صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

چه دور باشی چه نزدیک او حواسش هست

  • کد خبر: ۴۴۲۳۰۴
  • ۱۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۹
عصای فلزی را که دستش می‌گرفت و به عنوان دربان، جلوی ورودی باب السلام می‌ایستاد، جای همه دوستان و رفقا و آشنا‌ها را خالی می‌کرد و به نیابت از طرف همه آنها صلوات خاصه و زیارت امین ا... را زیر لب می‌خواند

حاج رضوان، لباس خادمی حرم آقا امام رضا (ع) را که بر تن می‌کرد، حال و هوایش عوض می‌شد. عصای فلزی را که دستش می‌گرفت و به عنوان دربان، جلوی ورودی باب السلام می‌ایستاد، جای همه دوستان و رفقا و آشنا‌ها را خالی می‌کرد و به نیابت از طرف همه آن‌ها صلوات خاصه و زیارت امین ا... را زیر لب می‌خواند. خودش به دوست و رفقا می‌گفت: وقتی لباس خدمت به آقا را می‌پوشم حس می‌کنم آدم بهتری می‌شوم، این هم از کرامات و مهربانی‌های آقاست که حتی پوشیدن لباس خدمتش، حال آدم را دگرگون می‌کند.

هر بار آن ماجرای عجیبی را که برایش اتفاق افتاده بود برای کسی تعریف می‌کرد، ناخودآگاه بغض سنگینی گلویش را فشار می‌داد. موقع تعریف کردن آن خاطره، کلاهش را پایین می‌کشید تا اگر قطره اشکی از چشمانش چکید، از چشم شنونده، پنهان بماند، اما لرزش صدایش، حال و هوای درونش را فاش می‌کرد. حاج رضوان تعریف می‌کرد: یکی از شب‌هایی که در حرم کشیک داشتم، یکهو به دلم افتاد یادی کنم از دوستان و رفقای قدیمی و برای چند نفرشان پیامک بفرستم. نوشتم امروز و امشب در حرم آقا امام رضا (ع) توفیق خدمت دارم، به یادتان هستم و ان شاءا... اگر خدا قبول کند، نایب الزیاره شما خواهم بود.

شروع کردم به فرستادن این پیامک برای دوستان و رفقا و نزدیکان. همین طور که اسم‌ها را انتخاب می‌کردم به اشتباه این پیامک برای یکی از آشنایانی که سال‌ها بود با ایشان قطع ارتباط کرده بودم و کدورتی از او در دل داشتم، فرستاده شد. اصلا دلم نمی‌خواست این اتفاق بیفتد و دوباره ارتباطی آن هم از طرف من با آن شخص برقرار شود ولی جلوی پیامک ارسال شده را نمی‌شد گرفت. 

هنوز یکی دو دقیقه از ارسال پیامک نگذشته بود که گوشی موبایلم شروع کرد به زنگ زدن، اسم همان شخصی که خدمتتان عرض کردم روی صفحه گوشی افتاده بود. مردد بودم که جواب بدهم یا نه، در شرایط سختی قرارگرفته بودم. چاره‌ای نبود و تماس را جواب دادم. آشنای قدیمی و مغضوب ما، با صدایی گرفته و حالی خراب سلام و احوال پرسی کرد و از من پرسید حاج آقا خداوکیلی الان داخل حرم آقاعلی بن موسی الرضا (ع) هستید؟ 

من که پاسخ مثبت دادم صدای هق هق و گریه او بلند شد. علت این حالش را که پرسیدم جواب داد: من چند سالی است که خیلی از مشهد دورم، مدتی است که حال و اوضاع مالی و کاری‌ام خراب و به هم ریخته است، آن قدر که از زندگی ناامید شده بودم و فکر‌هایی به سرم زده بود، امشب ماشین را برداشتم و به نیت اینکه همه چیز را تمام کنم از خانه زدم بیرون. 

همین چند دقیقه قبل حال و هوای حرم و زیارت افتاد توی دلم، داشتم می‌گفتم یا امام رضا، هوای زائران و دوستداران قدیمی ات را نداری ها، ما دور شدیم و تو هم ما را فراموش کردی آقاجان، کاش مشهد بودم و الان به جای اینکه به فکر تمام کردن زندگی‌ام باشم به پابوس شما می‌آمدم و گره از کارم باز می‌کردید. 

کاش به یادم بودید آقاجان. همان لحظه پیامک شما رسید. شمایی که سال هاست به خاطر اشتباهات من، با من قهر کردید و ارتباطی باهم نداشتیم. متن پیامک را خواندم ازاین رو به آن رو شدم. آقا به یاد من هست، آقا امام رضا (ع) حواسش به همه ما هست. دلم روش شد حاج آقا، دلم رو روشن کردید، خیلی ممنونم، خیلی ممنونم.

حاج رضوان هیچ وقت نمی‌توانست این خاطره را تا پایانش بدون اینکه صدایش بلرزد و اشک هایش جاری نشود، تمام کند. آخر حرف هایش همیشه می‌گفت: یادمون باشه، آقا امام رضا (ع) همیشه حواسش به همه ما هست، دور باشیم یا نزدیک، فرقی نمی‌کند. آقا هوای همه دوستدارانش را دارد.

این روایت بر اساس یک داستان واقعی است.

عکس: سید علی میراسماعیلی

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.