محبوبه عظیمزاده | شهرآرانیوز؛ همه ما، گاهی در هیاهوی زندگی روزمره، احساس میکنیم ذهنمان شلوغ، خسته و پر از صداهای ناهماهنگ است؛ روزهایی که فکر میکنیم از جریان زندگی عقب میافتیم و باید بیشتر بدوبدو کنیم، روزهایی که دوست داریم عمیقتر نفس بکشیم و انگار به اکسیژن بیشتری نیاز داریم. اما آیا تابهحال به این فکر کردهایم که خواندن حتی فقط چند صفحه از یک کتاب، چقدر میتواند امنیت و آرامشی را که احتیاج داریم به ما برگرداند؟ نه، اشتباه نکنید.
این مرتبه قرار نیست از فرهنگ کتابخوانی صحبت کنیم. اینبار میخواهیم از این بگوییم که کتابها مثل یک اتاق امن هستند که میتوانیم در آن نفس بکشیم، با شخصیتهای مختلفی حرف بزنیم و بهآرامی یاد بگیریم که با خودمان و دنیای بیرونمان رابطه بهتری برقرار کنیم.
این تجربه، گاهی بهشکل کشف یک صدای درونی است، گاهی بهشکل تمرین تحمل ابهام، گاهی مرزگذاری در روابط و گاهی تمرینی برای برخورداری از یک تنهایی سالم. چیزهایی که درنهایت یک فضای امن روانی را به ما هدیه میکند. پیشنهاد میکنیم ادامه این مطلب را، که با نظارت دکتر افسانه افسری، روانشناس، نوشته شده است، از دست ندهید.
گاهی، درمیان یک روز شلوغ، دقیقا همانجایی که صداها روی هم میافتند و آدمها بیوقفه از کنار هم رد میشوند، احساس میکنی جایی برای نفسکشیدن نداری. مترو شلوغ است، گوشیها زنگ میخورند، ذهن تو هم مثل یک صفحه باز با دهها پنجره فعال کار میکند. این لحظهها میتوانیم کتابی همراه داشته باشیم و آن را باز کنیم.
نه برای اینکه لزوما چیزی یاد بگیریم و صفحات بیشتری را به خواندههایمان اضافه کنیم. فقط برای اینکه یک در کوچک رو به آرامش درمیان این شلوغی بهروی خودمان باز کنیم. با خواندن چند خط، انگار یک دیوار نازک نامرئی اطراف ذهنمان میکشیم. از هیاهو چیزی کم نشده است. اما تو دیگر آنها را نمیشنوی. این همان اتاق امن سیار توست که در هرجا و هر زمانی میتوانی در آن پناه بگیری.
یک تمرین ساده
دقایقی کوتاه در روز، در شلوغترین بخش روزت، به کتاب پناه ببر و فقط چند صفحه بخوان. مهم تعداد صفحات نیست؛ مهم این است که به ذهنت یاد بدهی همیشه میتواند جایی برای امنبودن بسازد، حتی وسط شلوغی و هیاهو.
یکبار قبل از خواب، بهجای بررسی آخرین نوتیفیکیشنهای روی تلفن همراهت، چند صفحه از یکی از کتابهایی را که دوست داری بخوان. شاید در ابتدا تمرکز سخت باشد، چون اسکرول مداوم، ذهن را به خوراکهای کوتاه موقت عادت میدهد. اما بعداز گذر از این گردنه سخت، کمکم، ریتم کلمات، ریتم ذهن و زندگیات را آرام میکند و متمرکز.
انگار که حتی نفسکشیدنت با ضرباهنگ متن تنظیم میشود. کتابخواندن فقط دریافت محتوای یک کتاب نیست؛ تنظیم سرعت ذهن است. در دنیایی که همهچیز روی دور تند است، تو با خواندن یک پاراگراف عمیق، و با تکرار و تمرکز روی آن به ذهنت آرامش بیشتری را میآموزی.
یک تمرین ساده
ترجیحا قبل خواب، چند صفحه کتاب بخوان. با این کار، نقطه انتهای یک روز کاری را با آرامش به صبح روز بعدت متصل میکنی و بعد از چند روز بهخوبی متوجه میشوی صبحها را با انرژی و نشاط بیشتری آغاز میکنی.
عصر جمعه است. کسی توی خانه نیست. کسی هم جایی منتظر تو نیست. یک لیوان چای میگذاری کنارت و یکی از کتابهایت را باز میکنی. شاید اول احساس کنی داری وقت تلف میکنی اما، با خواندن هر صفحه، یک حباب کوچک از جهان بیرون برایت شکل میگیرد. دیگر سروصدای خیابان و زنگ گوشی برایت اهمیتی ندارد.
فقط خودت هستی و شخصیت توی داستانت. تو تنهایی و تنها نیستی. تنهاییات خالی نیست. اینجا دقیقا همانجایی است که میتوانی خودت و احساسات و تفکراتت را مرور کنی و کشف کنی. کسی هم نیست تا چیزی به تو تحمیل کند.
یک تمرین ساده
طی روز، دقایق یا ساعاتی را، به تنهایی خودت با کتاب اختصاص بده. کمکم میآموزی که تنهایی نه فرار از جهان، بلکه یک فضای امن برای بازسازی ذهن و روح است؛ همان فضایی که وقتی برمیگردی به جمعها، آرامتر و متمرکزتر هستی.
تا حالا دقت کردهای صدای درونت شبیه چه کسی حرف میزند؟ همان صدایی که وقتی اشتباه میکنی، سرزنشت میکند یا وقتی میترسی، بدبینترین سناریو را جلو چشمت میگذارد. شوخطبع است یا بیرحم یا صادق؟ به نظرت شبیه کدامیک از شخصیتهای کتابهایی است که تاکنون خواندهای؟
کتابها فقط قصه تعریف نمیکنند، آنها لحن گفتوگوی درونی ما را آرامآرام بازنویسی و بازسازی میکنند. وقتی مدتها با یک شخصیت شجاع، صبور یا حتی منطقی همنشین میشوی، صدایش در ذهن تو جا باز میکند و یک روز میبینی در یک موقعیت سخت، همان صدا به دادت میرسد. بله، این میتواند کاملا آگاهانه باشد.
یک تمرین ساده
از خودت بپرس دوست داری صدای درونت شبیه چه کسی باشد. بعد با یک جستجوی ساده در اینترنت یا مشورت با اطرافیان کتابخوانت، بهسراغ کتابهایی برو که آن جنس نگاه را در خود دارند. بعد از هر فصل، یک جمله از شخصیت محبوبت انتخاب کن و همان را در موقعیتهای واقعی زندگی تمرین کن. کمکم متوجه میشوی گفتوگوی درونیات نرمتر، منصفانهتر و بالغتر شده است؛ و این یعنی تو فقط کتاب نخواندهای، بلکه صدای تازهای را با خودت همراه کردهای.
میتوانی با خواندن یک کتاب وارد زندگیای شوی که شاید هیچ شباهتی به تجربههای شخصیات نداشته است. رنج را لمس میکنی، خشم را میفهمی، با عشق عجین میشوی. درعینحال میتوانی در همان لحظه، کتاب را ببندی و برگردی به دنیای خودت. این فاصله امن، تمرین همدلی سالم است؛ دیدن بدون سوختن، فهمیدن بدون فرسودهشدن. تو وارد ذهن و زندگی دیگری میشوی، با او همراه میشوی، اما جای او زندگی نمیکنی.
یک تمرین ساده
اگر بخواهی این مهارت را آگاهانهتر بسازی، بعد از خواندن کتاب از خودت بپرس: «دقیقا کدام احساس این شخصیت برایم تازه بود؟» و بعد اضافه کن: «کدام بخشش متعلق به تجربه اوست، نه من؟» همین تفکیک ساده کمک میکند همدل بمانی، اما فرسوده نشوی. کمکم این تمرین از دل کتاب بیرون میآید و وارد رابطههای واقعیات میشود؛ جایی که میتوانی شنونده باشی، بدون اینکه تمام سنگینی دنیا را با خودت به خانه ببری.
بیشتر ما دوست داریم نتیجه همهچیز زود معلوم شود؛ اگر جواب پیامی است یا نتیجه یک مصاحبه کاری. بلاتکلیفی و ابهام عصبیمان میکند. اما بعضی از ابهامها چندان هم بد نیستند، مثل وقتهایی که با تعلیق یک داستان در یک کتاب یا یک فیلم همراه میشویم.
ابهاماتی که به تو میآموزد قرار نیست همیشه برای چراهای ایجادشده در ذهنت یک جواب معین و مشخص داشته باشی. انگار بعد از یک مقاومت اولیه، ذهنت آرامتر میشود. کتابخواندن میتواند تمرین تحمل ابهام باشد. تمرین اینکه لازم نیست همیشه همهچیز را بفهمیم تا ادامه بدهیم. ما باید ادامه بدهیم، چون ذات زندگی این است که پیش برویم و شاید این همان تمرین صبوری است، وقتی زندگی مثل یک داستان نیمهتمام پیش میرود.
یک تمرین ساده
میتوانی آگاهانه سراغ داستانهایی بروی که فضای آن با تعلیق و ابهام گره خورده است. با صبوری با تکتک جملات و صفحهها به خواندن کتاب ادامه بده و به خاطر بسپار تو داری یاد میگیری با ابهام کنار بیایی، نه اینکه از آن فرار کنی.
وقتی کتابی را باز میکنی، درواقع پنجرهای را در ذهن خودت میگشایی. چشمهایت روی واژهها حرکت میکند، اما در پشت صحنه مغزت، آرام و پیوسته مشغول کار است. تصویر میسازد، صداها را زنده میکند، حدس میزند چه خواهد شد و رشته اتفاقها را به هم متصل میکند. خواندن، یک تمرین بیصدا، اما عمیق برای ذهن توست.
حتی تحقیقات عصبشناختی نشان میدهد هنگام خواندن، بخشهای مختلف مغز با یکدیگر هماهنگ میشود و شبکهای زنده و پویا را شکل میدهد. گویی چراغهای زیادی همزمان باهم در ذهنت روشن میشود. هربار کتاب میخوانی درواقع به ذهنت این فرصت را میدهی که جوان و منعطف و بیدار بماند، درست مثل بدنی ورزیده که ورزش آن را سرحال و سالم نگه میدارد.
یک تمرین ساده
هر روز، حتی در حد پانزدهدقیقه، با یک کتاب خلوت کن. بعد کتاب را ببند و سعی کن داستان یا مطلبی را که خواندهای در چند جمله برای خودت تعریف کنی. این تمرین ساده، ذهن تو را قویتر میکند.
یک روز، وقتی نشستهای و داری قفسههای کتابخانه شخصیات را مرتب میکنی، متوجه میشوی هر کتاب حکم یک نشانه در مرحلهای از زندگیات را دارد. شاید کتابهای قدیمیتر، پر باشد از سؤالها و کنجکاویهای خامت درباره جهان؛ و شاید کتابهای جدیدتر، با تجربههای تازهات از زندگی مرتبط باشد و جهانبینی تازهای که در وجود تو شکل گرفته است.
یک تمرین ساده
با مرور کتابهایی که خواندهای، میتوانی مسیر رشد خودت را مرور کنی. ببین چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای و چه مهارتها و دیدگاههای تازهای پیدا کردهای. هرازگاهی این کار را تکرار کن.
* تیتر مطلب برگرفته از اثر ویرجینیا ولف، نویسنده انگلیسی است.