فرقی نمیکند که اوج سرمای زمستان باشد یا چله تابستان، روزهای اول بهار باشد یا عصرهای نیمه پاییز. شبها طولانی باشد، یا کوتاه. مشغلهها زیاد باشد یا کم. اوضاع بر وفق مراد باشد یا نه، فرقی نمیکند. اتفاقی که همیشه و هر سال میافتد این است؛ روز اول محرم، دیوارهای کوچه سیاه پوش میشوند.
همسایهها دست به دست هم میدهند و کوچه را آب و جارو میکنند. همسایههایی که سال به دوازده ماه، یکی دوبار بیشتر همدیگر را نمیبینند حالا یک خانواده میشوند. یکی جارو میکند، یکی آب میپاشد، یکی نردبان میآورد و دیگری سپنج دود میکند. یکی پارچهها را نگه میدارد و دیگری میخ به دیوار میکوبد.
یک نفر یک سینی چایِ تازه دم میآورد و دیگری ظرف خرما را دور میگرداند. درِ خانهها باز میشوند و باز میمانند. قرار است مهمان بیاید. جنب و جوشی توی کوچه پیدا میشود، شور و حال غریبی دلها را به هم نزدیکتر میکند، نزدیکتر از همیشه. یک خانه روضه مردانه است و یک خانه، روضه برای خانم هاست. بفرمایید روضه. فرقی نمیکند صاحبِ عزا کیست، همه در این غم شریکاند.
پرچمهای عزا بر سردر خانهها نصب میشوند و پارچههای سیاه، دیوارهای سیمانیِ کوچه را میپوشانند. به یک باره همه چیز تغییر میکند، مثل غمی که ناخودآگاه میافتد توی دل آدم و حال و هوایش را عوض میکند، همان طور که خانهها را، همان طور که همسایهها را، همان طور که کوچهها را، همان طور که شهر را.
اصلا جنس این غم با همه غمهای دیگر فرق میکند. جورِ دیگری است، حس و حال متفاوتی دارد، سوز و نوای خودش را دارد، اشک این غم بی بهانه جاری است، درست مثل شعری که یکی از همسایهها با بغض همیشگی اش زیر لب آرام زمزمه میکند؛ «اصلا حسین جنس غمش فرق میکند/ این راهِ عشق پیچ و خمش فرق میکند/ تنها نه اینکه جنس غمش، جنس ماتمش/ حتی سیاهی علمش فرق میکند»
این کوچه با آن کوچه فرقی نمیکند. مثل این همسایه با آن یکی. مثل این محله با محلههای دیگر. همه سیاه پوشاند، مثل تمام همسایه ها. پیراهنهای سیاه بر تن و اندوه در دل. همان طور که کوچهها آب و جارو میشوند، دلها هم صاف میشوند و بی غل و غش. توی هر کوچهای درِ یکی دو خانه باز است. در دلها هم به روی هم باز میشود. این معجزهای است که در جنس این غم نهفته است. اینجا دیگر غریبگی معنا ندارد، همه در این غم شریکاند، همه دور این پرچم همیشه افراشته، همسایهاند. قرار است مهمان بیاید. بفرمایید روضه.
عکس: حمید سلطان آبادیان