تصور کن نیمهشب محرم است. از پنجره آشپزخانه خانهای کوچک، عطر زعفران و دارچین به کوچه میپیچد. زنی میان بخار برخاسته از دیگ شلهزرد نذری نشسته، زیارت عاشورا میخواند؛ صورتش خیس است، لبهایش میلرزد: «السلام علیک یا اباعبدالله...» این زن در کتابهای تاریخ اسمی ندارد. اما همین زن است که تاریخ را زنده نگه داشته. نه در منبر و محراب، که در آشپزخانه. نه با خطابه، که با اشک و استکان چای نذری.
این تصاویر را در کتابها نمیخوانی؛ باید زندگیشان کنی و ما قرنهاست که نسل به نسل با جان و دل زندگیشان میکنیم.
کربلا را مردان ساختند، اما این زنان بودند که آن را روایت کردند؛ ماندگار و باوقار. حقیقتی تاریخی که کمتر به آن پرداختهایم. استاد شهید مرتضی مطهری در «حماسهٔ حسینی» هشدار میدهد که فروکاستن عاشورا به تراژدیِ صرف، بیراهه رفتن است. عاشورا یک مکتب است، نه فقط یک مصیبت. اما پرسش اینجاست: چه کسی این مکتب را به خانهها برد؟ چه کسی شجاعت عباس و ایستادگی زینب را سر سفرهٔ افطار و ظهر عاشورا برای نسل بعد روایت کرد؟
پاسخ، زن ایرانی است. او بود که تاریخ شفاهی کربلا را ساخت؛ با گریههایش، با لالاییهایش، با لباس مشکی که از کودکی برای عزای امام حسین (ع) بر تن فرزندش کرد، با قصههایی که از مظلومیت رقیه و علیاصغر برای کودکانش گفت بیآنکه کلمهای از آن در کتابها ثبت شود. این زنان، راویانی بودند که هرگز نامشان بر سر زبانها نیفتاد، اما واژهبهواژهٔ این حماسه را با جان خود به نسل بعد سپردند.
از خود بپرسید: چرا محرم اینقدر جاندار و زنده است؟ چرا مراسمش فقط یک واقعهٔ تاریخی نیست، که تجربهای زیسته است؟ پاسخ در دستان زنان است. گهوارهٔ نمادین علیاصغر را چه کسی پارچهٔ سبز میپیچد و گل میزند؟ حجلهٔ حضرت قاسم را چه کسی میآراید؟ در شام غریبان چه کسی شمع روشن میکند؟ چه کسی چراغ روضهٔ حسین (ع) را تمام سال در کوچه پس کوچههای این کشور روشن نگه داشته است؟
این زناناند که انتزاعیترین مفاهیم را با ظرافت دستهایشان به چیزی ملموس و دیدنی بدل میکنند. استاد مطهری در «حماسهٔ حسینی»، عزاداری امام حسین را نه یک مراسم ایستا، که نیرویی اجتماعی و پویا میخواند. پویایی یعنی خلاقیت مداوم؛ و زنان این پویایی را حفظ کردهاند. آنها «مادری کردن برای کربلا» را آموختهاند. کربلا برایشان فقط یک دشت ماتمزده نیست؛ خانهشان است. برایش سفره میاندازند، به یاد خرابههای شام، در شام غریبان شمع روشن میکنند و در مراسم خیمهسوزان، انگار خودشان پشت سر زنان حرم میدوند و کودکان را از آتش نجات میدهند. اینها فصلهای گمشدهٔ همان روایت جاودانه است؛ روایتی که مردان آغازش کردند و زنان به سرمنزل ابدیت رساندند.
وقتی از روایت کربلا میگوییم، از که میگوییم جز حضرت زینب (س) ؟ مردان، عصر عاشورا کارشان تمام شد. نماز ظهر را خواندند و در راه خدا و دین اسلام، جانشان را فدا کردند. اما تازه کار زینب (س) شروع شده بود. خیمهها میسوخت، کودکان به دامنش پناه آورده بودند و او باید از میان این جهنم یزیدی، روایتی حسینی میساخت که تا قیامت شنیده شود.
او بود که ایستاد، نگاه دشمن را به سخره گرفت و خطبهای خواند که کاخ یزید را لرزاند. او بود که در مجلس ابنزیاد، طاغوت زمان را تحقیر کرد. او بود که کاروان اسرا را مدیریت کرد و نگذاشت حتی یک قطره از خون برادرش حسین (ع) هدر برود. زینب نشان داد که قدرت روایت، اگر از قدرت شمشیر بیشتر نباشد، کمتر نیست. او راوی اول بود؛ زنی که تاریخ را نه فقط نقل، که خلق کرد.
و رباب، همسر امام حسین، زنی که نامش با گلوی پاره شده شهید شش ماهه عاشورا گره خورده، زنی که بسیار باید از او آموخت. مادری که در یک روز، همسرش را پارهپاره بر خاک میبیند و طفل شیرخوارهاش را از دست میدهد، کدام دل تاب چنین داغی دارد؟
اما رباب (س) این داغ را در خود نریخت. رباب گریست، اما گریهاش روایت شد. او در سوگ حسین و علیاصغر چنان مرثیه خواند که اشعارش سینهبهسینه گشت و به ما رسید. رباب به ما آموخت که سوگ، اگر با وقار همراه شود، خود یک مکتب است. گریهٔ رباب، گریهٔ یک زن شکستخورده نبود؛ گریهٔ زنی بود که عظمت آنچه از دست رفته را به جهان نشان میداد.
و اما امالبنین، مادر چهار شهید، مادر عباس. زنی که وقتی چهار پسر برومندش را راهی کربلا کرد، دلش را هم با آنها فرستاد. در روز عاشورا، تکتکشان شهید شدند. اما اوج شرافت این زن را بشنوید: وقتی کاروان اسرا به مدینه بازگشت و خبر شهادت فرزندانش را آوردند، این مادر داغدیده از پسران خود نپرسید. پرسید: «از حسینم بگویید... از حسینم چه خبر؟»
اینجا عشق، مرزهای مادری را درمینوردد و به ولایت گره میخورد؛ و اینگونه بود که امالبنین، پیش از آنکه عزاداری آیینی همگانی شود، خود به تنهایی یک مجلس عزا بود. او هر روز به بقیع میرفت و چنان بر عباس و برادرانش و بر مولایش حسین (ع) مویه میکرد که مردم گردش جمع میشدند.
روایت این زنان فقط برای گریستن نبود؛ برای ساختن بود. آنها به ما آموختند که میشود هم شکست، هم پیروز بود؛ میشود جسمت در بند اسارت باشد، اما روحت آزادترین روح عالم؛ و زنان ایرانی این درس را خوب آموختند. از تحریم تنباکو که زنان حرمسرای ناصرالدینشاه قلیانها را شکستند، تا انقلاب اسلامی که شیرزنان این مرز و بوم با الهام از «هیهات من الذله» به خیابانها ریختند و هنوز هم خیابان را از حضور تأثیرگذارشان خالی نکردهاند، همین زنانی که در جنگ رمضان حماسهساز شدند و روایت مظلومیت امام شهید و فرزندانشان را به گوش جهان رساندند.
و حالا در شب عاشورای حسینی، از خود میپرسم: این همه شکوه کجای تاریخ ثبت شده است؟ طوعه را میشناسیم؛ همان زن کوفی که پسرش در سپاه دشمن بود، اما درِ خانهاش را به روی مسلم بن عقیل، سفیر بیپناه امام حسین (ع) گشود. یا هزاران زن و مادر و خواهری که گمنام زیستند و گمنام مردند، اما چراغ این دستگاه را روشن نگه داشتند. تاریخ مکتوب، اینها را از قلم انداخته است. اما چه باک؟ اینها خادمان گمنام حسیناند و اجرشان را نه از کتابها، که از خود او میگیرند.
وقتی شمعهای شام غریبان خاموش میشود و پرچمها از گلدستهها پایین میآیند، یک چیز همچنان میماند: روح زنی که در آشپزخانهاش برای حسین گریه کرد، قصه عاشورا را برای فرزندش گفت، و بیآنکه بداند، قهرمان ماندگاری یک تاریخ شد. عاشورا واقعهای در کربلا نبود؛ جریانی است در رگهای تاریخ؛ و این جریان، بیهیچ توقف، از قلبهایی گذشته که بینام و نشان، تپیدند و ماندگار شدند.