باباقنبر میگفت هوای اردیبهشت دزد است، میگفتیم چطور؟ میگفت: گله به صحرا باشد صبح از عطش باید چاه بکنی، یک پیاله کشک و سیر میخوری میخوابی بر سایه کهوری با صدای رعدوبرق بیدار میشوی، باید چوب بچرخانی از کف رودخانه تفتیده میش هایت را جمع کنی که سیل نبردشان، اردیبهشت هوایش دزد است، مال میبرد، سلامتی میبرد، جان میبرد و در میان همه این بردنها دل میبرد. همین الان هم رشتم و دارد باران میبارد و همین است که این وجیزه را با باران اردیبهشت شروع کردم که زیباست، گواراست، اما خوش خاطره نیست.
دل برده بود، از پابرهنهها و پای کارها، دل برده بود از ندارها و گرسنه ها. «به شما ناهار دادن» پرسیدنش را مسخره کردند و تهمت زدند که شش کلاس سواد دارد و صبوری کرد و خدا مزد صبوری اش را پر کشیدنی آن گونه داد.
دل خوش بودیم به تلاش هایش، به کارهایی که داشت با سرعت انجام میداد، به صداقتش و به راستیای که در رفتارش بود. این قدر بکر بودن را سالها بود از مسئولی ندیده بودیم. دلمان برای کارهایش ضعف میرفت و از ته دل دوستش داشتیم.
از بعد رفتنش این قدر اتفاقات مهیب و عجیب افتاد که وقت نکردیم مسیرش را بکاویم، نشانه گذاری کنیم و مرورش کنیم. زیارت حضرت رضا (ع) که میروم مینشینم جایی حوالی مزارش. جوری که مزارش میان من و حضرت رضا (ع) قرار بگیرد بعد زل میزنم به آن آینهای که رویش عکسش را نقش بستهاند، بعد زل میزنم به آدم ها، هرکس میفهمد مزارش را، حتما پاسست میکند، مسیر عوض میکند، مینشیند، فاتحهای نثارش میکند و میرود. عاقبت به خیری مگر چیست؟
اینکه تو در بهشت روی زمین دفن شوی، بهترین بندگان خدا بیایند برایت طلب مغفرت کنند و دعایت کنند و بروند؟ من هر بار که این صحنهها را میبینم به حضرتش میگویمای حضرت مهربانی و عاطفه، این بنده خدا رئیس جمهور ما بود، خادم شما بود و خودتان بهتر میدانید با بدنی سوخته در جوار شما آرمید، من این مقام را در صبوری و تقوا و مردم داری اش میدانم.
به حق این فداشده مردم و هم سفرهایش که دوست داشتن مردم را ترجیح دادند، رعایت مردم را عطا کن، بعدش هم خیلی ساده میگویم یاامام رضا (ع) مزار آقای رئیسی را غرق در نور کن.