ارتش، در سپهر معنایی این سرزمین، واژهای صرف نیست؛ نشانهای فرهنگی است، دالّی بر مدلولی سترگ که در حافظه تاریخی ایرانیان، با حماسه و حراست درآمیخته است. در خوانش فرهنگی این مفهوم، ارتش را باید نه فقط یک نهاد نظامی، که یک «متن زنده» دانست؛ متنی که سطرهایش با خون غیرت نوشته شده و در حاشیه هایش، نام دلاورانی که مرز اسوه و اسطوره را درنوردیدند و به نیک نامی مانایی یافتند. در کنار این دو، شکوه مردم به مثابه صاحبان اصلی روایت، نقش بسته است. این شجره طیبه، ریشه در خاک اسطوره و تاریخ دارد؛ از روزگار حماسههای کهن تا اکنون، که روایت مقاومت، همچنان ادامه دارد.
در این امتداد، ارتش به مثابه یک «قهرمان جمعی» ظاهر میشود؛ نه قهرمانی فردی در هیئت یک تن، بلکه قهرمانی در قامت یک ملت مسلح به ایمان و آگاهی. شهد میوههای این درخت، همان امنیتی است که ذائقه زندگی را برای مردم، شیرین و قابل زیستن میکند. نام ارتش، تولیدکننده معناست و معنای آن، مولّدِ قدرت؛ اما این قدرت، صرفا سخت افزاری و نظامی نیست، بلکه در لایههای عمیق تر، برآمده از سرمایه نمادین و فرهنگی است.
ایران، با تکیه بر این سرمایه چندلایه، ارتش، سپاه و فراجا، به اقتداری دست یافته که میتوان آن را «اقتدار درون زا» نامید؛ اقتداری که از بطن فرهنگ برمی خیزد و به همین سبب، توان پاسداری از مرزهای جغرافیا و هویت را توأمان داراست. در این میان، ارتش جمهوری اسلامی ایران را میتوان چونان «پرچم در اهتزاز معنا» خواند؛ پرچمی که زمین نمیافتد، چون که در دست روایتگرانی است که خود، بخشی از روایتاند. نسبت ارتش با مردم، نسبتی صرفا کارکردی نیست؛ اینجا با یک «قرارداد عاطفی-فرهنگی» روبه رو هستیم.
شعار «ارتش فدای مردم، مردم پناه ارتش» را باید در همین چارچوب فهم کرد؛ گزارهای که از سطح شعار عبور کرده و به یک «گفتمان زیسته» بدل شده است. این گفتمان، در روزگار ما، دلالتهای تازه تری یافته است. آنجا که ارتشیان، در پایگاههای پدافندی و بر سکوی لانچرها، در برابر قدرت شیطانی استکبار و صهیونیسم ایستادهاند، در واقع در حال بازتولید همان حماسهای هستند که در ادبیات کهن، با شمشیر و سپر روایت میشد. امروز، ابزارها تغییر کرده، اما «روح حماسه» همچنان زنده است. این ایستادن، نه صرفا یک مأموریت، که «جهاد معنا» است؛ تلاشی برای حفظ توازن میان امنیت و کرامت.
در سوی دیگر، مردم نیز از جایگاه تماشاگر بیرون آمدهاند و به کنشگران میدان قدرت سازی بدل شدهاند. حضور آنها در صحنه عمل و عرصه خیابان، نوعی «هم نوایی فرهنگی» با نیروهای مسلح است؛ گویی متن و حاشیه، به وحدتی ارگانیک رسیدهاند. این همان «قدرت جماعت» است که در ادبیات دینی، به حضور «یدا...» در جمع خویش غنی سازی میشود؛ دستی که فراتر از دست هاست و در لحظههای همدلی و هم پیمانی، خود را آشکار میکند. در این خوانش، دفاع از وطن، صرفا یک کنش نظامی نیست، بلکه بخشی از پروژه بزرگتر «تمدن سازی» است.
مردمی که با ارتش و سپاه خود، پیوندی چنین وثیق دارند، نه تنها مرزهای خاک، که مرزهای معنا را نیز پاس میدارند. آن ها، در حال نوشتن فصلی تازه از حماسهاند؛ فصلی که در آن، قهرمانان، جمعیاند و پیروزی، حاصل هم افزایی ایمان، فرهنگ و قدرت است؛ و آینده؟ آینده، بی تردید، ادامه همین روایت خواهد بود؛ روایتی که راویانش، خود بازیگران آناند. ایرانیان، بار دیگر، نشان خواهند داد که چگونه میتوان از دل تاریخ، حماسهای نو آفرید و از دل فرهنگ، تمدنی بالنده برکشید.