آن یکی میگفت: ما آدمها از حال دل همدیگر بی خبریم وگرنه هرکسی اگر لب بازکند و قصه غصهها و رازهای نگفته اش را بیان کند، مثنوی هفتادمن میسراید. در این روزگار بی حوصله و در عبور بی گذشت ساعت ها، در سکوت از کنار هم میگذریم و بر لب مهر خاموشی میزنیم، نه مجالی برای گفتن هست و نه گوش امنی برای شنیدن. میرویم و میآییم و زجر میکشیم و ذره ذره تمام میشویم.
دیگری گفت: پس اگر این گونه باشد و قرار به سکوت و خاموشی، ما باید در تمام عمر حامل دردهای خویش بمانیم و کمرمان زیر بار سنگین این غصهها و رازها و نگفتهها بشکند، اما مگر نه اینکه برای هر دردی درمانی هست و در انتهای هر ظلمتی، نوری. هم قرار برای بی قراری هست و هم آرامش برای بی تابی. آنکه جوینده باشد، مییابد. آنکه در دلش ایمان و صبر باشد، راه را پیدا میکند و نور را در آغوش میکشد.
آدمی که دلش را درد برهم کشیده و زبانش را سکوت، قفل کرده، اگر راه را پیدا کند و مسیر را بیابد، چند دانه الماس اشک را بر گونه صبوری بغلتاند و پنجه در پنجره فولاد بیندازد، نیازی به لب باز کردن و قصه غصهها را به هر گوشی گفتن ندارد. اینجا امن است. این خانه امن همانجایی است که کبوترانش هم بال هایشان را به جای آسمان، بر زمینش میسایند.
وقتی یک قطعه از بهشت روی خاک زمین باشد، آسمان هم آنجا سر به سجده میگذارد. اینجا ناگفته ها، به راز و نیاز و زمزمه تبدیل میشوند. کویر سینه، با باران اشک سیراب میشود و مهر سکوت به رضای دلها میشکند. پشت این پنجره یک نفر هست که از حال دل همه باخبر است.
هم قصه غصهها را میداند و هم رازهای ناگفته را. اینجا همان جایی است که دل اگر به آن متصل شود، به دیگران نیازی نیست. پشت این پنجره، هم قرار برای بی قراران هست و هم آرامش برای بی تابان.
چه خوب سرود آن شاعری که پشت همین پنجره ایستاد و دست بر سینه نهاد و این گونه زمزمه کرد:
دل را نظر لطف تو بی تاب کند / مس را به خدا، طلا کند، آب کند.
اشکم که چکید پشت این «پنجره» / گفت: «فولاد» که دیده، درد را آب کند!
آیینه دلان از تو صفا میگیرند / آیین محبت و وفا میگیرند.
باور کنم این پنجره از فولاد است؟ / اینجا که شفاعت و شفا میگیرند!
این روضه، محل بار عام دل هاست / این صحن مبارک امام دل هاست،
«فولاد» اگر آب شود نیست عجب! / این «پنجره» محو ازدحام دل هاست.
عکس: علی فتحی زهرایی