این یادداشت برای بچه‌های رسانه است

  • کد خبر: ۳۸۶۷۵۰
  • ۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۴۱
این یادداشت برای بچه‌های رسانه است
اینجا تحریریه است. طبقه دوم برجی در یکی از خوش آب و هواترین نقطه‌های شهر. سرویس‌های خبری شلوغ و پررفت و آمدتر از همیشه‌اند. صدا به صدا نمی‌رسد.

اینجا تحریریه است. طبقه دوم برجی در یکی از خوش آب و هواترین نقطه‌های شهر. سرویس‌های خبری شلوغ و پررفت و آمدتر از همیشه‌اند. صدا به صدا نمی‌رسد.

بچه‌ها تند تند دارند تایپ می‌کنند. هرازگاهی صدایشان بلند می‌شود، سیصد کلمه کفایت می‌کند یا به چهارصد برسد؟ مسئول صفحه پاسخش را با شوخی و مهربانی می‌دهد: هرچه کرمت هست بانو. فقط سریع تر. مسیر‌های ارتباطی همه بسته است. به قول یکی از بچه‌ها برگشته‌ایم به بیست سال قبل. یکی دارد با تلفن حرف می‌زند و حسابی عصبی است. معلوم است طرف مقابل برای مصاحبه دارد او را می‌پیچاند. یکی آن قدر حواسش پرت است که جمله‌ها را دوتا دوتا و درهم نوشته، یکی متن را بدون تیتر داده واحد ویراستاری. صدایی از واحد ویراستاری بلند می‌شود. لطفا بیشتر دقت کنید. همین قدر محترمانه و کوتاه و خلاصه.

یکی هم انگارنه انگار که دارد در این جهان شلوغ زندگی می‌کند. همیشه خدا آرام است چه سیل بیاید و چه زلزله شود. به نظرم قیامت هم برسد همین طور بی خیال و راحت سیستم را روشن می‌کند و می‌نشیند پشت آن و شروع می‌کند به کارکردن. همیشه خدا بلندترین دیوار‌های دنیا اطرافش بوده و صدایی به گوشش نمی‌آید. گاهی به زنده بودنش شک می‌کنیم. یکی از بچه‌ها دارد با لحنی جدی به دیگری تکه می‌اندازد. می‌شناسیمش همه می‌دانند اهل شوخی و مزاح است.

آن یکی با خاطره و تغییر میمیک صورت تلاش می‌کند همکار چند میز پایین‌تر را بخنداند و حجمی از تردید، غم و شوق با هم موج می‌خورد شبیه همان اتفاقی که چند ماه پیش‌تر افتاد در اواخر بهار و شروع فصل تابستان و جنگ تحمیلی دوازده روزه علیه ایران. واحد عکاسی از همیشه شلوغ‌تر است. بچه‌ها می‌آیند و می‌روند و ماجرا‌ها را تعریف می‌کنند. بحث سر این است که عکس صفحه فردا درآمده یا نه.

چای راه نجات از همه جنجال هاست. آن هم با قیافه آرام و متبسم آقای محمدزاده از واحد آبدارخانه که یک به یک تعارف می‌کند. یک اسلحه بزرگ برای شلیک به خستگی ها. سردبیر زودتر از همیشه آمده است. چهره اش طوری است که نمی‌شود فهمید عصبی است، نگران است یا عجله دارد. گپ و گفت‌ها از اتاقی که چراغ قرمزش برای ورود خاموش است به داخل تحریریه کشیده شده، سرویس‌ها را تک به تک می‌رود. یادم از فرماندهان جنگ می‌افتد که بچه‌ها را برای هر شرایطی آماده می‌کنند.

بچه‌ها همچنان مشغول کارند.

برخی‌ها حرف هایشان جدی است و از الف الف عبارتی که می‌گویند منظور دارند. شوخی سرشان نمی‌شود و یکی کلی ایده دارد و می‌خواهد تندتند بنویسد، اما نمی‌تواند، چون تعداد آدم‌هایی که برای صحبت جریان‌های اخیر پای میزش آمده‌اند چند برابر کلماتی است که تا به حال نوشته است.

این شوق، اشتیاق و تلاش برای خبررسانی بموقع چند ماه پیش کلید خورد و حالا دوباره تکرار شده است.

اینجا روزنامه شهرآراست. تحریریه شبیه سایر رسانه ها. حالا آشوب‌ها خوابیده است و شهرآرام‌تر شده است. نگاهم به کبوتری می‌افتد که آفتاب روی بال هایش افتاده است. زمستان است. نسیم دزدکی از لای پنجره می‌خزد توی تحریریه.

بچه‌ها خسته‌اند، اما شاکر روز‌های روشنی که در راه است. به خدایی که همیشه هست و خواهد بود و به دل‌ها نور خواهد داد. حتی در تاریک‌ترین لحظه ها؛ و من همچنان مرددم. گاهی بیشتر از آنکه کار کنم و کلمه بیرون دهم و بنویسم فکر می‌کنم که چطور موضوع را شروع کنم.

این یادداشت برای بچه‌های رسانه هاست که خداوکیلی پای هر جریانی مردانه ایستاده‌اند و پا پس نمی‌کشند.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.