هیچ دیوی نمی‌تواند ایران را شکست دهد

  • کد خبر: ۳۸۴۸۵۱
  • ۲۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۷
هیچ دیوی نمی‌تواند ایران را شکست دهد
هرجوری فکر کنی، روی هیچ میزی تشریح نمی‌شود، با هیچ عینکی نمی‌شود بررسی‌اش کرد که کسی به گرانی و مسکن و اشتغال اعتراض داشته باشد و از سر گرسنگی، کلاشینکف دست بگیرد و بیاید گلوی هم‌وطن چاک بدهد.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

از اربعین برگشته‌ام، کرمانشاه زلزله آمده، چندجا زنگ می‌زنند که برویم دلجویی. می‌گویم من تجربه‌اش را دارم، سه روز بعد از زلزله آدم حوصله خودش را هم ندارد. برویم بگوییم درست می‌شود؟ دست‌خالی؟ فقط دندان‌قروچه تولید می‌کنیم و خشم. اصرار می‌کنند، می‌گویم می‌آیم، قبول؛ ولی یک دوربین دنبالم باشد، سرو‌ته می‌کنم. به نفیسه می‌گویم دارم می‌روم کرمانشاه، می‌گوید کی؟ می‌گویم پس‌فردا. می‌پوشد، می‌رود بیست تا کلاف کاموا می‌خرد، شروع می‌کند به جوراب‌بافتن. می‌گویم می‌خرم، جواب می‌دهد زحمتش را دوست دارم، دست‌ها و چشم‌هایم باید کار کنند، برای مردم...

غروبش «سرو» جشنواره فجرم را می‌گذارم برای فروش. مخاطب‌های مجازی پیام می‌دهند که نفروش، شماره‌حساب بده، خبرگزاری‌ها کار می‌کنند، یکی از دوستان شاعر پیام می‌دهد که یک کارتن از این تندیس‌ها توی زیرزمین خانه من است، چقدر ریا... اگر مردی و اهل مردمی، ماشینت را بفروش‌... مثل این است که به پیرمرد عراقی بگویی چقدر ریا، خیلی امام‌حسین (ع) را دوست داری، موکب چایی‌ات را جمع کن، شاورما بده...

حاج‌قاسم شهید شده، مردم بی‌تاب‌اند و بی‌قرار، همه می‌خواهند بیایند تشییع، آدمیزاد اسیر خواب‌و‌خوراک است، منتشر می‌کنم خانه‌ام موکب است، به اندازه ۱۰ نفر جا دارم، رختخواب و شام و حمام موجود است، شب تشییع حاجی خانه‌ام ۲۵ نفر مهمان سر سفره دارم. شب به گپ و تحلیل می‌گذرد، صبح صبحانه می‌خورند، می‌روند. مثل موکب و موکب‌دار عشق عمیق است و ممکن است دیگر هیچ‌بار هم را نبینیم.

متروپل می‌ریزد، خبر‌ها می‌ریزند، خرمگس‌ها نشسته‌اند روی زخم. کار رسیده به ویدئو‌هایی که سگ پاکوتاه که آورده‌اند، جسد پیدا کند و آوار با قابلمه برمی‌دارند. از پلیس ضدشورش فیلم می‌رسد و تیراندازی. دل توی دلم نیست... دو‌و‌پانصد از مهدی عرفاتی قرض می‌کنم؛ بلیت می‌خرم، می‌روم متروپل. عکس می‌گیرم، پای درد‌دل مردم می‌نشینم، توی یکی‌دوتا رسانه منتشر می‌کنم، دلم یک‌ذره آرام می‌شود.

تا هزار هم می‌توانم از این بچه‌داستان‌ها بگویم و بنویسم... من تصمیم گرفته‌ام این‌گونه با مردم باشم، در عمل، در کنش، در رفتار، عکس و استوری و پست، ساده‌ترین کار است.

این‌روز‌ها، دایرکت و کامنت‌هایم پر است از «از مردم بگو...»؛ ولی از‌مردم‌بگوشان یک «آن‌جوری که من می‌خواهم» از مردم بگو و این یعنی فحش بده، توهین کن، اعتراض کن، تهییج کن که طفل‌معصوم‌ها بروند کف خیابان.

من تعریفم از با‌مردم‌بودن چیز دیگری‌ست.

حالا که دارم این کلمه‌ها را می‌نویسم، روی جدولی توی محله چیذر نشسته‌ام. منتظرم پیکر مسعود برسد، مسعود دوست من بود، مسئول تدارکات برنامه وقت سحر ماه رمضانمان بود، یک‌ماه با او هم‌اتاق بودم در مشهد و حالا خاک به سرم که ساعتی دیگر پیکرش برای وداع به خانه‌اش می‌رسد تا دوقلو‌های دوساله‌اش با او خداحافظی کنند، بعد حلقوم گلوله‌خورده اش را ببوسیم و راهی خانه آخرتش کنیم...

هرجوری فکر کنی، روی هیچ میزی تشریح نمی‌شود، با هیچ عینکی نمی‌شود بررسی‌اش کرد که کسی به گرانی و مسکن و اشتغال اعتراض داشته باشد و از سر گرسنگی، کلاشینکف دست بگیرد و بیاید گلوی هم‌وطن چاک بدهد؛ آن‌هم هم‌وطنی که او هم مستأجر است، قسط می‌داده و منتظر وام فرزندآوری‌اش بوده است.

رستم ایران و ایران رستم بود. فردوسی هوشمندانه و درست، هزارسال پیش حکم داده بود که هیچ دیو و اژد‌ها و دشمنی نمی‌تواند ایران و نمادش رستم را شکست دهد؛ الا خودش... برادرش‌... شغاد‌... مراقب باشیم رستم‌ها و سیاوشان این خاک کم نیستند، مراقب شغاد‌ها باشیم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.