صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

پل زدن به یک خاطره که سوخت

  • کد خبر: ۳۸۶۶۵۲
  • ۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۴۰
کاش برف می‌توانست خاطراتت را هم بشوید و پاکشان کند. همان خاطراتی که بخشی از وجود تو شده و با تو قد کشیده و بزرگ شده است و بعد بی مقدمه و بدون خداحافظی گذاشته و رفته است.
ضحی زردکانلو
نویسنده ضحی زردکانلو

برف بهانه خوبی برای شادی روز‌های زمستانی است. برف هویت می‌دهد به فصل سرد سال. لبخند می‌نشاند به لب‌های آدم‌ها و بساط بازی می‌شود برای بچه‌هایی که سنشان فقط یک عدد است و سپیدی اش انگار می‌شوید و می‌برد چرک و کثیفی زمین و زمانه را.

کاش برف می‌توانست خاطراتت را هم بشوید و پاکشان کند. همان خاطراتی که بخشی از وجود تو شده و با تو قد کشیده و بزرگ شده است و بعد بی مقدمه و بدون خداحافظی گذاشته و رفته است.

من دارم درباره خاطره هایم با یک پل هوایی حرف می‌زنم. کی فکرش را می‌کردم یک روز آن پل هوایی دوست داشتنی سه راه راهنمایی که یقین داشتم تنها پل مشهد بود که با بودنش هیچ عابری هوای رد شدن از عرض خیابان به سرش نمی‌زد، حالا مرده باشد و شده باشد انبوهی از آهن‌های قراضه!

وقتی پله هایش برقی شد، حس و حالم مثل روزی بود که بابا برای خانه مان ضبط صوت دوبانده خریده بود. وقتی آسانسور برایش گذاشتند، همان قدر ذوق کردم که مامان بالاخره آن کفش‌های الکی گران را، چون خیلی گلویم پیشش گیر کرده بود، برایم خرید؛ و وقتی نگارخانه شد، دیگر فقط یک پل نبود که من را وصل کند از احمد آباد به راهنمایی.

من قدم به قدم عبورم را می‌شمردم، می‌ایستادم، خیره می‌شدم به آن در چوبی قدیمی. من اهل خیال بافی‌ام، اهل خاطره بازی‌ام و توی سرم قصه می‌سازم با چیز‌هایی که شاید به عقل جن هم نرسد. من در خیالاتم کلون آن در چوبی را می‌زدم و پیرزنی مهربان از گذشته‌های دور در را باز می‌کرد و برایم قصه می‌گفت. باور کنید که قصه می‌گفت.

راستش خیلی وقت‌ها مسیرم را مثل لقمه‌ای که دور سرت بچرخانی، می‌چرخاندم تا پل سواری کنم! یک بار آن قدر دوستش داشتم که سه بار رفتم و برگشتم تا بیشتر تماشا کنم دیوارهایش را و بیشتر قصه بشنوم از آن پیرزن مهربان سال‌های دور که اسمش را گذاشته بودم طرلان. طرلان اسم مادربزرگ پدرم بود که می‌گفتند قصه گویی قهار بود.

من که هربار برای گهگاه خرابی پله‌های برقی اش غصه می‌خوردم، حالا باید باور کنم که پل دوست داشتنی شهرم مرده است و حالا حتی اگر بهترش را هم بسازند، چه فایده؟ خاطرات سوخته من که جان نمی‌گیرد دیگر. طرلان که زنده نمی‌شود دوباره.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.