صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

داستان کودک | شکوفه‌های همیشه مهربان

  • کد خبر: ۴۱۰۹۴۸
  • ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۵
انشا‌ نوشتن خیلی جالب است. آدم به چیزهای مختلفی فکر می‌کند و آخر سر هم شروع می‌کند به نوشتن و همه‌ی فکرهایش را روی دفترش می‌نویسد.

مرجان زارع - انشا‌ نوشتن خیلی جالب است. آدم به چیزهای مختلفی فکر می‌کند و آخر سر هم شروع می‌کند به نوشتن و همه‌ی فکرهایش را روی دفترش می‌نویسد.

زنگ انشا، بود و همه بچه‌ها از اینکه موضوع انشا، خودشان بودند ذوق زده بودند. خانم معلم روی تخته نوشت: دنیای دخترانه چطور دنیایی است؟ اما پیش از نوشتن انشا، خانم معلم از بچه‌ها خواست بعضی‌ها از دنیای دخترانه‌شان بگویند.

سارا دست بلند کرد و گفت: «دنیای من، دنیایی است که یک‌عالمه شیرینی داشته باشد با خامه‌های صورتی و خوش‌مزه. من عاشق آشپزی و شیرینی‌ام.» بعد هم لبخند قشنگی روی صورت تپلش نشست.

پشت سرش مبینا دست بلند کرد و گفت: «دنیای من پر از گل‌سرهای رنگارنگ است. من عاشق گل‌سرم. یک‌عالمه گل‌سر هم توی خانه دارم؛ گل‌سر شکوفه‌ای، گل‌سر میوه‌ای، گل‌سر کفشدوزکی، گل‌سر پروانه‌ای.»

زینب دست بلند کرد و گفت: «خانم اجازه، دنیای من هم پر از پروانه‌های قشنگ است. من گل‌ها و پروانه‌ها را خیلی دوست دارم.» مریم که بغل‌دستش نشسته بود، لبخندی زد و گفت: «خانم معلم، راست می‌گوید. کاغذ دیواری اتاقش هم پر از پروانه‌های قشنگ است.»

پس از آن، ستاره از دنیایی پر از کتاب‌قصه گفت و درباره‌ی دنیای خودش که مانند رنگین‌کمان رنگارنگ بود، حرف زد. بچه‌ها هر یک چیزی می‌گفتند و زهرا لبخند‌زنان به این فکر می‌کرد که انشایش را چطور شروع کند.

بعد هم پیش از اینکه حرف‌های بچه‌ها تمام شود، زودتر از همه دست به کار و مشغول نوشتن شد و این جمله را بالای برگه‌ی دفترش نوشت: «یک دنیای دخترانه چه شکلی است؟»

یک ربع از نوشتن بچه‌ها نگذشته بود که زهرا دست بلند کرد و گفت: «خانم، من نوشتم. انشایم تمام شد.» خانم معلم لبخندزنان گفت: «آفرین! پس اولین کسی که انشایش را می‌خواند، معلوم شد.»

خیلی زود نیم ساعتی که خانم معلم برای نوشتن انشاء مشخص کرده بود، تمام شد و زهرا رفت تا جلوی کلاس اولین انشا را بخواند. زهرا انشایش را این‌طوری شروع کرد: «دنیاهای دخترانه جورواجورند زیرا دخترها همه مانند هم نیستند.

یکی مثل سارا استاد شیرینی پختن و شیرینی خوردن است و یکی مانند غزل عاشق رنگ و قلم‌مو و نقاشی است و یکی هم مثل طاهره عاشق فوتبال است. اما همه‌ی دخترها توی یک چیزهایی مانند هم‌ هستند.

یک بخش‌هایی از دنیای همه‌ی دخترها شبیه هم است. مثلاً همه‌ی دختر‌ها دنیایشان را تمیز و مرتب و قشنگ نگه می‌دارند. دنیایشان بوی گل و شکوفه می‌دهد.

دنیای همه‌ی دخترها پر از مهربانی است زیرا همه‌‌شان قلب‌های مهربان دارند و خواهر و برادر و مامان و بابا را خیلی دوست دارند. یک بخشی هم از دنیای دخترها شیشه‌ای است، آخر همه‌ی دخترها زود‎رنج هستند و خیلی زود دلشان می‌شکند.

در دنیای همه‌‌شان پر از رنگ صورتی است و یک گوشه از دنیایشان کلی دفتر خاطرات وجود دارد. دخترها عاشق خاطره نوشتن و درست کردن دفتر خاطرات‌اند.»

انشای زهرا که تمام شد، مریم لبخند‌زنان گفت: «یادت رفت بگویی همه‌‌دخترها از سوسک می‌ترسند و در دنیای همه‌‌شان یک دمپایی هست که اگر سوسک دیدند، پرت کنند طرفش و جیغ بکشند.»

همه‌ی بچه‌ها زدند زیر خنده. زهرا لبخند‌زنان گفت: «یادم باشد این را به انشایم اضافه کنم.» بعد هم دفتر انشایش را برد تا خانم معلم امضا‌ کند.

خانم معلم لبخند‌زنان انشای مرتب و تمیز زهرا را نگاه کرد و گفت: «آفرین! من هم برایت یک ستاره‌ی طلایی در دفترت می‌چسبانم چون همه‌ی دخترها عاشق گرفتن ستاره‌های طلایی از خانم معلم‌اند.»

بچه‌ها همه دوباره زدند زیر خنده. بعد هم همه دست بلند کردند تا نفر بعدی باشند که انشا می‌خواند.

زهرا به دخترها نگاه کرد که هر یک سعی داشت دستش را بیشتر بالا ببرد تا خانم معلم اول او را ببیند و در حالی که می‌رفت سر جایش بنشیند، با خودش گفت: «یادم رفت بنویسم همه‌ی دخترها عاشق رقابت کردن هستند و دلشان می‌خواهد در همه چیز اول باشند. باید این را هم به انشایم اضافه کنم.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.