است. احساس می‌کنم ورم مغزم خوابیده. جمجمه‌ام آرام گرفته. هیاهو‌ها در سرم ساکت شده. انگار آن بیرون، پشت گیت باب الجواد (ع) همه چیز روبه راه است. 

آرام و بی صدا بلند می‌شوم. برمی گردم سمت ایستگاه اتوبوس. آن دست خیابان، چراغ مغازه‌های سوغات فروشی روشن است. چیزی عوض نشده. همه چیز همان است که بود، اما حالا دلم آرام‌تر است. انگار تمام پچ پچه‌های دلهره آور توی گوشم، لابه لای طنین نقاره خانه گم شد. نگاه به صورت فروشنده‌ها می‌اندازم. به چشمم دیگر آن قدرها، آشوب نیست. هرچه باشد آن‌ها هم مثل من خدای خود را دارند و امام رضا (ع) خود را.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.