صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

هم سرکاری، هم گران | نقل‌قول‌هایی از افرادی که رمالی و فال‌گیری را تجربه کرده‌اند

  • کد خبر: ۴۰۵۴۹۷
  • ۲۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۷
در این مطلب نقل‌قول‌هایی از افرادی که رمالی و فال‌گیری را تجربه کرده‌اند، می‌خوانید.

ستاره سعیدی‌منش | شهربانو، اگر از خانمی پرسیدید که تا حالا فال گرفتی یا نه و بعد جواب داد نه، حتما نگاهی عجیب به او بیندازید و بگویید: وااا، مگه می‌شه؟! این جمله را حتما با چشم‌های گشادشده بگویید که تأثیری صدچندان داشته باشد و طرف مقابل ناخواسته هرچه پیش فال‌گیر و رمال رفته است، یکی‌یکی برایتان ردیف کند! برای جمع‌وجورکردن این روایت جمعی چندان نیازی نیست که به کوچه و خیابان بروم و دنبال سوژه‌ای مناسب بگردم. حقیقت این است که از خاله و عمه گرفته تا همین همکار کناردستی‌ام، دست‌کم یک تجربه از فال‌گیری و رمالی دارند!

با آن‌هایی که هم‌صحبت می‌شوم، پرسشم این است که تجربه‌شان از فال‌گیری و رمالی چیست و آیا نتیجه‌ای گرفته‌اند یا نه!

چاره کار خوراکی است

الهه‌خانم از آن‌هایی است که تجربه بدی دارد. او که به شوهرش شک کرده بود، به پیشنهاد خواهرش راهی خانه رمالی در پایین‌خیابان شد: به شوهرم شک کرده بودم. جواب تلفن‌هایش را نمی‌داد. شب‌ها دیر خانه می‌آمد و جواب درستی به من نمی‌داد. خواهرم راه خانه مردی در پایین‌خیابان را نشانم داد تا بروم آنجا ببینم ماجرا چیست! نمی‌دانم چرا وقتی راهی خانه این آقا شدم، با خودم فکر نکردم که وقتی من زنش هستم و نمی‌دانم کجا می‌رود، آن‌وقت این آقای ناشناس از کجا باخبر است! آدم گاهی کارهای عجیبی می‌کند! البته رمال‌ها و دعانویس‌ها هم بلدند چه بگویند که آدم جذبشان شود و پولش را به جیبشان بریزد. پیش رمال که رفتم، گفت ماجرای زندگی‌ات را بگو. من هم همه‌چیز را تعریف کردم. برایم سرکتاب گرفت و گفت یک طلسم سیاه در زندگی‌ات است که به‌واسطه آن همسرت تو را دوست ندارد و تا یک‌سال دیگر طلاقت می‌دهد. دوماه هرکاری که می‌گفت، انجام می‌دادم؛ از سفره پهن‌کردن بگیرید تا دفن‌کردن عروسک‌های گچی. هردفعه هم پول خوبی از من می‌گرفت. طوری شده بود که همه پول خرجی خانه را به او می‌دادم و همسرم مشکوک شده بود که پول‌ها را چه‌کار می‌کنم. با همه این کارها، اوضاع بهتر نشد. وقتی از کارش شکایت کردم، گفت برای آخرین قدم باید سحری خوراکی به شوهرم بدهم. نمی‌دانم چرا، ولی این کار را کردم و او پس از خوردن این مایع که نمی‌دانم چه بود، راهی بیمارستان شد. یک هفته بستری بود. در این یک هفته متوجه شدم همه مدتی که از او بی‌خبر بودم، مسافرکشی می‌کرده است. صاحب‌خانه اجاره را دوبرابر کرده بود و من از این ماجرا خبر نداشتم. پس از آن می‌خواستم دنبال شکایت از آن دعانویس بروم، ولی با خودم گفتم اشتباه خودم را چطور به پلیس بگویم؟!

امروز ساعتش نیست

نمی‌خواهد اسمش را بنویسم. می‌گوید بنویس رابعه‌خانم. رابعه‌خانم از آن‌هایی است که به جادو اعتقادی ندارد، اما آن‌قدر در گوش او خواندند تا تصمیم گرفت برای پیداکردن دزد دلارهایش سراغ رمال برود: خواهرم از این کارها زیاد می‌کند. وقتی مریض می‌شود، اول سراغ یک خانم می‌رود تا برایش نظر بگیرد و تخم‌مرغ بشکند. بعد اگر خوب نشد، دنبال دکتر و دوا می‌رود. چند سال پیش که دلارهایم گم شده بود، به من پیشنهاد داد پیش یک رمال برویم تا داخل کاسه آب را نگاه کند و ببیند کار چه کسی بوده است. من هم که دیدم پلیس به جایی نمی‌رسد، قبول کردم. آن دلارها حاصل دسترنجم بود و به پول آن‌ها نیاز داشتم. تصمیم گرفتم بروم. روز اول چهارپنج ساعت طول کشید تا نوبتم شد. وقتی داخل رفتم، گفت امروز ساعت نیست، سه روز دیگر بیا. برگشتم و سه روز بعد دوباره رفتیم. از شانس من بود یا خدا خواست، دیدم دم در شلوغ شده و پلیس‌بازار است. نگو که به اسم فال‌گیری و دعانویسی، دارویی خواب‌آور به خورد خانم‌ها می‌داده و از آن‌ها سوءاستفاده می‌کرده است. خانم‌های زیادی از ترس آبرویشان چیزی نگفته بودند، ولی چند نفری شکایت کرده و ثابت کرده بودند. پس از آن خواهرم هم دست‌وپایش را جمع کرد و دیگر سراغ رمال‌ها نرفت. تجربه بدی بود.

برو و خودت را درست کن

خانم دیگری که با او هم‌صحبت می‌شوم، بدجور به فال قهوه اعتقاد دارد و هرجا از زندگی‌اش گیر می‌کند، فوری سراغ سحر‌جون می‌رود تا رهنمودی جلو پایش بگذارد: من به فال قهوه خیلی اعتقاد دارم. یک رفیق قدیمی به اسم سحرخانم دارم که همیشه برای فال‌گیری پیش او می‌روم. تا الان هم خیلی خوب راهنمایی‌ام کرده است. همیشه با هم قهوه می‌خوریم و من مشکلاتم را به او می‌گویم و به من مشورت می‌دهد. البته فقط مشورت نیست. خیلی وقت‌ها وقتی فالم را نگاه می‌کند، خیلی چیزها را خودش می‌فهمد. نه اینکه همیشه همه‌چیز را درست بگوید، ولی این‌طوری هم نیست که اشتباه کند.

او از حرفش پایین نمی‌آید که فال قهوه گره‌گشای زندگی‌اش بوده است، اما این را هم قبول دارد که سحرخانم یک دوست خوب است که مشاوره‌های خوبی می‌دهد و شاید فال قهوه بهانه‌ای باشد برای حرف‌زدن و درددل کردن. او می‌گوید: سحر خیلی وقت‌ها می‌گوید برو و خودت را درست کن.

چون ترسیدی، اثر نکرده است

ملیحه حدود ۳۵ ساله است و مدرک کارشناسی دارد. او را در باشگاه ورزشی می‌بینم. پیش رمال‌ها و دعانویس‌های زیادی رفته، اما هنوز مرد آرزوهایش را نیافته است: فقط من و خواهرم در خانه هستیم. برادرهایم ازدواج کرده‌اند. پدرم هم پارسال فوت کرد. همه دغدغه مادرم این است که ما ازدواج کنیم. خیال می‌کند بخت ما را یکی از اعضای فامیل بسته است. هر خواستگاری که می‌آید، یا ما پسند نمی‌کنیم، یا آن‌ها. برای همین چنین فکری به سرش زده است. خلاصه برای آنکه بخت من و خواهرم باز شود، تا اصفهان هم پیش دعانویس رفته و کلی پول خرج این کار کرده است. فکر کنم اگر آن پول‌ها را جمع می‌کرد، الان یک خانه خریده بودیم! بین دعانویس‌هایی که مراجعه کردیم، خانمی بود که از من خواست برایش انواع حبوبات بخرم تا سفره پهن کند. یک دستمال کوچک پهن کرد و از هرکدام یک مشت ریخت و چیزهایی خواند و آن را گره زد. گفت باید در قبرستان کنار یک مرده تازه دفن کنم. زیر بار نمی‌رفتم، اما مادرم مجبورم کرد. باید تنها می‌رفتم و همان‌جا یک ورد را بلندبلند چندبار تکرار می‌کردم. تا کار را انجام دادم و برگشتم، جانم به لبم رسید. چند ماه که گذشت و ازدواجی سر نگرفت، مادرم پیش آن بنده خدا رفت و گفت که چرا اتفاقی نیفتاد؟! او هم گفته بود چون ترسیده، دعا اثر نکرده است! یعنی آخر جواب بود! این ماجرا برای مادرم درس عبرت نشده است و همچنان به کارش ادامه می‌دهد و همچنان ما مجرد هستیم! او بیش از اینکه از تجرد ما بترسد، از حرف مردم می‌ترسد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.