صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

آرزوی  قاب شده

  • کد خبر: ۴۱۶۱۹۴
  • ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۲
هاجرخانم یک پسر داشت و هزار تا آرزو. ۹۹۹ تا از آرزو‌ها مربوط به پسرش بود و آن آرزوی آخرش را هم که مربوط به خودش بود، باید پسرش انجام می‌داد.

هاجرخانم یک پسر داشت و هزار تا آرزو. ۹۹۹ تا از آرزو‌ها مربوط به پسرش بود و آن آرزوی آخرش را هم که مربوط به خودش بود، باید پسرش انجام می‌داد. هاجرخانم یک پسر داشت و انگار با داشتن همین یک پسر، همه ۹۹۹ تا آرزویش را برآورده می‌دید. آن آرزوی آخر را هم اگر شک داشت به این خاطر بود که نمی‌دانست عمر خودش کفاف می‌دهد که برآورده شدنش را ببیند یا نه؟

بعد از ظهر‌های داغِ بندر، حیاط خانه را که آب و جارو می‌کرد و چایی را که دم می‌کرد، می‌نشست روی پله جلوی در. نگاهش خیره می‌ماند به انتهای کوچه، زیر لب آیه الکرسی و وإن یکاد می‌خواند و بینشان هم صلوات می‌فرستاد. هاجرخانم سنگ صبور همسایه‌ها بود. 

هرکدامشان که غمی می‌افتاد توی دلشان یا بغضی گره می‌خورد توی گلویشان، می‌آمدند پیش او، روی همان پله جلوی خانه اش می‌نشستند، چایی تازه دم می‌خوردند و راز دل می‌کردند. هاجر خانم گوش شنوایی داشت، گوش می‌داد و گهگاه با گوشه چارقدش، قطره اشکی را که از کنج چشمانش سرک می‌کشید پاک می‌کرد.

همسایه‌ها حرف می‌زدند و سبک می‌شدند و می‌رفتند و هاجرخانم همان طور روی پله می‌نشست و تا غروب منتظر می‌ماند. آسمان که گرگ ومیش میشد با همان چشم‌های کم سویش، در انتهای کوچه، قدوبالای رعنای پسر را می‌دید که هیبتش، یاد و خاطره سید، شوهر خدابیامرزش را توی ذهنش زنده می‌کرد. زیر لب لاحول و لا قوه الا باا... العلی العظیم می‌گفت و یاعلی گویان از جایش بلند می‌شد و به استقبال پسر می‌رفت.

مأموریت آخر، طولانی شد. قرار بود یک ماه باشد، اما ناگهان جنگ شد و همه چیز به هم ریخت. پسر قرار بود بعد از این مأموریت، مادرش را به آن یک دانه آرزوی ویژه اش برساند. قرار بود برگردد و دست مادر را بگیرد و راهی سفر شوند. هاجرخانم دل توی دلش نبود، هر روز با اینکه می‌دانست این غروب، قرار به آمدن پسر نیست، روی پله می‌نشست و چشم به راه می‌سپرد. همسایه‌ها نمی‌آمدند و کسی راز دل نمی‌گفت، اما قطره‌های اشک بودند که تند و تند، پشت سر هم از کنج چشم‌های هاجرخانم، سرک می‌کشیدند و گوشه چارقد هم یارای پاک کردنشان را نداشت.

انتهای کوچه دیگر قدوبالای رعنای پسر را برای چشمان هاجرخانم قاب نکرد. پسر نیامد. خیلی‌های دیگر هم نیامدند. هزاران هزار آرزو درون دریا گم شد. سنگ صبور اهالی محل، دیگر روی پله ننشست. غم هاجرخانم، درد مشترک همسایه‌ها شد.

اما پسر، مادرش را به آن آخرین آرزویش رساند، حرم امام رضا (ع) میزبان یک مادر شهید شد.

«به یاد شهدا و جاویدالاثران ناو دنا»

عکس: مریم آل مومن

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.