شیرین سیدی | شهرآرانیوز؛ «اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابیسعید» کتابی از قرن ششم هجری در احوالات عارفی است که میتوان او را مصلح اجتماعی روزگار خود نامید. اگرچه بیشک گردش رفتن با این کتاب در زمانه پرتنش کنونی یک سفر معنوی است، اما به گفته نویسنده «تاریخ شهر مشهد» این کتاب یکی از معدود منابع باقیمانده از روزگار سلجوقیان است که در آن اطلاعاتی معتبر و ارزشمند از اهالی نوغان و توس در آن روزگار وجود دارد.
ابوسعید ابوالخیر سال ۳۵۷ هجری در میهنه (ترکمنستان کنونی) که تنها ۴ فرسنگ (۲۴ کیلومتر) با روستای مرزی چهچهه شهرستان کلات فاصله دارد متولد و در همانجا هم درگذشته و دفن میشود. این عارف نامی همچنین پربارترین سالهای عمرش را در نیشابور میگذراند. او حداقل از حدود سال ۴۱۰ تا ۴۲۹ قمری مقیم نیشابور بوده، اما در همین بازه زمانی نیز هر ساله زمستانها را در میهنه میگذرانده است؛ بنابراین در این جابهجایی، دست کم دوبار در سال را از ولایت توس میگذشته است. احوال ابوسعید که روزگار سامانیان، غزنویان و سلجوقیان را درک کرده، نوادهاش حدود ۱۳۴ سال پس از درگذشت او نگاشته است.
هدفِ «محمد بن منور بن ابیسعد بنابیطاهر بن ابیسعید» نوه شیخ ابوسعید، نقل کرامات، حالات و سخنان جد بزرگش بوده و به این واسطه پندهای اجتماعی و اخلاقی ارزشمندی از او به یادگار مانده است. در میان این حکایات، اما از مردمان دشت توس (چه نامداران و چه مردم عادی) سخن بسیار گفته شده و در کنار آن از مواضع و حدود جغرافیایی این خطه هم یاد شده که اطلاعات ارزشمندی است. در ادامه بر پایه تصحیح دکتر محمدرضاشفیعی کدکنی از کتاب اسرارالتوحید مروری خواهیم داشت بر آنچه ابوسعید در توس دیده، گفته و انجام داده است.
ابوسعید برای رفتن از میهنه به نیشابور از یکی از دو دربند چهچهه (اژجاه در اسرارالتوحید) و یا قرهتیکان که دو روستای مرزی شهرستان کلات هستند، وارد جغرافیای سیاسی ایران امروز میشده و به فراخور آب و هوا، شرایط امنیتی و صد البته هماهنگیهایی که برای دیدار هممسلکانش داشته، از مسیرهای مختلفی عبور میکرده است؛ بنابراین میتوان حدس زد که او از حدود راه قدیم مشهد-کلات که از امیرآباد، آبگرم و تبادکان (که شرقیتر بوده) و مسیر غربیتر یعنی از سررود، کارده و بابارمضان برای رسیدن به توس در سفرهای متعددش گذشته است.
نکته مهمی که باید به آن توجه داشت ارجحیت یافتن نام توس و شهر توس به جای طابران، از زمان ابوسعید تا زمان نوادهاش (محمد بن منور) است. با وجود اینکه نوقان نیز در ولایت توس است، اما در زمان نوشتن اسرارالتوحید، توس و شهر توس به نامی خاص برای طابران تبدیل شده است.
حکایاتی که ابوسعید ضمن نوشتن آن از مواضع جغرافیایی این مسیر نام برده، در شناخت پیشینه این نواحی جالب توجه است. او از «دیه رفیقان» در مسیر «تاروی طوس» و «سرداوه» داستانی نقل میکند که نامهای قدیم چند آبادی و بلوک در آن آمده است.
شخصیت اصلی این حکایت، مادر رئیس روستای «رفیقان» است؛ دیهی که به راهزنی و عیاری شهره بوده است. این حکایت چنین آغاز میشود: «وقتی شیخ ما از میهنه به طوس میشد. به راه سرداوه در میشد. راه بر درزاب تارو کرد. به دیه رفیقان منزل خواست کرد.
درویشی پیش رفت تا اهل دیه را خبر کند که شیخ ابوسعید میرسد و بنگرد تا خانقاهی هست که شیخ و جمع آنجا نزول کنند ... چون آنجا رسید هیچ خانقاه نبود که اهل آن دیه و آن ناحیت، همه راه زدندی و عیار ...» حکایت چنین ادامه مییابد که شیخ به خانه رئیس ده میرود، در حالی که او را از حلال نبودن آنچه آنجا هست، بر حذر میدارند، اما مادر رئیس برای اینکه رسم مهماننوازی از شخصی، چون شیخ را بهجا آورد و نانی بیشبهه و حلال برایش فراهم کنند، دستبند میراثی خود را برای فروش میدهد.
در مدتی که شیخ آنجا بوده رئیس دیه تحتتأثیر او از کارهای خلاف دست برمیدارد و شیخ از روی کرامت وقتی متوجه اتمام وجه دستبند میشود از آنجا میرود. محمدبنمنور، اما اطلاعی به این حکایت اضافه کرده و نوشته است: «بعد از آن به مدتی نظامالملک رفیقان بخرید و بر فرزندان استاد ابواحمد-که از طرف والده فرزندان شیخ ما هستند- وقف کرد و همچنان بماند.»
بنا بر توضیح استاد مهدی سیدی با کمک وقفنامههای آستان قدس مشخص شد نام کنونی این دیه «پسپشته» است که در شمالشرقی توس قرار دارد. «تاروی طوس» که نامی غریب برای ماست هم گویا به بخش شمالی توس (از کشفرود به سمت بالا) گفته میشده که در تاریخ بیهقی نیز آمده است. علاوه بر اینها، «بلوک درزاب» که حافظ ابرو هم در قرن نهم به آن اشاره کرده، همچنان برجاست، اما «سرداوه» تغییر نام داده و احتمالا نام کنونی آن «سررود» است که اکنون هم روستای آن در بخش کلات قرار دارد.
کتاب، همچنین نام محلات و توابع طابران یا همان شهر توس را نیز برای ما نقل کرده است. از حدود «گورستان سفالقان» که بنا به توضیحات دکتر شفیعی محل دفن امام محمد غزالی است و دروازه رودبار که در جنوب غربی طابران بوده، اطلاع داریم و میتوان حدس زد منظور از «محله کنبار» که محل سکونت «ابوالقاسم کُرکانی» است، همان کهنباره یا کهندژ باشد. اما از محل خانقاه استاد ابو احمد که نشستگاه ابوسعید در توس بوده و کوی ترسایان (محل مواجه شدن شیخ ابوسعید با «نظامالملک طوسی» در ۸ سالگی خواجه؛ در این حکایت شیخ آینده بزرگ این کودک را پیشبینی کرده است.) اطلاع دقیقی نداریم.
روایتی از آخرین سفر شیخ از نیشابور به توس نقل شده است که خبر از جراحت برداشتن شیخ حین حرکت با اسب در محلی به نام «صندوق سکنه» در نزدیکی «زشک» دارد. حکایت در ادامه به این اشاره میکند که اهالی «رفیقان» شیخ را بر روی دوش تا میهنه میبرند، اما «صندوقسکنه» یا «صندوقشکن» نام محل نیست و درواقع اصطلاحی است که برای مسیرهای سنگلاخی و کوهستانی به کار میرفته است. این حکایت که مربوط به روزگار ناامن اوایل حمله سلجوقیان به نیشابور و خراسان است، نشان میدهد شیخ در این سفر تاریخی راه دشوار دره زشک را تنها به سبب امنیت راههای آن انتخاب کرده است.
اما یکی از کراماتی که محمدبن منور به جدش ابوسعید، نسبت داده و چندین مرتبه هم به آن پرداخته، ارادت یک مار اژدهاوَش بزرگ در توس به شیخ بوده که حضور او سبب ترس همراهان میشده است. ارادت این مار به شیخ وسیلهای برای ایمان آوردن مردم و شکاکان به ابوسعید بوده است. حکایتی که نشان دقیق آن را میدهد، مشخص میکند که این مار حوالی «مایان» بوده است.
در این حکایت، مردی روستایی بدون آنکه بداند با صدای بد کفشهای آهنینش سبب آزار دیگر ساکنان خانقاه میشده و شیخ او را به نزد این مار میفرستد. نشانی مار هم چنین است: «به درمُیوُن باید شد و آن درهای است در میان کوه نیشابور و توس. چون از نیشابور به توس روند راه بر سر این دره بود؛ و آبی از آن دره فرومیآید و در رود خَروِ نیشابور میرود. شیخ گفت:، چون بدان دره در شوی، پارهای بروی، سنگی بزرگ آنجاست. بر لب آب وضو باید ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود.
دوستی از دوستان ما نزدیک تو آید...» درویش میرود به امید اینکه یکی از اولیاءا... را خواهد دید، اما پس از ساعتی توقف در آنجا ماری به سمت او میدود «طُراق، طراق در آن کوه افتاد، چنانکه کوه از هیبت آن آوازه به لرزه آمد آن درویش بازنگریست اژدهایی دید سیاه، ... جملۀ آن میانکوه از شخص او پر شده... آن مار بیامد.. [درویش]از سر ترس گفت: شیخ سلام گفته است! ... [مار]بسیار تواضع کرد و روی در زمین مالید و چندان بگریست که آن موضعتر گشت...» به این ترتیب گفتوگو با آن اژدها سبب میشود این درویش دیگر کارهایی که باعث آزار دیگران بوده، انجام ندهد.
برای ولایت توس که مدام زیر سُم مهاجمان، تخریب شده، بهترین نشانه از اهمیت و شکوه گذشته، نام بزرگان آن است. اسرارالتوحید منبع خوبی برای شناخت عالمان و عرفای توس در نیمه اول قرن پنجم است. همه این بزرگان، اما در زمره دوستان و هممسلکان ابوسعید نبودند. او عارفی بوده که علم و عبادت را جز در دوست داشتن مردم و لحظه را دریافتن نمیدیده است.
هرچند به داشتن کرامت شهره بوده، اما خودش هم سعی داشته مردم را از فریب خوردن در این دست مقولهها آگاه کند. با این نگاه او یاران شفیقی در طابران توس و رقیبانی در نوقان پیدا میکند. حکایت اجازه دیدار گرفتن ابوسعید در اولین سفرش به طوس از «محمد معشوق طوسی (عارفی که ساکن «باز» یا پاژ بوده است)» سبب شده پس از چهارمقاله، ما دومین خبر را از زادگاه فردوسی در اسرارالتوحید بخوانیم. «معشوق طوسی» از عقلاء مجانین معاصر شیخ بوده که در توس هم دفن شده است.
استاد ابواحمد و خانقاه او که در چندین حکایت به اقامت شیخ در آن اشاره شده است، اما دقیقا روشن نیست چه کسی میتواند باشد. دکتر شفیعی حدس زدهاند شاید او همان امام مظفر حمدان باشد. اما میدانیم خواجه امام مظفر حمدان ساکن نوقان توس نیز بوده است. این شیخ سخنور و پرمدعا بوده و ابوسعید از او کدورت داشته، زیرا در یکی از حکایتهای معروف اسرارالتوحید این شیخ در مقام مقایسه، خود را یک پیمانه ارزن و شیخ ابوسعید را دانهای خوانده است و ابوسعید وقتی شنیده، گفته است به خواجه بگویید «آن یک هم تویی و ما هیچ نیستیم.»
خانقاه استاد ابواحمد همچنین قدمگاه شیخ بونصر سراج بود و این بونصر سراج که خود مسکن و مدفنش در توس بوده و او را طاووسالفقرا خواندهاند، معلم بوالفضل سرخسی است که ابوسعید خود را مرید این بوالفضل میخوانده است. آخرین نکتهای که درباب خانقاه استاد باید گفت، این است که یکی از کرامات خرق عادت شیخ در اولین سفرش به توس در همین جا رقم میخورد و دستی از غیب در پی نهیب شیخ، کودکی را از سقوط از بام نجات میدهد.
ذکر روایاتی از دو شخصیت معروف توسی یعنی «ابوالقاسم کرکانی» (سرحلقه زنجیرهای که تفکر حلاج را در خراسان به مریدان و شاگردان آموخته و بزرگانی، چون احمد غزالی ثمرهاش بودهاند) و «ابوعلی فارمدی» که شاگرد و داماد ابوالقاسم کرکانی بود از دیگر جذابیتهای اسرارالتوحید برای اهالی توس است.
همچنین از عالمان و عارفان دیگری، چون «سید ابوطالب جعفری» که از علویان توس بوده، «سید حمزه علوی طوسی» که مجلس لهو عظیمی در توس برپا کرده بود، «ابوالحسن رَوقی» و «عزالدین محمود ایلباشی طوسی» یاد شده است. حکایتی نیز از عاشقی پسر رئیس توس با نام هاشمی نقل شده که نشان میدهد این فرد نیز از مریدان شیخ بوده است.
علاوه بر حکایاتی که از بزرگان توس یاد شده، حکایاتی نیز اشاره به مردم دارد. اگر از ارادت آنها به شیخ به سبب کراماتش بگذریم. از خلال حکایات در مییابیم راهزنی و عیاری در توس رواج داشته است. جز حکایت دیه رفیقان که نقل کردیم. حکایت دیگری نیز آمده است که طبق آن؛ وقتی شیخ و همراهانش در راه توس به نماز ایستاده بودند، یک مرد که نماز نمیخوانده از ربودن اموال آنها توسط دزد جلوگیری میکند.
همین حکایتها نشان از شیوع این پدیده در توس دارد. همچنین خبرهایی از رفتن درویشان توسی به خانقاههای ابوسعید در میهنه و نیشابور داریم. حکایتی نیز از قوالان توسی آمده است، آنها در بازار نیشابور سماع میکردند و آنقدر در کار خود ماهر بودند که شیخ حاضر بود برای دیدن اجرای آنها از دیگران پول قرض کند.
حکایت جالب توجه دیگر که نشان از تفاوت جو اجتماعی در طابران و نوقان میدهد، مربوط به زاهدی اهل نوقان است که برای جلب تفقدی به خدمت شیخ میرسد، اما شیخ به او بیمحلی کرده و به همراهان هم توصیه میکند از زاهدها پرهیز کنند؛ چون این افراد سخنچینان درگاه خدا هستند که «به گفتِ ایشان خلق را بگیرد، اما به گفتِ ایشان رها نکند؛ و باز این قوم زحمتی باشند بر خلق.»
چنانکه گفته شد خواندن اسرارالتوحید یک سفر معنوی است، اما وقتی در بستر جغرافیا این پندهای عارفانه را بخوانیم لذتی دوچندان خواهد داشت. برای حسنختام روایتی کوتاه از پند ابوسعید در خانقاه استاد به مردم توس نقل میکنیم: «شیخ یک بار به توس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد.
بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند. مردم میآمد و مینشست... و مردم بسیار درآمدند، چنانکه هیچ جای نبود. معرف بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزد که هرکسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.» شیخ گفت: «و صلیاللهعلیمحمد و آلهاجمعین» و دست به روی فرو آورد و گفت: «هر چه ما خواستیم گفت و همه پیغامبران بگفتهاند، او بگفت که از آنچه هستید یک قدم فراتر آیید.» کلمهای نگفت و از تخت فرود آمد و براین ختم کرد مجلس را.»