صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

عطر زیستی آشنا که مرگ آن را بلعید

  • کد خبر: ۴۱۰۸۵۳
  • ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۷:۵۳
۶۰ روز از حادثه تلخ مدرسه شجره میناب گذشت، اما درد تمام نمی‌شود.
الهام نکوئی
نویسنده الهام نکوئی

شصتمین‌روزِ رفتن عزیزان را هم عزا می‌گیرند؟ ۶۰ روز خودم را در روزمره غرق کردم. میان انبوهی از اخبار، مانند ماری که از چنگال عقاب خودش را آزاد کرده، با کمک شاخه‌ها و‌ برگ‌ها، تلاش کردم تا با آسیب کمتری فرود بیایم، یک فرود ناموفق.

در آخر، همه‌چیز با یک تصویر به مرز جنون رسید؛ تصویری از تصاویر قاب‌گرفته و معصوم در جوار درختانی که غم، شاخه‌هایشان را خشکانده و حتی بهار هم تأثیری در زنده‌شدنشان نداشته است.

تصویری که در آلبوم تصاویر همکارانی که برای ساخت مستند و نگارش تاریخی تلخ به سوی میناب رفته بودند دیدم.

آسمانِ این تصویر، مانند سقفِ اتاقی دلبر که با ذوق آبی رنگ شده و با چسب، پنبه را ابرگونه رویش چسباندند بود. سقفی ابدی برای تخت‌های ابدی. اما اگر تخت‌هایشان به اندازه کافی نرم نباشد چه؟ آخر بدنشان نحیف است و هنوز، چَم‌وخَم زندگی پوستشان را کلفت نکرده است.

اگر نیمه شب، بی قراری آغوش مادر و پدرشان را کنند چه؟ احتمالا آن شب سیلی از اشک، امان ایران را بِبُرد و بِبَرد به یادآوری جنایتی که از یاد تاریخ نخواهد رفت.

۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۱ و ۱۸ دقیقه ظهر؛ سیاستِ ناخوانده‌ی دشمنِ خارجی فرود آمد بر سر مدرسه شجره طیبه.

انفجار و بارش موشک‌ها بر سر مدرسه و روز‌های بعدش من را کشاند به گذشته چندان دور، به روز‌های مدرسه؛ غم مثل یک تلنگر خاطرات را بیدار می‌کند و این‌بار من به مدرسه برمی‌گردم.

ساعت ۱۱ و ۱۸ دقیقه ظهر احتمالا زنگ آخر مدرسه بوده است. وقتی که دبستان می‌رفتم، همیشه زنگ آخر خسته و گرسنه بودم. اولین زنگ تفریح که به صدا در می‌آمد، وروجک‌وار و تخس مدرسه را می‌دریدیم.

بازی مورد علاقه‌مان گرگم به هوا بود. روی میز‌ها سر می‌خوردیم و برای اینکه گرگ دستش به ما نرسد با تمام جرئت از میزی به دیگری می‌پریدیم تا وقتی که گرگ عاصی می‌شد و برای اینکه شانسی برای گرفتنمان به‌وجود آورد با گفتن جادهِ خدا، راهی که بیشتر تله بود تا راه را برای جابه‌جایی‌مان باز می‌کرد.

آن وسط تمام چاشت و صبحانه‌ای که مادرانمان با تاکید که حتما میوه‌ها را هم بخوریم در کیفمان فرو می‌کردند را اشتراکی می‌خوردیم. گاهی هم که باران می‌آمد، دور باغچه کوچک حیاط مدرسه جمع می‌شدیم تا بیرون آمدن کرم‌های خاکی را ببینیم. فقط من بودم که نمی‌ترسیدم و به نظرم خیلی عجیب و ناز بودند؛ و زنگ آخر که می‌رسید؛ خسته و گرسنه از جنب و جوش، فقط ذهنم پر می‌کشید سمت آرامش خانه. به این فکر می‌کردم که ناهار چه داریم و کاش امروز مامان قرمه‌سبزی درست کرده باشد.‌

می‌خواستم سریع‌تر برسم تا لباس‌های عروسکم را عوض کنم و بعد از کلی بازی و ماجرا‌های ساختگی در ذهنم با او، در آغوشش بگیرم و بخوابم. عروسکم را دختر کوچولویم می‌دانستم و هرروز قبل از رفتن به مدرسه، پتو را رویش مرتب می‌کردم تا سرما نخورد. به قول ربکا سولنیت نویسنده کتاب «نقشه‌هایی برای گم شدن»، عروسک‌ها کل معنا و ارزش وجودشان به صاحبشان وابسته است و عروسک گمشده دیگر ارزشی برای کسی ندارد. چند عروسک گم کردم؟ عروسک‌هایی که صاحبانشان نیستند، چه احوالی دارند؟

نزدیک عید همه چیز متفاوت‌تر بود. در مدرسه خستگی نمی‌شناختیم و پر از ذوق بودیم. با تمام بچگی‌مان می‌نشستیم دور هم و از لباس و کفش‌های عروسکی‌ای که برای عید در کمد مانده بودند می‌گفتیم. همیشه کلی ذوق داشتم تا زودتر لباس‌های عیدم را بپوشم و از خانه‌ای به دیگری عید دیدنی برویم و کلی عیدی جمع کنم. بعد از تعطیلات هم همیشه اولین پُزی که به هم می‌دادیم رقم نهایی اندوخته‌ی عیدی‌هایمان بود.

یکی از اهداف بلندمدتم در کودکی، بزرگ شدن بود. می‌خواستم زودتر به سن‌های ۱۸، ۲۰ و ۲۵ برسم تا استقلال و فعالیت‌های بزرگانه‌ای که آن‌موقع از آنها منع می‌شدم را تجربه کنم و بتوانم تنهایی از پس آنها بر بیایم. افکار و تخلیات کودکانه تا کجا‌ها می‌تواند پیش برود و دوراندیشی کند؟ هنوز هم به یکی از این سن‌ها نرسیدم و کودکیم در انتظار است ببیند چه چیزی در انتظار آینده‌اش است.

حالا این گذشته و خاطراتی که همه‌مان عمری با خود حمل کرده‌ایم و با شادی و اندوه یادشان می‌افتیم، من را سمت جنگلی ناشناخته هدایت می‌کند و مدام ذکر افکارم می‌شود: ماکان، زینب، زهرا، فاطمه و تک تک آن ۱۵۵ کودک با دل‌هایی زلال، در انتظار چه آینده‌ای برای چند ساعت، چند روز و چند سال پیش رویشان بوده‌اند؟ کدامشان زنگ آخر گرسنه بوده و در انتظار خانه؟ غذای مورد علاقه‌ای که امیدوار بودند امروز مادرشان درست کرده باشه چه بوده؟ چه بر سر لباس‌هایی که در کمد منتظر رسیدن عید بودند می‌آید؟ انگار غمِ حال، گذشته را هم مه آلود می‌کند.

غمی که برای منِ مجردِ بی فرزند نباید آنقدر‌ها هم قابل لمس باشد اما، چنان مغزم متمایز و عمیق می‌پندارش که در مسیر تصورش پایم لیز می‌خورد و فرو می‌روم در سیاهی خون‌آلود بی‌انتهایش.

انگار دریای غم بسیار موجی و خروشان است و هرچه بیشتر شنا کنی، بیشتر هم غرق می‌شوی. راه نجات چیست؟ سپردن خود دست موج‌ها، به امید اینکه در انتها تو را به ساحل برسانند؟

وقتی دردی را جمعی تجربه می‌کنیم، معمولا کم‌تر می‌شود. انگار همدم میابیم و می‌فهمیم تنها نیستیم و کسانی هستند که ما را در آغوش بکشند و بگویند «درکت می‌کنم».

اما این درد چطور؟ آیا جمعی بودنش از دردش می‌کاهد؟ الان یک ایران که سهل است، یک جهان می‌خواهند مادر و پدر کودکان شهید میناب را در آغوش بکشند و بگویند «کاری از دستمان بر نمی‌آید، اما بدانید که شما تنها نیستید و همه در این غم عزاداریم».

چه چیزی غم میناب را بزرگ می‌کند و اندوه را آوارتر می‌کند؟ سیاست؟ دشمن خارجی؟ ناتوانی در درک حقیقت؟ یا حرف‌هایی که ناتمام مانده است بین مادران و پدران و فرزندانشان؟

نبود جواب برای چرا‌ها همیشه مسائل را دردناک‌تر می‌کنند.

این غم با اشک هم پایین نمی‌ریزد و آدم را سبُک نمی‌کند. از آن رنج‌هاست که فقط باید فرار کرد از فکر به آن. کاش آن‌روز ماکان خودش را به مریضی میزد و مدرسه نمی‌رفت. از کار‌هایی که همه یک‌بار در کودکی تجربه انجامش را داریم. عطر زیست‌شان انگار از هر آشنایی، آشناتر است.

قدم زدن در حیاط مدرسه، انتظار برای تعطیلات عید و اشتیاق برای عیدی گرفتن از فامیل. قسمت‌هایی که بیشترمان زیستیم و حالا انگار این مرگ هم جزوی از خاطرات ماست.

انگار که میان زنگ انشا درحال خواندن انشایی که دیروز با موضوع «جنگ»، دم غروب آفتاب در خانه نوشته بودم، مُردم. انگار، زنگ آخر، سرکلاس انشا، با صدایی بچگانه و نحیف، داشتم می‌خواندم: «مادرم درباره جنگ به من توضیح داده است. اوگفته که مانند دو انسان، دو کشور هم ممکن است بینشان دعوا شود و ما نباید بترسیم. مادرم نمی‌داند که من آنقدر شجاع هستم که ترسی در دلم نیست. من فقط نگران خواهر کوچولو تازه بدنیا آمده‌ام هستم که آسیبی نبیند. پدرم هم همیشه شبکه خبر را نگاه می‌کند و می‌گوید که آمریکا.» و بوم.

انگار دیگر نه من هستم، نه کودکی‌ام، نه خاطراتم. جریانی زلال که قطع شد و رکودش خاطرات من و یک ایران را در آن زنگ آخر کشت و کودکی‌مان را پر داد کنار ۱۵۵ شهید دبستان شجره طیبه میناب.

حالا در این عطر آشنای زیستن، من مرگ را یافتم، اما چه برسر عروسک بی‌صاحب دختران میناب می‌آید که هنوز در انتظار بازگشت مامان کوچولو‌های خودشانند؟

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.