درست وسط چارچوب ورودی صحن قدس ایستاده. پوشیده در یک چادر آبی روشن که با نگینهای سفید و مرواریدهای ریز و درشت، تزیین شده بود. گاهی سرش را میگذارد روی کاشیهای دیوار. گاهی دسته گل کوچک سفیدش را به صورتش نزدیک میکند. گاهی برمیگردد و تازه دامادش را در فاصلهای دورتر نگاه میکند و لبخند میزند. این طرف، دختر جوانی با یک گوشی هوشمند حرفهای، میان رفت و آمد زائرها تلاش میکند قابهای ماندگاری از عروس و داماد بیندازد.
داماد توی یک دست کتوشلوار مشکی اتوکشیده با کفشهای تمیز و موهای مرتب، همینطور که دانههای عرق را از پیشانیاش پاک میکند، عروسش را مدام ورانداز میکند و گونههایش سرخ میشود. بچهها بیمحابا در قاب تصویر میدوند. عروس و داماد و عکاس هر سه صبورند. انگار تا صبح فرصت دارند تا زیباترین لحظات زندگیشان را خاطره کنند. من، کمی این سوتر، حوالی حوض کوچک میان صحن نشستهام و تماشایشان میکنم. در نگاهم جوان و پرشور و زیبایند. دارند ثانیههای نابی را تجربه میکنند. خاطرهای که هرگز کمرنگ نمیشود: لبخندهایشان، شرم توی نگاهشان، قند توی دلشان که آهسته آهسته برای هم آب میشود.
از آن آخرین نقطه قلبم آرزو میکنم از هم سیر نشوند. فکر میکنم چقدر جوانهایی که این روزها قدم در وادی پرفراز و نشیب ازدواج میگذارند، شجاع و متوکل و عاشقاند. آنها دارند عکس میاندازند و سر پرشوری دارند و بعید میدانم هیچکدامشان چیزی از دشواریهای این مسیر چالشبرانگیز، اما شیرین بدانند. آنها دارند در لحظه از اوقات وصال لذت میبرند و دستهایشان در محضر امام رئوف در دست هم گذاشته شده و صاحب این آستان نگاهشان کرده و باقی دیگر به خودشان بستگی دارد که تا چه اندازه اهل مدارا باشند.
روزگار بر وفق مراد کسی نیست. باید بسیار دوید و صبور بود و چشم به آسمان داشت وگرنه توی اولین پیچ، یکی از دونفر از نفس میافتد، میایستد و دیگر نای ادامه دادن نخواهد داشت.
دلم میخواهد عکسهایشان که تمام شد بروم جلو، تبریک بگویم و برایشان آرزوی خوشبختی کنم و شاید یواشکی در گوش آن عروس سپیدپوش زیبا بگویم: همهچیز را تا همیشه به این آقا بسپار وگرنه سخت پیش میرود و سرگشته خواهی شد. نمیروم و نمیگویم. در عوض میان مکثهای زیارتنامه، برای این دونفر و تمام جوانهایی که در این روزهای متلاطم اقتصادی، پا در سربالایی تند ازدواج گذاشتهاند آرزو میکنم، آنقدر روزگار به مراد دلشان بگذرد که هروقت گذرشان به این صحنوسرا افتاد جز سجده شکر و مرور خاطره شیرین وصال در حوالی قدس، بغض هیچ گره کوری در میان ذکرهایشان نیفتد.