صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

برسد به دست فردا

  • کد خبر: ۳۹۲۲۴۳
  • ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۸
این کشور زمین نمی‌خورد مگر اینکه شغادی از درون دسیسه کند و موریانه وار استخوانی بجورد. هوا آن قدر‌ها هم سرد نیست.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

دستت را بده به من، نه برای سرما و زمستان، که امروز زمین و آسمان مهربان‌تر از آن است که آدم را زمین بزند. این کشور زمین نمی‌خورد مگر اینکه شغادی از درون دسیسه کند و موریانه وار استخوانی بجورد. هوا آن قدر‌ها هم سرد نیست. نمک است و قند... مثل سرم که جان بخش است برای جان سست شده.

خورشید انگار دلش به این جمعیت گرم شده و گفته من هم هستم. نرم و آرام روی شانه‌های مردم نشسته و صورت‌ها را روشن کرده. ببین چطور نور روی پرچم‌ها می‌لغزد، روی «ا... اکبر» ها، روی «ما وارث حسینیم» ها، روی عهد‌های بی کلمه بسته شده و روی مو‌های سفید من ...، روی پیشانی تو که هنوز عرق و شفافیت جوانی دارد. 

زمستان هست، اما گزنده نیست. انگار خودش هم فهمیده امروز باید نرم‌تر بوزد. من سال‌ها نمی‌آمدم ... گفتم خودشان بلدند.... در دل دعاتان می‌کردم و فوت و می‌گفتم سپرده‌ام به شما جوان‌ها.  می‌گفتم نسل ما سهم خودش را داد؛ بیشترک هم داد ... حالا نوبت شماست که راه را ادامه بدهید. می‌نشستم کنار پنجره و از تراس نگاه می‌کردم، دعا می‌خواندم زیر لب و به خودم می‌گفتم حضور من دیگر لازم نیست. 

اما امسال فرق می‌کند؛ جانِ بی بی، امسال دلم طاقت نیاورد در خانه بماند. امسال حس کردم اگر نیایم، به چیزی که در سینه‌ام امانت است، خیانت کرده‌ام. این جمعیت را ببین؛ موجی که انتها ندارد. می‌گویند میلیونی‌اند، و عدد‌ها چه حقیرند در اینجا ... من باور می‌کنم. چون این فقط شمار آدم‌ها نیست، شمار دل هاست. حضور میلیونی مردم برای ایران یعنی اینکه هنوز این خاک در دل‌ها خانه دارد. یعنی هنوز وقتی نامش می‌آید، چیزی درون آدم می‌لرزد.

می‌شکفد، جوانه می‌زند .... پیرمردی که عصا به دست آمده، دخترکی که پرچم را با دست‌های کوچک گرفته، مادری که کودک را روی دوش نشانده است تا ببیند و به خاطر بسپارد؛ همه آمده‌اند. امسال انگار هیچ کس نخواست غایب باشد. ما آمدیم و بچه‌های شیطان پوزخند زدند برای ساندیس ... که کاش حداقل بود و خودش را می‌خوردیم نه فحشش را! می‌دانی چرا فرق می‌کند؟ چون جای بعضی‌ها خالی است. چون میان این موج آدم ها، نام‌هایی هست که دیگر صاحب صدا نیستند. شهدا... جوان‌هایی که رفتند و برنگشتند. 

بعضی شان سال‌های دور، بعضی شان همین روز‌های نزدیک؛ و رفته‌های اخیر و آه از رفتن بی برگشت ... آن‌هایی که هنوز عکسشان تازه است و اشک مادرشان هنوز خشک نشده. من آمده‌ام تا بگویم فراموش نشده‌اند. آمده‌ام که حضورم را بگذارم کنار جای خالی شان، شاید اندکی از سنگینی این نبودن کم شود. من مادر نیستم برای همه شان، اما دلِ مادر دارم. وقتی خبر رفتن جوانی را می‌شنوم، انگار شاخه‌ای از درخت عمرم می‌شکند. 

این خاک با خون خیلی‌ها رنگ گرفته؛ خون‌هایی که هر کدامشان آرزویی داشتند، رؤیایی داشتند. امروز که این جمعیت میلیونی زیر آفتاب مهربان ایستاده، من حس می‌کنم آن‌ها هم در همین نور پراکنده‌اند، در همین گرمای ملایمی که روی شانه هایمان نشسته. انگار خورشید هم به احترامشان نرم‌تر تابیده. من سپرده بودم به شما، چون باور داشتم ادامه با شماست. 

اما امسال آمدم تا بگویم ادامه فقط با جوانیِ شما نیست، با حافظه ما هم هست. اگر یاد شهدا و عهدی که بستیم، در دلمان زنده بماند، راه گم نمی‌شود. اگر نامشان را آرام و بی هیاهو تکرار کنیم، مثل ذکری زیر لب، آن‌ها در روایت این سرزمین جاری می‌مانند. ببین چطور مردم آمده‌اند؛ بعضی با عکس، بعضی با پلاکارد، بعضی فقط با دلشان. این آمدن، این کنار هم ایستادن، خودش حرف است. امسال همه آمدند و کار را تمام کردند؛ یعنی گفتند که اجازه نمی‌دهند قصه نیمه کاره بماند. 

کار را تمام کردند و نشان دادند هنوز می‌شود زیر یک آسمان ایستاد، با همه تفاوت ها، با همه زخم ها؛ و گفت این خانه را نگه می‌داریم. تو نسل پرسشگری، و حق داری بپرسی از رنج ها، از کاستی ها، از آنچه باید بهتر شود. من هم در دلم سؤال کم ندارم. اما امروز، در این آفتاب زمستانی که مهربان‌تر از همیشه است، می‌خواهم به تو بگویم پرچم امید را زمین نگذار. شهدا با رفتنشان باری بر دوش ما گذاشته‌اند؛ نه بار اندوهِ بی پایان، که بار مسئولیت. 

اینکه زندگی را جدی بگیریم، کلمه را جدی بگیریم حرف بزنیم که دوای دل آدمی است... خیلی‌ها به چاپخانه‌ها نقشه جهان سفارش داده‌اند بی حضور ایران و منتظر آن اینتر نهایی هستند برای پرینت گرفتن و آن انگشت‌ها را باید قطع کنیم و آن چاپخانه را در حسرت بگذاریم... اینکه ایران را فقط یک نام روی نقشه ندانیم، که خانه‌ای بدانیم که باید آبادتر شود. دستت را از امسال باید محکم‌تر بگیرم. گرمای دستت از هر آفتابی گرم‌تر است. اگر روزی من نبودم، تو بیا... باش... هرجا مردم بودند، باش... بیا و بگو بی بیم گفته... اگر باز در چنین جمعی ایستادی، یادت باشد مادربزرگی بود که گفت امسال فرق می‌کند. 

فرقش در این بود که هم به یاد رفتگان ایستادیم، هم به امید ماندگان. فرقش در این بود که هوا چندان سرد نبود و خورشید هم مهربانی کرد، و مردم میلیونی آمدند تا بگویند هنوز ایستاده‌اند. هنوز داستان ادامه دارد، و ما با هم، جای خالی‌ها را به یاد می‌آوریم و راه را رها نمی‌کنیم...‌ها تصدق مرگ من و زنده شما... این خیابان انقلاب مبادا خالی شود....

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.