صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

مشهد این روز‌ها مادر است

  • کد خبر: ۴۳۶۰۹۰
  • ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۱
مشهد شبیه به یک مادر باتجربه که بار‌ها از پس میهمانی‌های بزرگی برآمده، باز هم انگار شب قبل از موعد، از نماز صبح به آن طرف خوابش نمی‌برد. آدم‌ها یکی یکی دارند به خانه اش نزدیک می‌شوند.

تقویم به آخرین روز‌های ماه صفر که می‌رسد، همیشه یک اضطراب مبهم و کش داری شبیه مواد مذاب ته دلم تکان می‌خورد. اضطرابی شبیه به شب قبل از یک میزبانی بزرگ. انگار کلی آدم وعده گرفته باشی خانه ات. آدم حسابی‌هایی که تازگی از سر یک سفره آبرومند بلند شده‌اند و اگر به خوبی از خستگی هایشان پذیرایی نکنی، پیش خودت خجالت زده خواهی شد.

مشهد شبیه به یک مادر باتجربه که بار‌ها از پس میهمانی‌های بزرگی برآمده، باز هم انگار شب قبل از موعد، از نماز صبح به آن طرف خوابش نمی‌برد. آدم‌ها یکی یکی دارند به خانه اش نزدیک می‌شوند. خسته‌اند. از سرورویشان غبار می‌بارد. از صورت‌های آفتاب سوخته شان، اشتیاق می‌ریزد.

آدم‌هایی که اگر میان جمعیتشان گوش تیز کنی، از لابه لای صدای قدم ها، جیرینگ جرینگ تکه‌های شکسته دل‌هایی را می‌شنوی که از زیارت اربعین جامانده‌اند. این مابین، آن‌هایی که بی کوله پشتی راه می‌روند، از آدم‌های همین خانه‌اند. آدم‌هایی که به هر دری زدند نشد. آن مهر خروج سرخ روی گذرنامه هایشان ننشست.

حالا با یک مشت قلب هزارپاره انگار بخواهند آن خستگی دلپذیر مشایه را بار دیگر تجربه کنند، در خانه شان را می‌بندند، از پیچ کوچه می‌پیچند، از کنار تمام سواری‌ها و اتوبوس‌ها عبور می‌کنند. سرشان را پایین می‌اندازند. شانه هایشان می‌افتد و انگار از یک جنگ نابرابر برگشته باشند و بغض تا دکمه آخر یقه شان بالا آمده باشد، خود را به سمت حرم می‌کشانند. جایی که می‌توانند زار زار برای تمام نرسیدن‌های زندگی گریه کنند. این روز‌های آخر صفر، مشهد مادر است. 

مادر دلتنگی که تمام سال چشم به راه آمدن بچه هایش دوخته تا دوباره برگردند. برایشان یک سفره سفید پهن کند. خاک جاده را از کفش هایشان بگیرد. یک بشقاب غذای گرم برنج زعفرانی بگذارد جلویشان. یک تکه نبات بیندازد توی استکانشان و بعد بنشیند کنارشان و مدام فکر کند باید چه کار کند تا حال بهتری داشته باشند. غافل از آنکه بوی خانه، به تمام آدم هایش آرامش می‌دهد. 

نفس کشیدن زیر سقفی که صاحبش، ابتدا و انتهای تمام خوبی هاست، خستگی و دلتنگی و بغض را از سر شانه همه میهمان‌ها می‌تکاند. چیز زیادی به روز واقعه نمانده است. مشهد دارد زمینش را آب و جارو می‌کند. دیوارهایش را دستمال می‌کشد. فنجان‌های بلوری کمرباریکش را از گنجه بیرون می‌کشد. 

روی تمام سکوها، ترمه می‌اندازد و بسته‌های انباشته زعفران را توی هاون می‌کوبد برای شربت‌های خنک زیر تیغ آفتاب. گردو‌های تازه را یکی یکی می‌شکند، لای خرما‌ها را باز می‌کند، یک تابه بزرگ می‌گذارد روی شعله و بوی آرد تفت داده بلند می‌شود. کتیبه‌های سیاه از بالای دیوار‌ها پایین می‌ریزد. دیگ بزرگ نذری را نفس نفس زنان از زیرزمین بیرون می‌کشد و حالا باید بنشیند و همین طور که زیر لب برای سلامتی تمام مسافر‌ها آیه الکرسی می‌خواند، منتظر مهمان هایش باشد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.