صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

زائر سرزمین نور

  • کد خبر: ۳۹۲۹۱۳
  • ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۳۶
من برای دیدن آمده بودم. برای دیدن خاک، نشانه‌ها، عکس‌ها. فکر می‌کردم این سفر شبیه بقیه سفرهاست؛ مقصدی دارد، مسیری دارد و زمانی که تمام می‌شود.
اکرم مسعودی
نویسنده اکرم مسعودی

من برای دیدن آمده بودم. برای دیدن خاک، نشانه‌ها، عکس‌ها. فکر می‌کردم این سفر شبیه بقیه سفرهاست؛ مقصدی دارد، مسیری دارد و زمانی که تمام می‌شود. اما از همان قدم‌های اول فهمیدم که اینجا، چیزی در قلبم جابه‌جا می‌شود؛ بی‌سروصدا، بی‌آنکه بتوانم دقیق بگویم چه.

اینجا که می‌ایستم، زمین ساده به‌نظر می‌رسد. نه چیز عجیبی هست و نه نشانه‌ای که فریاد بزند، اما دلم آرام نمی‌گیرد. انگار این خاک چیزی را به یاد دارد که من فراموش کرده‌ام؛ خاطره‌ای از انسان‌هایی که از کنار زندگی معمولی عبور کردند، بی‌آنکه آن را تحقیر کنند، اما دل به چیزی بزرگ‌تر سپردند.

من زائر آمده‌ام، نه قاضی. نیامده‌ام خودم را با کسی مقایسه کنم، فقط آمده‌ام بفهمم؛ بفهمم چه می‌شود که آدمی در لحظه‌ای خاص، انتخابی می‌کند که همه‌چیز را تغییر می‌دهد؛ انتخابی که نه از هیجان است و نه از خشم، از نوعی آرامش عمیق می‌آید؛ آرامشی که بعد از فهم به‌دست می‌آید.

وقتی به آنها فکر می‌کنم، نمی‌توانم بی‌احساس یا جدا از زندگی تصورشان کنم. حتما دل‌بسته بوده‌اند. حتما دلتنگ شده‌اند. حتما شب‌هایی بوده که خواب به چشمشان نیامده است. اما درنهایت چیزی در دلشان، سنگین‌تر از ترس بوده است؛ چیزی شبیه وفاداری. وفاداری به آنچه درست است، حتی اگر سخت باشد.

من میان این خاک‌ها راه می‌روم و به خودم فکر می‌کنم. به زندگی‌ام و به انتخاب‌هایم، به جا‌هایی که سکوت کرده‌ام؛ چون آسان‌تر بوده است. اینجا کسی مرا متهم نمی‌کند. هیچ صدایی از من چیزی نمی‌خواهد. اما پرسشی آرام، مدام در دلم تکرار می‌شود: «اگر روزی نوبت من باشد، چه می‌کنم؟»

این سفر شبیه تماشا نیست؛ شبیه روبه‌رو شدن است؛ روبه‌رو شدن با اینکه انسان بودن، همیشه هم راحت نیست. 

گاهی باید از چیزی گذشت که دوستش داری، نه، چون بد است، بلکه، چون کافی نیست. گاهی باید دل از خودت برداری تا چیزی بزرگ‌تر در تو زنده بماند. من اینجا بیشتر از هر چیز، سکوت را حس می‌کنم. سکوتی که سنگین نیست، آزاردهنده نیست. سکوتی که انگار می‌گوید: عجله نکن. بشنو. بفهم. بعضی حقیقت‌ها، آهسته خودشان را نشان می‌دهند.

آنها که رفتند، انگار هنوز اینجا هستند. نه به شکل خاطره‌ای غمگین، بلکه مثل نگاهی که مراقب است؛ نگاه انسان‌هایی که چیزی را دیده‌اند که من تازه دارم حدسش را می‌زنم. اینکه زندگی فقط ادامه دادن نیست؛ گاهی درست ایستادن است، حتی اگر هزینه داشته باشد. من زائر آمده‌ام، اما دارم با دستی پر برمی‌گردم. نه با پاسخ‌های قطعی، نه با شعار. با سؤال‌هایی که رهایم نمی‌کنند، با حسی که آرام در دلم نشسته است و می‌گوید: می‌شود طور دیگری هم زندگی کرد. می‌شود صادق‌تر بود. می‌شود کمتر به خود فکر کرد و بیشتر به معنی زندگی.

اینجا فهمیدم که یاد شهدا، یاد مرگ نیست. یاد زندگی است؛ زندگی آگاهانه. زندگی‌ای که انسان در آن، خودش را گم نمی‌کند. شاید راز ماندگاری آنها همین باشد: آنها نرفتند تا از زندگی فرار کنند؛ رفتند، چون زندگی را جدی گرفته بودند.

من زائر با قدم‌هایی آهسته، از این خاک دور می‌شوم، اما چیزی از اینجا با من می‌آید؛ چیزی که اسم ندارد، اما نمی‌گذارد مثل قبل باشم.

من یک زائرم، زائر سرزمین نور.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.