بوی نم خاک میآید، از همان جنس غباری که روی شیشه ویترین کتاب فروشیهای کهنه حوالی انقلاب مینشیند. هوا دزد است، گاهی ابری، گاهی آفتابی، گاهی بارانی ... بلاتکلیف است. مثل خودم که دوروز رنگی میپوشم بعد سر دکمه آخر میگویم هنوز دفنش نکردهایم، بعد دوباره مشکی، بلاتکلیفم، مثل آسمان، انگار آسمان هم خودش را برای یک دست شدن با این همه سیاهی آماده میکند.
آن سیاهی زلال، سیاهی روشن، دست هایم را به هم میمالم؛ سرد نیست، اما انگار نفس هایم توی قفسه سینه، دارند برای یک سفر طولانی آماده میشوند. حامد! ببین این بار دیگر نمیشود به روزمرگیها باج داد. بزن زیر میز روزمرگی. چشم به هم بزنی محرم نزدیک است و تو هنوز در میان همین دیوارهای آجری شهر، وسط جلسات مزخرف کاری بی فایده دین و دنیا، داری با سایههای خودت میجنگی.
توفیق زیارت، چیزی نیست که با چرتکه عقل جور دربیاید. روی میز عقل تشریح نمیشود وگرنه عقل میگوید با بلیت ۱۰ تومانی نمیشود، اصلا بشود تو نکن. هزار تا خرج واجب داری، ولی من دلم لک زده برای آن سوی مرزهای این سکوت، جایی که گنبد، مثل یک قطره طلای مذاب در ته فنجان آسمان شب نشسته.
سال هاست که دلم را آنجا گرو گذاشتهام و هر سال که میگذرد، انگار فاصله بین من و آن صحن، بیشتر کش میآید. هرچه ببینی اش دل تنگتر میشوی. دلم میخواهد امسال، وقتی آن پیراهن مشکی عزیز را از بغچه قدیمی ته کمد در میآورم، نه فقط تن پوشی از الیاف مادی که لباسی از جنس آرامش به تن کنم. لباسی که بیرق مقدسترین اندوه جهان است.
میخواهم آن قدر سیاه بپوشم که خودم هم در تاریکی رواقها گم شوم، طوری که دیگر هیچ کس مرا نشناسد، حتی خودم را. شنیدهام که همین روزها قرار است «او» بیاید. همان مرد مجاهد غریبی که رفتنش، دنیا را برای ما عوض کرد. میگویند میآورندش کنار همان خورشیدی که من سال هاست در حسرت یک دل سیر نگاه کردن به درهای بسته ضریحش هستم.
این تقارن، چقدر به دلم مینشیند؛ انگار خسته از میدان نبرد، میآید تا برای همیشه در آغوش کسی آرام بگیرد که خودش هم سالها در هجرت از خویش و غربت از لذت و آسودگی، طعم خون دل را چشیده است. من این وداع را نه از قاب تلویزیون که باید از نزدیک ببینم. با همین چشمها فقط از پشت پرده اشک. با همین چشمهای کم سویم ببینم. باید باشم تا بفهمم چطور میشود در راه حقیقت، جوری تا کرد که وقتی میروی، تمام کوچه پس کوچههای شهر، در نبودت، بوی غربت حسین (ع) بگیرند.
گاهی با خودم میگویم شاید این دیر شدن ها، این «نرسیدن ها»، همه اش یک بازی کودکانه است که او با من راه انداخته تا تشنهتر شوم. شاید میخواهد وقتی بالاخره پایم به صحن رسید، چنان با اشتیاق زانو بزنم که سنگهای کف حرم، تا ابد جای داغ پیشانیام را در خاطر نگه دارند. میخواهم بیایم و در آن شلوغی تشییع، وقتی همه دارند برای مردی که حسین گونه پر کشید گریه میکنند، من گوشه دنجی پیدا کنم و فقط برای دل خودم، برای همه آن چیزهایی که در این سالها نتوانستم بگویم، اشک بریزم.
خدایا! به حق همان دلی که امسال در عزای این مرد بزرگ خواهد سوخت، به من هم اجازه ورود بده. دلم نمیخواهد محرم امسال، عطر حرم را از راه دور استشمام کنم. میخواهم عطر عود و اسفند حرم، با بوی اشک تشییع کنندگان درآمیزد و من، میان آن همه آدم، فقط یک نقطه باشم؛ نقطهای که بالاخره به مرکز پرگارش رسیده است.
دیگر نمیخواهم از دور دلتنگی کنم. میخواهم بیایم و پیراهن سیاهم را زیر سایه گنبد، در هوای همان شهری که حالا میزبان یک قهرمان آسمانی است، به تن کنم. میخواهم آنجا، در سکوت بعد از تشییع، وقت نماز مغرب، وقتی که چراغهای حرم یکی یکی روشن میشوند، آرام در گوش آقا بگویم: دیر آمدم، اما آمدم.
همین کافی است؛ همین که بدانم آنجا، در حریم امن او، یک نفر که در راه حق، جانش را کف دستش گرفته بود، حالا برای همیشه خوابیده است. این امید، مثل یک چراغ کوچک در این شبهای تاریک، راه را برایم روشن کرده. باید برسم. باید این بار، طلسم این دوری همیشگی را بشکنم.