صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

فراتر از بی وطنی؛ همدستی در جنایت!

  • کد خبر: ۴۰۵۷۶۵
  • ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۶:۲۸
تعلق خاطر فقط یک نسبت جغرافیایی نیست؛ ریشه‌ای است در جان، پیوندی است میان خاک و خاطره، میان تاریخ و هویت.

تعلق خاطر فقط یک نسبت جغرافیایی نیست؛ ریشه‌ای است در جان، پیوندی است میان خاک و خاطره، میان تاریخ و هویت. اینجا، حتی هیزم صحرا و خار بیابان، بی نام و بی نشان، حرمت زادبوم خویش را پاس می‌دارند. خس و خاشاک هم، اگر زبان داشتند، به وقت خطر، به جانب خاکِ خود می‌ایستادند. این، منطق طبیعت است و شگفت آنکه گاه، برخی آدمیان از درک این منطق ساده نیز فرو می‌مانند.

در ادبیات ما، از خاک بسیار گفته‌اند؛ نه فقط به عنوان ماده‌ای خاموش، که به مثابه «مادر». آنکه از مادر می‌بُرد، نه به بلوغ که به بی ریشگی می‌رسد. اینجاست که مسئله، از یک انتخاب سیاسی فراتر می‌رود و به یک مسئله فرهنگی- هویتی بدل می‌شود؛ مسئله‌ای درباره فروپاشی نسبت انسان با ریشه‌های خویش. چگونه می‌توان در خاکی بالید و سپس، در صف خصم همان خاک ایستاد؟ 

چگونه می‌توان از آب یک سرزمین نوشید و برای خشکانیدن آن از دشمن دنی، هر روز استدعا کرد؟ اینان، نه فقط در غلط‌ترین طرف تاریخ ایستاده‌اند، که تاریخ را هم با چشمِ فروبسته نخوانده ورق زده‌اند. در منطق تربیتی این سرزمین، خطا، اگر با بازگشت همراه شود، هنوز در مدار امید می‌گنجد، اما آنگاه که خطا به اصرار بدل شود و اصرار، به دشمنی و همکاری با دشمن، دیگر سخن از لغزش نیست؛ سخن از سقوط است.

سقوطی که انسان را از اختلاف نظر به همدستی در جنایت می‌کشاند. تلخ‌تر آنکه برخی، از این هم فراتر می‌روند؛ نه فقط در قامت سرباز دشمن، که در هیئت طلبکار جنایت. گویی کلماتشان، زوزه‌ای است که جامه واژه پوشیده؛ خواهش از تاجر مرگ تا مرگ را بر سر ایران و ایرانی ببارد.

اینجا دیگر با یک خطای سیاسی طرف نیستیم؛ با نوعی ازخودبیگانگیِ رادیکال روبه روییم که در آن، انسان نه تنها از سرزمین که از انسانیت خویش نیز فاصله می‌گیرد. هرچند پوزه شان به سنگ خورد و آتشی که با کینه افروخته شده بود با قدرت ایرانی خاموش شد، اما بدنامی، سجل همیشگی بدخواهان وطن شد. در خوانش مطالعات فرهنگی، اینان فراتر از دیاسپورا، آن سوتر از هر عنوانی، از بوم گریزی به بوم ستیزی رسیده‌اند. 

دیگر نامش بی وطنی است. بی وطنی، نه صرفا فقدان جغرافیاست، که فقدان تعهد است. هر ذره‌ای از خاک، از خودفروختگی بیزار است و این بیزاری، به قضاوتی فراگیر بدل می‌شود که در نگاه مردمان جهان نیز انعکاس می‌یابد.

بعد از این آتش بس، تا قیامت آتش به جان و دود در چشم خواهند داشت آن‌ها که برای فروپاشی تمدن ایران بزرگ به آدم‌های جنگ طلب، اما کوچک دخیل می‌بستند. ادبیات دینی ما، همواره بر این نکته پای فشرده است که حبّ الوطن تنها یک شعار نیست؛ ترجمانی است از مسئولیت.

مسئولیت در قبال مردمی که با آن‌ها نفس کشیده‌ایم، در قبال تاریخی که ما را ساخته است. این مسئولیت، در روز‌های سخت، خود را آشکارتر می‌کند. آنکه می‌ماند و می‌سازد، در همین سختی‌ها معنا می‌یابد و آنکه می‌بُرد و می‌شکند، در همین بزنگاه‌ها شناخته می‌شود. این روز‌های سخت، خواهد گذشت چنان که تاریخ، بار‌ها از گردنه‌های دشوار گذشته است. 

آنچه می‌ماند، ایران است؛ با همه زخم‌ها و زایش هایش و آنچه به داوری زمان سپرده می‌شود، نام‌ها و ننگ هاست. آن‌ها که مرگ ایران را آرزو می‌کنند و این آرزو را از دشمن دریوزه می‌کنند، نه تنها در معادله سیاست که در محک فرهنگ نیز مردود و منفورند. جهان، اگر بخواهد «ایرانی» را بشناسد.

باید در روایت رئیس سازمان CIA بخواند که می‌گوید: در ایران هرکسی که هر سلاح کوچکی داشت، به سمت ما تیر پرتاب کرد. بله، باید او را در لحظه‌های دفاع ببیند؛ در آنگاه که هر دستی، هرچند کوچک، برای حفاظت از خانه بلند می‌شود. حقیقت ایران، در همین ایستادگی هاست، در همین پیوند عمیق میان انسان و خاک و آن‌ها که از این پیوند بریده‌اند، هرچند چند برگ کاغذ، نامی و شناسه بر ایشان شناسنامه کرده باشد، در آیینه فرهنگ، بی نام‌اند. ایران می‌ماند نه فقط به اتکای تاریخ که به پشتوانه مردمانی که هنوز، معنای تعلّق را می‌فهمند؛ و این فهم، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای است که هیچ تندبادی، توان ربودنش را ندارد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.